خاطرات یک عروس و دوماد
قالب وبلاگ

دوستان عزیز نمیدونم تا حالا کسی سری به صفحات آشپزی وبلاگم زده یا نه؟سوال

صفحاتی که غذاها و شیرینی هایی که خودم درست میکنم رو گذاشتم البته با دستوراتش، میدونم که کمی و کاستی داره ابرو

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

---------------------------------------------------------------------------------------------

دوستان گلم و طرفداران صفحات آشپزی برا دسترسی آسانتر شما عزیزان لیست دستورات غذایی در ادامه مطلب گذاشتم و حجم عکس ها رو کم کردم و امکان نظر گذاشتن برا هر دستور به صورت جداگانه امکانپذیر است.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

هر کدام از عکس ها که دیده نمیشه، بر روی آنها راست کلید کرده و گزینه show picture  را انتخاب کنیدچشمک

------------------------------------------------------------------------------------

دوستان گلم اگه مایل باشید میتونید عکس غذاهایی که این وبلاگ هست و درست میکنید رو در این سایت آپلود کنید و آدرسی که در قسمت لینک مستقیم برای وبسایتها هست رو برام به صورت کامنت بذارید تا در زیر هر کدام از دستورات با اسم خودتون بذارم... ممنونم از مریمی عزیزم که این ایده رو در ذهنم تداعی کرد.... اینجوری منم دلگرم تر میشم برای ادامه کار هرچند که همتون بهم خیلی محبت دارین و با نظرات محبت آمیز و تشویق کننده باعث میشین تا تجربیات هرچند کم و اندکم رو با شما تقسیم کنم.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٢ فروردین ۱٤٠٠ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

سلام به همه دوستان جدید و قدیم

از امروز تصمیم گرفتم که دوباره به خاطره نویسی رو بیارم

دلم برا اینجا دوستام  خیلی تنگ شده

اگه بخوام این چندوقتی که نبودم رو بنویسم نه وقت میشه و نه حافظه ام یاری میکنه...

بهترین کار اینه که  از همین چند روز اخیر شروع کنم

تفاوت سنی گل پسر با پسر خواهرشوهری 13 روز و با پسر برادرشوهری کوچکه 362 روز(یعنی از یکسال کمتر) هستش...

با دوماد قرار گذاشتیم که تولد دوسالگی گل پسر و پسر خواهر شوهری و تولد یکسالگی پسر برادرشوهری را یکجا بگیریم اونم شنبه شب نیمه شعبان...

که برادرشوهری گفت که تولد پسرش رو پنجشنبه 30 اردیبهشت میگیره... منم خوشحال با جاری کوچکه  هماهنگ کردم که میوه و کیک با ما باشه...

خلاصه پنجشنبه بعد از کار رفتم مهد دنبال گل پسر و اومدیم خونه و خوابیدیم تا ساعت 4 تا دوماد بیاد که کیک و میوه رو گرفته بود....

خلاصه برای welcome Drink مهمونا تصمیم به تهیه میلک شیک شکلاتی* گرفتم و همه وسایلش رو برداشتم که خونه جاری کوچکه آماده کنم....

ساعت 6 رسیدیم خونه برادرشوهری که زودتر اگه کاری هست کمک کنن یه جورایی ما هم میزبان بودیم.... که جاری کوچکه همه کاراها رو کرده بود....

مادرشوهری و خواهرشوهری با هم اومدن... منم مشغول درست کردن میلک شیک شدم... که متاسفانه مقدار شیرکاکائو و بستنی شکلاتی که داشتم یه مقدار کم بود و برادر دختر خواهرشوهی یه لیوان کوچک آماده کردم و برا خودم و گل پسری و پسر خواهرشوهری مواد کم آوردم.... گل پسری که از لیوان دوماد خورد.... خواهرشوهری هم که اصلا حواسش به بچه هاش نیست... یه دفعه مادرشوهری بعد از اینکه همه میلک شیک هاشون رو خوردن میاد با لحن بدی میگه پس این بچم چی..... یعنی براش درست نکردین...... منم گفتم خوب از لیوان مامانش بخوره.... اما مادرشوهری کوتاه نیومد و منم با لحن شاکی از دوماد خواستم بره از سوپر شیرکاکائو بگیره.... موقع رفتن دوماد هم مادرشوهری حتی نگفت که مهم نیست.... خیلی اعصابم خورد شد....

اما از اونجایی که من عروس 7 سال پیش نیستم و با سیاست تر شدم، خیلی سعی کردم حفظ ظاهر کنم... اما با مادرشوهری سرسنگین شدم.... 

با همه این اوصاف مهمونی به خوبی برگزار شد و قرار براین شد که تولد این سه تا گل پسرها رو یه جا بگیریم...

فردای مهمونی جاری کوچکه جای من از دست مادرشوهری شاکی بود و حرص میخورد... اما من الان دیگه یه جوری شدم که اصالا خودم رو برا این چیزا ناراحت و فکرم رو مشغول نمیکنم....

شنبه 1 خرداد

از جمعه با مامان هماهنگ کردم که شب نیمه شعبان بریم خونشون.. که مامان گفت که شاید  برن خونه مادربزرگم(مادر پدریم) ... منم با دوماد هماهنگ کردم که ماهم باهاشون بریم.... خلاصه از سرکار گل پسر رو از مهد برداشتم و رفتم خونه مامانم...

شب هم با برادرم و مامان رفتیم خونه مادربزرگم... خیلی براش ناراحت شدم... خیلی تنها بود و هیچکدوم از بچه هاش نیومده بودن بهش یه سر بزنن....

از دیدنمون خیلی خوشحال و گل پسر هم با وجود مامان و بابا و برادرم هرکاری دلش خواست کرد و اصالا من و باباش رو نمی دید....

فکر کنم برا امروز بس باشه اما همه سعیم رو میکنم که تقریبا چند روز یه بار یه پست بزارم و اینجا رو از سوت و کور بودن در بیارم

--------------------------------------------------------------------------------------------

* من قبل از عید کلاس کافی شاپ رفتم و کلی نوشیدنی های خوشمزه یاد گرفتم... دوماد هم برا روز مادر برام دستگاه اسپرسو خریده...

** خواهرشوهری سومین بچه اش رو حامله هستش و انشالله شهریور به دنیا میادچشم ماشالله سه تا بچه هاش  فاصله سنیشون 2 و چندماه میشه.....

[ یکشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

سلام به همه دوستای گل با معرفتم

نمی دونید چقدر دلتنگ اینجا شدم

چند روزی هست که نوشته های قبلیم رو میخونم و دلم میگیره از اینهمه تنبلی که داشتم

با خودم قرار گذاشتم هر چند وقت یکبار در حد یکی دو پاراگراف هم که شده از خودم و زندگیم بگم

اول از همه از گل پسرم بگم که 16 ماهه هست خیلی شیطون و بازیگوش شده

از خودم هم بگم که 9 ماهی هست که دوباره برگشتم به کار و گل پسر رو از وقتی 7 ماهش بود گذاشتم مهدکودک

مهد خوبیه و رسیدگیشونم عالیه

اما یه ماهی تقریبا محدوده شهرک غرب و سعادت آباد رو گشتم و خیلی اتفاقی با این مهد آشنا شدم

روزای اولی که گل پسر رو میزاشتم مهد،تا برسم خونه اشک میریختم

خیلی سخت بود

اما خداروشکر گل پسر هم خوب همکاری کرد

الانم که تو مهد دوست پیدا کرده و با مربی هاشم جور شده

به لینک دوستام که سر زدم دیدم خیلی هاشون کرکره وبلاگشون رو بستن و رفتن

بعضی هم دل نوشته هاشون رمزی شده و دیگه بعد از اینهمه مدت روم نمیشه که ازشون بخوام بهم رمز بدن

اگر به اینجا سر میزنن بهشون میگم"که خیلی دوستشون دارم و کنارشون بهترین لحظات رو گذروندم"

راستی جاری کوچکه هم زایمان کرد و یه پسر 4 ماهه داره و خدا روشکر از وقتی بچه دار شدن خیلی اخلاقش خوب شده و کلا یه آدم دیگه شده

 

 

[ چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

سلام به همه دوستای گل و با معرفتم

وقتی بعد از یه مدت طولانی به وبلاگم سر زدم فکر نمیکردم با اینهمه پیام از طرف شما دوستای مهربونم روبرو بشم

فکر نمیکردم هنوز یاد من باشین

فکر میکردم اینجا دیگه سوت و کور شده و باید حسابی گردگیری کنم

خداروشکر که شما رو دارم

شرمنده که بی خبر گذاشتمتون

از احوالاتم که بگم

گل پسر در تاریخ 93/02/22 شب 13 رجب به دنیا اومد و الانم 6 ماهش تمام شده و همینطور مرخصی شش ماهه من

اما هنوز برا سرکار رفتن دچار مشکل هستم

دنبال یه پرستار خوب و مطمئن برای گل پسر هستم که هنوز پیداش نکردم

مادرشوهری بهم یه نفر رو معرفی کرده که از اول آذر میاد

جاری کوچیکه هم بارداره و احتمالا نی نیش اواخر اردیبهشت یا خرداد 94 به دنیا بیاد


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

سلام به همه دوستای گلم

میدونم خیلی کمرنگ که نه بی رنگ شدم، اما این شاغل شدن هم خیلی درگیرم کرده

تو تقویم گوشیم همه اتفاقات رو می نوشتم... اما متاسفانه گوشیم که تو جیب مانتوم بود و باهم انداختم تو ماشین لباسشویی و گوشیم به فنا رفت...

اینها رو بی خیال، نمیخوام براتون روضه بخونم بعد این همه وقت

از خبر مامان شدنم بگم که میخوام شما رو هم در خوشحالیم شریک کنم

حدود 4-3 هفته بود که صبح ها حالت تهوع داشتم، خوابم خیلی زیاد شده بود به طوری که از سرکار که میومدم ساعت 5 بعدازظهر میخوابیدم تا 10.30 شب و تا ساعت 11.30 به زور چشمام باز میموند....

یکشنبه 7 مهر

به حال و روزم شک کرده بودم و نصف شب که از خواب بیدار شدم از بی بی چک استفاده کردم و  دوتا خط پررنگ دیدم که از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم و رفتم دوماد رو ساعت 3.30 از خواب بیدار کردم.. بنده خدا اولش ترسیده بود که چه اتفاقی افتاده... وقتی بهش بی بی چک رو نشون دادم اونم به کل خواب از سرش پرید..

خلاصه تا صبح بیدار بودیم....دوماد برا صبحونه رفت کله پاچه گرفت که خیلی خیلی بهم چسبید..ساعت 9 هم رفتم سرکار...

صبح قبل از سرکار رفتم آزمایش خون دادم و تا ظهر که جوابش آماده بشه دل تو دلمون نبود... ساعت 2 جواب رو گرفتم و از نتیجش شوکهشدم..بتای خونم 121 هزار بود... همون جا به منشی دکترم که نزدیک آزمایشگاه بود نشون دادم و گفت:"چطوره که الان اومدی،الان صدای قلب بچه رو هم میشه شنید... همین الان وقت بهت میدم برو دکتر" گفتم نمیتونم و باید جایی برم.. و برا سه شنبه بهم وقت داد....

قرار بود بعدازظهر با دوماد بریم خونه مادرشوهری آخه میخواست خونش رو اجاره بده. توراه بودیم که زنگ زد و گفت که مستاجره قرار رو بهم زده و دختر حاج آقا مهمونم هست و اگه دوست دارین بیاین...   ما هم گفتیم نه و برگشتیم خونه..

سه شنبه 9 مهر
ساعت 4 وقت دکتر داشتم... دوماد همازقبل میخواست دوربین بخره...خلاصه چون همیشه دکترم بالای 3-2 ساعت باید منتظر ویزیت باشیم به دوماد گفتم برو خرید کن و بعد بیا دنبالم... وقتی دکتر معاینه ام کرد و صدای قلبش روشنیدم و داشت گریم میگرفت...تا اون لحظه هنو باورم نشده بود...دکتر بهم گفت که هفته 7 هستم و همه چی بچه سالمه... دوماد هم با بیرون اومدن من از دکتر رسید و کلی نگرانم بود... وقتی دیدمش تو خیابون پریدم بغلش و بابا شدنش رو بهش تبریک گفتم...

 

[ شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

سلام دوستان گلم

انگار تو این سال جدید کار من شده خبرهای فوری دادن

فقط انقدر بگم که من از فردا رسما شاغل میشم

یه کار خوب

یه کار عالی

یه کار که همیشه آرزوی داشتنش رو داشتم

فعلا به همین جا اکتفا کنید تا سر فرصت با جزئیات براتون بگم

دوستتون دارم{#emotions_dlg.e1}

[ دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
سلام به خوانندگان عزيز و ممنونم که اينجا رو براي خواندن انتخاب کردين من عروس خانوم هستم و 26 سال دارم و دانشجوي سال آخر فوق ليسانس هستم و 4 ساله که با يه دوماد خوب و مهربان زندگيم رو آغاز کردم و خوشحال ميشم دوستان جديدي پيدا کنم همه سعي ام اينه که پست رمزدار نذارم مگر براي خودم و دومادم اما اگه پست هام رمزدار شد تنها به کساني ميدم که ميشناسمشون و با نظراتشون منو تنها نذاشتن،
امکانات وب
?