فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

دوستان عزیز نمیدونم تا حالا کسی سری به صفحات آشپزی وبلاگم زده یا نه؟سوال

صفحاتی که غذاها و شیرینی هایی که خودم درست میکنم رو گذاشتم البته با دستوراتش، میدونم که کمی و کاستی داره ابرو

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

---------------------------------------------------------------------------------------------

دوستان گلم و طرفداران صفحات آشپزی برا دسترسی آسانتر شما عزیزان لیست دستورات غذایی در ادامه مطلب گذاشتم و حجم عکس ها رو کم کردم و امکان نظر گذاشتن برا هر دستور به صورت جداگانه امکانپذیر است.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

هر کدام از عکس ها که دیده نمیشه، بر روی آنها راست کلید کرده و گزینه show picture  را انتخاب کنیدچشمک

------------------------------------------------------------------------------------

دوستان گلم اگه مایل باشید میتونید عکس غذاهایی که این وبلاگ هست و درست میکنید رو در این سایت آپلود کنید و آدرسی که در قسمت لینک مستقیم برای وبسایتها هست رو برام به صورت کامنت بذارید تا در زیر هر کدام از دستورات با اسم خودتون بذارم... ممنونم از مریمی عزیزم که این ایده رو در ذهنم تداعی کرد.... اینجوری منم دلگرم تر میشم برای ادامه کار هرچند که همتون بهم خیلی محبت دارین و با نظرات محبت آمیز و تشویق کننده باعث میشین تا تجربیات هرچند کم و اندکم رو با شما تقسیم کنم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: متفرقه


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ٢٢ فروردین ۱٤٠٠ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه دوستان و خوانندگان گلم

باور نمیشه که یه ماه هست که سر به وبلاگم نزدم

البته هم خیلی سرم شلوغ بود و هم اینکه اینترنت نداشتم

این چند وقت خیلی اتفاقا افتاده سعی میکنم تو همین پست مختصر و  مفید همش رو بگم

1. یه خانمی بود  که هفته ای یه بار میومد خونه مامانم  کمکش می کرد و خیلی آدم مطمئنی بود اینقدر که خواهرم اون موقع که دانشگاه میرفت خونه و زندگیش رو میسپرد دستش تا هم کارهای خونه رو بکنه و هم پیش دخترش باشه، تا اینکه  چند وقتی مریض شد و نمی تونست کار کنه... واقعا یه جوریایی هممون دست تنها شدیم..

خود من چند نفری برا کار خونه آوردم اما از کار هیچ کدومشون راضی نبودم...

تا اینکه خداروشکر خانم (که اسمش رو زهرا میزارم) حالش خوب شد و میتونه کار کنه...

خوبیش اینه که صبح میاد خونمون در رو میبندم و میرم سرکار و بعدازظهر که برمیگردم با یه خونه تر و تمییز مواجه میشم

2. چند وقتی بود که خاله ام برا چکاپ ماموگرافی میرفت، مخصوصا که مادربزرگم (قضیه مریضیش رو که یادتونه... متاسفانه فوت شدن) که از همین سرطان فوت می شن و پیگیری های خاله ام بیشتر میشه.... تو یکی از ماموگرافی ها چندتا کیست مشاهده میکنن و میبینن که داره بزرگ میشه با چندتا سونوگرافی و ام آر آی و تشخیص جراح به عمل کردن عضو میشه... خلاصه خالم شب قبل عمل میاد خونه مامانم و شب میموننن تا صبح با هم برن بیمارستان... منم چون دیگه امکان دیدنش رو نداشتم با دوماد و گل پسر میریم خونه مامانم تا هم مامان و بابا رو ببینم و هم خاله ام... 

اونجا که بودیم یکشنبه 23 آبان تلویزیون اعلام میکنه که مدارس و مهدهای کودک به علت آلودگی تعطیل هستن... خلاصه من و دوماد دوباره عزا گرفتیم که گل پسر رو پیش کی بزاریم... دوماد زنگ میزنه به مادرشوهری و خدا خیرش بده با روی باز قبول میکنه که بیاد خونمون تا گل پسر تنها نباشه... 

بعد از دیدن خاله، بر میگردیم تا هم خونه رو مرتب کنم و هم ناهار برای فردای مادرشوهری درست کنم.... بعد کلی فکر کردن با همفکری دوماد قرار شد برای ناهار آبگوشت بزارم... شب نخود و لوبیا رو خیس کردم و گوشت رو هم از یخچال به فریزر منتقل کردم.... دوشنبه 24 آبان ساعت 4.30 بیدار شدم و گوشت و نخود و لوبیا رو ریختم تو زودپز و تا ساعت 6 که مادرشوهری و حاج آقا بیان یک دقیقه هم ننشستیم... گل پسر هم که برخلاف همیشه تا ساعت 8 خوابه و تو خواب میبریمش مهد، ساعت 6 صبح بیدار شد.... غذا رو به مادرشوهری سپردم و با دوماد رفتیم سرکار و گل پسر هم پشت سرمون گریه میکرد...

ساعت 3.5 که از شرکت زدم بیرون... دوماد زودتر از من رسیده بود خونه... حاج آقا هم بعد از ناهار میره سرکار.... اخبار ساعت 2 دوباره اعلام میکنه که تعطیلی آلودگی هوا فردا هم برقراره.. با کلی شرمندگی تا برا مادرشوهری عنوان میکنم مادرشوهری میگه که تا از اخبار شنیدم به دوماد زنگ زده و گفته که فردا هم میاد... من و دوماد هم اصرار کردیم که برنگرده خونه و حاج آقا هم از سرکار بیاد خونه ما و شب هم بمونن که حاج آقا قبول نمیکنه... خلاصه دوماد مادرشوهری رو تا مترو میرسونه... تو این فاصله من زنگ میزنم به موبایل مامانم تا حال خاله رو بپرسم که صدای مامان از گریه و ناراحتی در نمیاد و گفت که دکتر مجبور به برداشتن عضو بدن میشه... خیلی خیلی ناراحت میشم.... برا فردا ناهار مادرشوهری و حاج آقا ماهی آماده کردم...

حالا اتفاقی هم که افتاده بود پکیج خونه آب گرمش قطع شده بود و کار نمیکرد.. دوماد به هر تعمیرکاری زنگ میزد میگفتن مدلش قدیمی شده

ادامه دارد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم

دیروز لینک دوستانم رو داشتم خونه تکونی می کردم... چقدر از دوستان وبلاگاشون رو بستن و چقدر دیگه هم که وبلاگاشون متروکه شده.... دلم برای حال و هوای اون روزا تنگ شده... هر روز به عشق وبلاگم و نظر دوستانم از خواب بیدار میشدم یا با اکثر وبلاگ ها همزاد پنداری می کردم....

انشالله تک تک دوستان هرجا هستن خوب و خوش باشن....

چرا ما خانومای شاغل هر چقدر هم بیرون از خونه همپای مردها کار کنیم بازم وظائف خانه داری بر عهدشون هست...

منم از این سیستم جدا نیستم... هرچند دوماد تو کارها مخصوصا نگهداری گل پسر کمکم می کنه و یا تو تمیز و مرتب بودن خونه سخت گیری نمیکنه... اما بازم بعضی کارها برعهده خودمه

از گردگیری، لباس شستن، جارو زدن... تقریبا روزای تعطیل کار من همینه...

این جمعه 30 مهر از صبح تا شب تقریبا کار خاصی نکردم  و اصلا حوصله نداشتم... واقعا هفته پرکاری داشتم... برای همین... 

دیروز زودتر از سرکار زدم بیرون....به محض رسیدن به خونه فقط مانتو و روسری رو درآوردم مشغول کارای خونه شدم....

شب که دوماد با مادرشوهری حرف زد فهمید که بدجور سرماخورده و از صبح حتی نتونسته یه غذا بپزه... حاج آقا هم ماشالله از آشپزی هیچی بلد نیست...

دوماد بعد از تلفن رفت تا درس بخونه و بهش گفتم که انارها که از قبل تو یخچال رو بهم بده تا دون کردم... یه دفعه دوماد گفت انار برا سرماخوردگی بد هست؟؟؟؟ گفتم نمیدونم چطور؟؟؟ گفت برا مامانم آخر شب که ترافیک کم شد ببریم....

یه برق قشنگی که نگاه دوماد بود که اگه غیر از این هر کار دیگه ای میخواست براش انجام میدادم... 

منم میگفتم که اگه تا اونجا قراره بریم پس بزار برا مامان آش هم درست کنم... تا آش آماده بشه ساعت 10.30 شد.... (این آش رو درست فقط با این تفاوت که عصاره گوجه سبز, هویج و نخود نریختم)

هم ساعت خواب گل پسر بود و هم اینکه نگران مریض شدنش بودم با دوماد نرفتم... 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥ | ٤:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه خواننده های خاموش و روشنقلب

برای نوشتن این  روزمره گی باید به عقب برگردم....

بعد از مرخصی زایمانم باید به سرکار برمیگشتم.... گل پسر تازه وارد 6 ماه شده بود....

از اولین روزای به دنیا اومدنش من و دوماد فکر میکردیم خوب به روال همیشه و نوه های قبلی (گل پسر ششمین نوه خانواده من محسوب میشه)، مامانم تو نگهداریش کمکم میکنه و منم میتونم با خیال راحت سرکار برم... تا اینکه یک ماه مونده بود به پایان مرخصیم مامانم خیلی راحت گفت که نمیتونم گل پسر رو نگه دارم... با گفتن این حرفش یه شوک بزرگ به من و دوماد منتقل شد...   اولین گزینه سرکار نرفتنم بود که به هیچ وجه دلم راضی نمیشد کاری که هم سخت به دست آوردم و هم خیلی دوستش دارم رو از دست بدم... دومین گزینه پیدا کردن یه پرستار خوب و مطمئن برا گل پسر بود که اینم عملی نشد چون یا آدم مطمئن پیدا نمیشد و یا یکی رو هم که مادرشوهری معرفی کرده بود خونش خیلی به ما دور بود و بحث یه روز و دو روز نبود...

 خلاصه مجبور به آخرین گزینه یعنی مهد کودک شدیم....تقریبا یک ماه من هر روز صبح با گل پسر به یکی دوتا از مهدهای نزدیک محل کارم سر میزدم... اما هر کدوم ایراداتی داشتن.... تا اینکه دوماد اتفاقی تبلیغ یه مهد رو میبینه و آدرس و تلفنش و بهم میده تا از نزدیک ببینم... با تجربه ای که از مهدهای قبلی به دست آوردم این مهد خیلی خوب بود... مخصوصا مدیر و مربی... تا چند روز گل پسر رو به مدت کم میزاشتم تا به شرایط جدید عادت کنه تا الان که حدود یکسال و نیم میشه که گل پسر به همین مهد میره و با اینکه شهریه زیادی میگیرن اما در قبالش امکانات مناسبی هم ارائه میدن 

بگذریم نمی خوام اینجا به معرفی و تبلیغ مهد بگذره...

مهد گل پسر فقط تعطیلات رسمی رو تعطیل هستش و استثناً روزهایی که بهزیستی به علت آلودگی تعطیل اعلام میکنه...

پارسال اگه یادتون باشه برای آلودگی چند روزی رو مدارس و مهدکودک ها رو تعطیل اعلام کردند (اما شعورشون نرسیده مادر شاغلی که بچش رو میزاره مهدکودک از سر ناچاری و بی کسی بوده) یکی دو روز رو مرخصی گرفتم اما بیشتر از اون نمیشد... تنها راهی که پیدا کردیم این بود که من صبح تا ظهر سرکار باشم و دو ماد گل پسر رو نگه داره و ظهر تا غروب دوماد بره سرکار...

یه روز تو مهمونی که فکر کنم خونه برادرشوهری کوچکه بود.. حرف از نگهداری و مسئولیت بچه شد و اینکه نباید از اطرافیان توقعی داشت... مادرشوهری و حاج آقا تا می شنوند خیلی ناراحت میشن که چرا بهشون نگفتیم و ما هم گفتیم اولاً توقعی نداریم و باعث زحمت میشیم و دوماً خونتون به محل کار هر دومون دور هستش...

حالا بریم سر موضوعی اصلی

پنجشنبه 15 مهر  گل پسر رو از مهد برداشتم دیدم اعلامیه زدن که پنجشنبه 22 مهر به علت تعمیرات تعطیل هستش.... دوباره غم اینکه گل پسر رو پیش کی بزارم رو دلم اومد... هر هفته پنجشنبه ها میریم خونه مادرشوهری.... اونجا که بودیم بدون هیچ حرفی مادرشوهری به من ودوماد گفت که هر روزی به هر علتی گل پسر رو مهد نزاشتین  به ن خبر بدین که صبح زود بیام خونتون تا شماها به کارتون برسین. من و میگی زودی گفتم که مهد گل پسر 22 مهر تعطیل هستش. مادرشوهری گفت که با حاج آقا بعد نماز صبح میان خونمون....

چهارشنبه 21 مهر

دوماد چند هفته ای میشه که یه دوره کاری میره و بدجور وقتش رو میگیره... روز عاشورا ساعت 11 به زور گفتم که باید بریم عزاداری.... بعد از چرخیدن تو محله های اطراف خودمون و پیدا نکردن هئیت و مراسم مناسب به پیشنهاد من رفتیم محله قبلی مامانم... چه مراسم خوبی بود... ساعت 3 رسیدیم خونه..... کل بعدازظهر من گذشت به مرتب کردن خونه که برا فردا که مادرشوهری و حاج آقا میان مرتب و تمیز باشه.... خیلی برام جالبه... شب به مامانم زنگ زدم تا حالش رو بپرسم تو صحبت هام گفتم که فردا مادرشوهری برا چی میاد خونمون... اما اصلا مامانم به روی خودش نیاورد که اون بنده خداها این همه راه نیان و گل پسر رو بیار خونه ما....

پنجشنبه 22 مهر

صبح ساعت 5 بیدار شدیم و باقیمانده کارها رو انجام دادیم... ساعت 7 مادرشوهری و حاج آقا با نان بربری تازه اومدن خونمون... دوماد سریع جای وسایل خونه و عادات گل پسر رو به مادرشوهری گفت و رفتیم سرکار....

من که برا ساعت 12 از محل کارم راه افتادم و خرید برای ناهار کردم و برگشتم خونه.... تا رسیدم دم واحد آپارتمان دیدم مادرشوهری و حاج آقا و گل پسر هم تازه از بیرون رسیدن.... سریع لباسهام رو عوض کردم و ناهار رو گذاشتم گرم بشه و سالاد رو حاضر کردم... بعد از ناهار حاج آقا و مادرشوهری رفتن که بخوابن.... منو گل پسر هم تو پذیرایی داشتیم باهم کارتون میدیم.... به خواهرشوهری زنگ زدم که اگه میتونن شب بیان خونمون و دور هم باشیم اما گفت که احمد میخواد بره هئیت نمی تونن بیان....

بعد رفتن حاج آقا به مسجد برا نماز جماعت.... به دوماد اشاره زدم که مامانت خسته از صبح خونه مونده و خسته شده بهش پیشنهاد کن یا بریم دریاچه چیتگر یا پاساژ جدیدی که دم خونمون باز شده... مادرشوهری هم رفتن به پاساژ رو انتخاب کرد...

بعد 2 ساعتی گشت زدن تو پاساژ نتیجش خرید شومیز برا خودم و سه تا کیف برا مادرشوهری شد.... به مادرشوهری خوردن شام تو یکی از رستوران های پاساژ رو پیشنهاد کردیم و با حاج آقا تماس گرفتیم که مراسم نماز و عزاداری تموم شده بیاد به آدرسی که بهش میدیم.... واقعا رستورانی با محیط و دکوراسیون عالی... پرسنل مودن و غذای فوق العاده و قیمت فوق العاده تر.... خلاصه خیلی شب خوبی داشتیم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٥ | ۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم

دیروز تولدم بود هوراوارد 32 سالگی شدم به همین سادگی به همین راحتی

این لینک تولدام تو سال های 90 و 91  هستش.... اگر حضور ذهن داشته باشید همیشه تولدام اونجوری نبود که می خواستم... اما...

سال 92 هدیه تولدم سفر به استانبول بود برا همین سفر بود که بی بی چک استفاده کردم و دیدم که گل پسر 7 هفته ای میشه که مهمونم شده.... بماند که برای تغییرات هورمونی جال جسمی و روحی مناسبی نداشتم اما سفر خوب و در عین سوپرایز فوق العاده ای بود.

سال 93 به مناسبت تولدم رفتیم تبریز.. گل پسر 6 ماهه بود و با ماشین رفتیم و اونجا اولین بار با خانواده پدری دوماد (عمه و عموها) آشنا شدم. خیلی ساده و مهربان و دوست داشتنی بودن... این سفر هم به خاطر خنک و کوچک بودن گل پسر نشد زیاد بگردیم اما در کل عالی بود.

سال 94 با برادرشوهری و خانمش و پسرش که پارسال 6 ماهه بود با قطار میریم مشهد.... خیلی خوب بود و شب تو راه بودیم گل پسر تمام شب رو خوابید اما پسر برادرشوهری بی قراری میکرد و بنده خداها خیلی سعی کردن که ما اذیت نشیم... شب تولدم یعنی 15 مهر تو راه بودیم و تمام خواهر و برادرام زنگ زدن و تبریک گفتن... اما یه جوری صحبت کردم که برادرشوهری و جاری کوچکه متوجه نشن و نخوان به زحمت بیفتن..... صبح روز بعد هم که رسیدیم مشهد مادرشوهری و خواهرشوهری زنگ زدن و تبریک گفتن و اونجا بود که جاری فهمید و تبریک بهم گفت.. اما همچنان دوماد به روی خودش نیورد و دریغ از یه تبریک شب دیگه از دوماد نا امید شده بودم... دوماد و برادرشوهری به هوای اینکه بچه ها بی حوصله هستن رفتن بیرون یه دوری بزنن و منم ناراحت... بعد از یه ساعتی دیدم دوماد و براردشوهری برگشتن و جاری کوچکه قبل از هر عکس العملی از طرف دومادم تولدم رو تبریک گفت و منم دوباره تشکر کردم و گفتم که دوماد مثل سالهای قبل یادش نیست... اما دیدم که با برادرش دوتایی رفتن از جای دوری که آدرس گرفته بودن برام کیک خریدن... خیلی شرمنده شدم مخصوصا که جلوی برادرشوهری و جاری کوچکه این حرفا رو زدم... تو اتاق از دوماد عذرخواهی کردم و اما دوماد خیلی ضدحال خورده بود خوب منم از صبح منتظر بودم که حرفی بزنه... بعد از عکس و شمع فوت کردن با دوماد و گل پسر رفتیم حرم برا زیارت... اونجا دوماد هدیه تولد بهم یه نیم سکه داد که حتی نگاهش هم نکردم و فقط ازش تشکر کردم و گفتم این سفر هدیه تولدم بوده و فقط ازت توقع یه تشکر داشتم....

حالا با این همه مقدمه چینی میرسیم به تولد امسالم که باید از چند هفته قبلش رو بگم...

از اونجایی که مادرشوهری سادات هستن...عیدهای غدیر به دید و بازدید خونه خاله ها و دایی دوماد و البته مادرشوهری سپری میشه....امسال با برادرشوهری کوچکه و خانومش رفتیم عید دیدنی... خونه دائی دوماد بودیم که بهمون کارت عروسی دادن اونم برای عروسی پسر دختر عمه مادرشوهری... همه خانواده ها رو دعوت کرده بودن... که میشد 8 مهر... بعد از چند روز یادم افتاد که مهمونی خونه خواهرم دعوتیم.(ما یه صندوق وام خانوادگی داریم که اعضاش خواهر هاو برادر و پدر و مادرم هستش و ماهی یک بار برگزار میشه و اصولا هم پنجشنبه هفته دوم هرماه برگزار میشه و هر دفعه هم خونه یکی هست).. هرچی به دوماد میگم که از ماه قبل خواهرم دعوت کرده و زشته که نریم (از اونجایی که رئیس صندوق و حساب و کتابا دست دوماد هست) نرفتن ما یعنی عدم برگزاری ... خواهرم میخواست تو این مهمونی تولد پسرش رو هم بگیره... از من اصرار از دوماد هم انکار که زشته ما عروسی رو نریم... بهش میگم که مادرت دختر دایی مادر دوماد میشه نمیاد و میخواد با حاج آقا بره اصفهان من تک و تنها کجا بیام.... سرتون رو درد نیارم بالاخره مجبور شدیم که عروسی رو بریم... چند روز قبل با خواهرشوهری حرف میزدم اونم طرفداری برادرش رو میکرد که صله رحم هست و ثواب داره.. گفتم من چون ماهی یه بار خواهرها و برادرم میبینم چون هممون شاغل و درگیر زندگی هستیم... انقدر که من شماها رو میبینم خانواده خودم رو نمیبینم....

به مامانم گفتم که به خواهرم بگه ما نمیتونیم بیایم... مامان دلخور شد و منم حق میدادم... خواهرم زنگ شد و به خاطر ما مهمونی انداخت هفته بعد...

برا اینکه تو عروسی تنها نباشم به جاری کوچکه اصرار کردم که باهامون بیاد که خداروشکر که اومدن.... تازه صبح همون روز من دوستای دانشگاهم رو از قبل خونمون دعوت کرده بودم برا ناهار..... بعد از رفتنشون سریع یه دوش گرفتم و دوماد که اومد گل پسر رو بهش سپردم رفتم آرایشگاه برا براشینگ....عروسی بدی نبود....

مهمونی خواهرم شد پنجشنبه  15 مهرماه یعنی شب تولدم.... پدر زن داداشم حال بد بود و اونا نتونستن بیان... اون یکی خواهرم خونش کرج هست و دختر امتحان داشت و اونم نبود... یعنی به خاطر  یکدنگی دومادم من نتونستم برادر و خواهرم رو ببینم.... مامان و بابا اونجا هدیه تولدم رو نقدی دادن و بقیه هم چون نمیدونستن به تبریک لفظی اکتفا کردن و همین برام کافی بود...

تو راه خونه خواهرم بودیم که دوماد زنگ میزنه به مادرش که حالش رو بپرسه... مادرشوهری هم به دوماد میگه که با نیومدن خونمون* برنامه های منو بهم زدین و میخواستیم برا عروس یه کیک بگیریم و تولدش رو تبریک بگیم... دوماد هم میگه که به خاطر ما مهمونی رو انداختن این هفته....

جمعه 16 مهرماه روز تولدم....

صبح دوماد وقت آرایشگاه داشت... منم بعد رفتن دوماد خونه رو مرتب میکنم و کلی به خودم میرسم و خوشگلاسیون می کنم.... ناهار هم خواهرم شب قبل بهمون غذا داده بود... در حین جمع و جور کردن خونه بودم که مادرشوهری زنگ میزنه و حرفای دیشب رو به خودم میگه منم گفتم که تقصیر ما نبود تقصیر دوماد بود که گیر داده بود عروسی هفت پشت غریبه رو بریم.... مادرشوهری هم طرفداری پسرش که نه دوماد از این اخلاقا نداره و این حرفا که منم گفتم خوبم از این اخلاق اداره مخصوصا اگه یه کاری بخواد انجام بده حتما میکنه... برا همینم روز قبل من نتونستم خواهر و براردم رو ببینم... مادرشوهری هم خیلی ماهرانه حرف رو عوض کرد و ماجرای خاله کوچکه دوماد  و مادرشوهرش رو تعریف میکنه و سریع هم قطع کرد....

با تجربه سالهای قبل تصمیم گرفتم هیچ ذهنیت و توقعی برا خودم ایجاد نکنم که ضد حال نخورم.....

دوماد به یه شاخه گل رز وارد میشه و منم از تشکر میکنم.... هرچند همون بدو ورود گل پسر گل رو میگیره و به من نمیده....بعد از ظهر تا ساعت 5 من و گل پسر خوابیدیم... تا شب هیچ خبری نه از کیک بود و نه از شمع و هیچ چیز دیگه... آخر شب هم با دوماد قهر کردم و بهش گفتم که ازش همچین انتظاری نداشتم... لااقل میتونستی برا شب برنامه ریزی کنی... مگه سالی چندبار تولد من میشه.... من که توقع هدیه نداشتم میتونستیم بریم بیرون یه دوری بزنیم... حتی دریغ از یه نامه و که برام یادگاری بمونه.... دوماد هم گفت که تو هیچی رو به عنوان کادو قبول نداری نه پول و نه سکه... منم گفتم اگه سکه و پول رو میگی که همون سکه ای که پارسال دادی تو کشو هست و میتونی برداری به دردم نمیخوره.. هر هدیه ای رو تا خودت براش وقت نزاری و به این و اون بسپری برا من ارزش نداره... با پول میشه دنیا رو خرید اما وقتی که خودت برام میزاری و ارزشی که قائل میشی برام مهمه... حالا خوبه که تو خانواده ای بزرگ شده ای که تولد گرفتن براشون مهمه.... (کاش به دوماد میگفتم که خوب بود مثل مامانت بودم که اگه تولدش یادتون میرفت شکم همتون رو با ناراحتی و دلخوری سفره می کرد)

خلاصه اینم از تولد من ......چقدر طولانی شد......آخ


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٥ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

این گل پسر ما الان دوسال و نیم هست و تازه داره جمله های کوتاه میسازه و خیلی از کلمات رو باحال میگه.

میخوام این پست رو بزارم تا هر کلمه ای رو تلفظ می کنه بنویسم. از بس باحال می گه و میترسم این کار هم مثل باقی کاراش به فراموشی سپرده بشه.

1. عروسک= علوسک

2. خورشید= سورشید

3. گاو= فاو

4. بزرگ= بوزُگ

چون الان همش یادم نیست کم کم اضافه می کنم

5. camel(شتر)= namel

چون مهد دو زیانه میره اسم اکثر حیوونا رو اول به انگلیسی یاد گرفته و الان تازه داره فارسیش رو میگه

*یه بار که رفتم مهد دنبالش و باهم برمیگشتیم روی دیوار مهد نقاشی وسایل نقلیه بود. اسم همه رو بهش گفتم و وقتی به کشتی رسیدیم گفتم اسم این ship هستش. تا اینو گفتم سریع گفت این ship نیست. ببعی sheep  هستش. تاحالا به این که تلفظ هر دو کلمه یکی هست اما نوشتارش فرق می کنه توجه نکرده بودم.

** یا مهد  کانال تو تلگرام زده و فیلم های کوتاه فعالیت های کلاسی بچه ها رو توش میزاره. یه بار فیلم کلاس انگلیسی رو گذاشته بود که با بچه ها دارن اعضای بدن رو کار میکنن. من سرکار بودم نتونستم کامل ببینم. این گذشت تا چند روز بعدش برا اینکه ببینم چقدر از کلاس زبانش یادش مونده ازش میپرسیدم: show me eyes گل پسر هم چشماش رو نشون می داد و تکرار میکرد بعد ازش پرسیدم show mw ears اما گوش رو با تلفظ er  گفتم و گل پسر با تلفظ درست تکرار کرد و گوشاش رو نشون داد.رسما هم ضایع شدم و هم خجالت زده شدم.

6. خروس= علوس

گل پسر همه حیوونا جنسیت مذکر دارن. مثلا آقا bear حتی آقا مرغ

7. اسب= ابس

8.تولد= بَبَلُد

9. قورباغه= قورغابه

10. از اول(به معنی دوباره)= اَبَدَل و بعدها به اَوَزَل تغییر پیدا کرد

** گل پسر یه کتاب که عکس حیوونا رو داره رو نگاه میکرد رسید به عکس شترمرغ ازم پرسید "مامان این چیه؟؟؟" گفتم:"این شتر مرغه" سریع شاکی شد که اشتباه میگم و کتابش رو ورق زده و عکس شتر و مرغ رو جداگانه بهم نشون میده که اینا شتر مرغ هستنیول

11. شلوار= شلبار

12. حوله= لوله (دقیقا بر وزن حوله خوانده بشه)

13. صورتی= اوصَتی

14. پروانه= لَلانه

15. کجایی= تُجایی

16. قلقلی= قیل قیلی

17. هویج= هَبیج

18. قوی= قَبی

این پست به مرور تکمیل میشه


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: متفرقه


تاريخ : شنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم

از قدیم گفتن سنگ بزرگ علامت نزدنه

بعد از چندسالی که تصمیم به نوشتن کردم قصدم این بود که مثل گذشته به روز و ریز اتفاقات رو بنویسم ولی به این فکر نکردم که اون مدلی نوشتن برا زمانی بود که از هفت دولت آزاد بودم نه به الان که ساعت 5.30 عصر میرسم خونه و یه گل پسر 2سال و نیم دارم که باید باهاش بازی کنم و براش وقت بزارم.

برا همین از الان امروز با خودم قرار گذاشتم هر موقع که اتفاق خواستی پیش اومد بنویسم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: متفرقه


تاريخ : یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٥ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

سلام به همه دوستای گلم

این چندوقت کلی تاخیر داشتم و از ترس اینکه دوباره پشتم باد بخوره و تنبل بشم هر روز به وبلاگ سر میزدم اما همش تقصیر ماه رمضان که هیچ جونی برام نمیمونه

یکشنبه 23خرداد

ساعت 4 از شرکت زدم بیرون و رفتم مهد دنبال گل پسر.... باهم  رفتیم خشکشویی  لباسا رو بدم.. سرراه هم رفتیم لوازم آرایشی خرید کردم.... بعد باهم رفتیم شهروند... گل پسر رو سوار چرخ خرید کردم و حدود یه ساعتی خریدمون طول کشید و قسمت فروش محصولات پروتئینی، دیدم چه کله پاچه های خوشگلی گذاشته، برداشتم تا برا افطار درست کنم...... گل پسر رو سوار ماشین کردم و ساعت 6 شده بود برا همین به دوماد زنگ زدم که اگه کارش تموم شده برم دنبالش و باهم برگردیم خونه... که دوماد کلی استقبال کرد اما به شرطی که تا خونه من رانندگی کنم.. سرراه دوماد رفت نان بخره موبایلش رو تو ماشین جا گذاشته بود که برادرشوهری کوچکه زنگ زد که دیشب که رسوندیمشون خونه کیسه لباساشون صندوق عقب ماشین جا مونده... منم حالش رو پرسیدم و بهش گفتم که بی تعارف اگه کاری داره بهمون بگه که انجام بدیم.... تا برسیم خونه و خریدا رو جا به جا کنم ساعت 7.5 شد و وقتی نبود که کله پاچه رو بپزم برا همین گذاشتم یخچال تا فردا زودتر برگردم و بپزمش... 

دوشنبه 24خرداد

صبح دوماد ازم سراغ خریدایی که از لوازم آرایشی کرده بودم رو گرفت و هرچی خونه رو گشتم نبود و احتمال دادم تو ماشین جا مونده باشه... گل پسر رو سوار ماشین کردم تا برسونم مهد، ماشین رو گشتم اما خبری نبود و حدس زدم وقتی خریدای شهروند رو گذاشتم تو ماشین و بعدش گل پسر رو سوار ماشین کردم تو چرخ خرید جا مونده باشه... خیلی اعصابم بهم ریخت... دوماد کلی دلداریم داد که حرص نخور و بعد کار برو شهروند از اطلاعاتش بپرس... چون قبض خشکشویی هم توش بود  دوحالت داشت مثبش این بود که طرف بده خشکشویی تا صاحبش پیدا بشه منفیش این بود که با قبض خشکشویی لباسا رو صاحب بشه...

ساعت 1 بود که از شرکت زدم بیرون و رفتم یه راست شهروند... تو راه هم 100 تا صلوات نذر کردم که پیدا بشه... تا رسیدم دم اطلاعاتش دیدم که کیسه خریدم اونجاست... نمیدونید چقدر خوشحال شدم.... سریع به دومادم زنگ زدم که وسایل پیدا شده.. بعدش تو نانوایی بودم که برا کله پاچه نان سنگک بگیرم که دوماد زنگ زد و با کلی عذرخواهی بهم گفت که برادرشوهری چون پاش درد داره... یه سری خرید داره و اگه میتونم انجام بدم... زنگ زدم به برادرشوهری وقتی فهمید من میخوام خریدا رو انجام بدم ناراحت شد و با کلی اصرار ازش خواستم لیست خریدا رو برام س.م.س کنه... تا خریدا رو انجام بدم و به خونشون برسونم ساعت 5 شده بود... قرار 5 شنبه خونه مادرشوهری رو خواستن باهامون هماهنگ کنن که من گفتم چون 5شنبه عمویم تالار گرفته ما نمیتونیم بیایم....

ساعت 5.30 رسیدم خونه و اول کاری که کردم کله و پاچه ها رو گذاشتم تو زودپز(انشالله سری بعد عکس میگیرم و تو صفحه آشپزیم میزارم) و بعدش مشغول جمع و جور کردن خونه شدم هرچند که با وجود گل پسر بیشتر از 2ساعتی مرتب بودن خونه دووم نمیاره... ساعت 6 دوماد و گل پسر رسیدن خونه... گل پسر یه کم بی حال بود... یه کم غذا خورد و مشغول بازی شد.. دوماد هم رفت خوابید... ساعت 7 بود که دیدم گل پسر گرم شده و درجه که گذاشتم دیدم 37.5 درجه تب داره.. بهش قطره استامینوفن دادم و زنگ زدم مطب دکترش که در کمال ناباوری منشی دکتر مشکل گل پسر رو پرسید و گفت تا نیم ساعت دیگه مطب باشیم... نمی دونید چقدر خوشحال شدم... سریع دوماد رو بیدار کردم و تا برسیم مطب 45 دقیقه طول کشید.. دکتر گفت تب ویروسی اومده و بیشتر تو مهد کودک هست و علائمی دیگه ای مثل اسهال و  جوش زدن دست و پا هم داره که نگران نباشیم و داروها رو تا 5 روز ادامه بدیم....

تو مطب دکتر که بودیم اذان گفتن...ساعت 9.30 رسیدیم خونه.... سریع چای ساز رو روشن کردم تا میز افطار رو بچینم کله رو از آب در آوردم  دادم به دوماد، از استخوان جدا کنه...

خلاصه سرتون رو درد نیارم... واقعا کله پاچه فوق العاده ای شده بود.... جاتون خالی 

چهارشنبه 26 خرداد

صبح که بیدار شدیم که بریم سرکار اصلا حال دوماد خوب نبود... یعنی از دیروز عصر هیچ حال خوبی نداشت..... استخوان درد داشت و معده اش هم درد میکرد... با یه حال بدی حاضر شد و رفت.. ساعت 11 فهمیدم که نتونسته بمونه شرکت و برگشته خونه... منم ساعت 2 گل پسر رو از مهد برداشتم و اومدیم خونه... اصلا باورم نمیشد... خونمون صبح که بیام شرکت انگار که بمب خورده بود اما وقتی برگشتم مرتب و تمییز بود... حالا کلی به دوماد تاکید کردم که فقط استراحت کنه و وقتی برگردم خونه کارا رو انجام میدم.... هرچی به دوماد اصرار کردم روزش رو بشکونه یه چیزی بخوره قبول نکرد... 

پنجشنبه 27 خرداد

دوماد مرخصی گرفت و موند خونه... روزه هم نگرفت... با دوماد هماهنگ کردم که گل پسر هم خونه بمونه و نره مهد... ساعت 12 از شرکت اومدم بیرون و رفتم خونه مامانم و امانتی که دستم بود رو بهش رسوندم... سریع رسیدم خونه و ناهار دوماد رو داد و با کلی نق زدن رفتم کلاس ... کل کلاس رو که خواب بودم و ساعت 5 کلاس تموم شد... 

قرار پنجشنبه بریم مهمونی عمو که تالار گرفته بود اما مامانم که فهمید دوماد حال خوشی نداره جلوتر به عمو گفته که ما نمیایم... منم به محض رسیدن خونه خوابیدم تا دم افطار... دوماد و گل پسر هم برا افطار حلیم گرفتن که خیلی خوشمزه بود...

جمعه 28 خرداد

صبح ساعت 8 با یه بدبختی از خواب بیدار شدم و رفتم کلاس... پشت فرمون چشمام رو هم میفتاد.. کلاس تا ساعت 12 بود و سرر راه از داروخانه برا دوماد که گردنش اگزما شده بود پماد گرفتم و برا گل پسر شربت ضدسرفه... چون از پنجشنبه سرفه میکرد...

تا دم غروب که همش بی حال و حوصله بودم... برا افطار هم رفتیم خونه خواهرم... مامان و خواهر کوچکه و برادرم هم بودن... 5 دقیقه بعد افطار رسیدیم... حدود 10 دقیقه داشتیم دنبال جا پارک بودیم... مامان و بابا برا افطار کله پاچه گرفته بودن.. اما هم گرونتر و هم اینکه اصلا به خوشمزه گی و کیفیت مال من نبود... مژه تا ساعت 11 هم اونجا بودیم...

--------------------------------------------------------------------------------------

خیلی نوشتن برام شخت شده... جمله بندی هام افتضاح شده.. اما نمیخوام این باعث بشه که دوباره از وبلاگم دوری کنم. 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه دوستای گل جدید و قدیم

نمیدونم این چند وقتی که نبودم چه بلایی سر وبلاگم امده که تعداد نظرات دوستان رو نشون نمیده به پشتیبانی هم ایمیل زدم و گفت که قالب وبلاگ رو عوض کنم اما باز تاثیری نداشته... 

سما جان، مریم جان خیلی خوشجالم که دوباره اینجا میبینمتون....

مریم جان خونه ای که داشتیم رو وقتی از سال 92 اومدیم تهران اجاره دادیم و از اونجایی که با وجود کارمند شدن من و بچه دار شدنمون دیگه امکان زندگی کردن نبود. خلاصه خونه رو سال 94 به خود مستاجرمون فروختیم و منتظر یه وام خوب هستیم تا بتونیم تهران خونه بخریمچشم

بریم سر اتفاقات این چند روز

سه شنبه 18 خرداد

روز اول ماه رمضان بود و من شب قبل برای سحریمون خورشت بادمجان درست کردم و از اونجایی که سحر بیدار شدن غذا خوردن با وجود اینکه هر دومون کارمند هستیم خیلی سخته.... آخر شب سحریمون رو میخوریم و میخوابیم...

من از یه کانال تو تلگرام که عضو شدم  و دمنوش های لاغری نیوشا خریدم. پک لاغری 40 روزه ویژه ماه رمضان...

الان 5 روزه که دارم استفاده می کنم با وجود حدود 21 ساعت چیزی نخوردن نه گرسنم میشه و نه تشنه....

اینم عکسش

با دوماد هماهنگ کردم که ببینم مادرشوهری برا تولد زنگ زده بهش که تبریک بگه یا نه؟! که ساعت 2.30 بودو دوماد گفت که  زنگ نزده... آخه مادرشوهری دقیقا بعد از ساعت به دنیا وامدن بچه هاش زنگ میزنه و تبریک میگه... قبلش حتی 1 دقیقه قبلش هم تبریک نمیگه

خلاصه منم برای اینکه برای مهمون داری آمادگی داشته باشم ساعت 3 از سرکار میزنم بیرون و میرم تا خونه رو تمییز کنم.... دوماد هم ساعت 5 با گل پسر از مهد میان خونه....

نشون به اون نشون که تا  بعد از افطار  هم مادرشوهری زنگ نمیزنه و وقتی دوماد سر اذان زنگ میزنه تا بهش التماس دعا بگه اصلا خبری از تبریک تولد نبود...

ما یه بالکن کوچک داریم و با اینکه نرده داره اما به خاطر گل پسر اصلا درش رو باز نمیکنیم... بالاخره دوماد میره از این مغازه های مصالح  و ابزار فروشی ها توری میخره و دور تا دور نرده بالکن رو توری میبنده... الان گل پسر هروقت بی حوصله میشه و بهونه میگیره در بالکن  رو باز میکنیم و میره بیرون و برا خودش بازی میکنه....

حدود 10 روزی میشد که به مامان و بابام سر نزده بودیم... برا همین شب قبل تماس میگیرم و برا افطار خودمون رو خونشون دعوت میکنیم... 

چهارشنبه 19 خرداد

ساعت 4.30 با دوماد میریم مهد دنبال گل پسر و بعدش هم خونه مامانم... گل پسر که مشغول بازی با اسباب بازی های خونه مامانم شد و قیافه من و دوماد هم به قدری خسته و تابلو بود که به اصرار مامان رفتیم خوابیدیم تا ساعت 8... چقدر حال داد*... تا برگردیم خونمون و بخوابیم ساعت 11 شده بود....

پنجشنبه 20 خرداد

پنجشنبه ها مهد گل پسر تا ساعت 12 بیشتر باز نیست و منم ساعت 11.30 زدم از سرکار بیرون و رفتم دنبال گل پسر... به محض برگشت به خونه گل پسر رو خوابوندم البته خودم هم خوابیدماز خود راضیو دوماد هم بی سر و صدا ساعت 3 اومد خونه و اونم خوابید ... خیلی خسته بودیم.. به روال این چند ساله پنجشنبه ها که میریم خونه مادرشوهری... ساعت 7 رفتیم خونه مادرشوهری... تا ساعت 12 شب اونجا بودیم و خواهرشوهری هم برا افطار اومدن خیلی خوش گذشت...

راستی بعد افطار مادرشوهری هدیه نقدی تولد دوماد رو داد و ازش کلی عذر خواهی کرد که تولدش رو فراموش کرده بود.

جمعه 21 خرداد

من و گل پسر تا ساعت 10 خواب بودیم و تلافی یه هفته سرکار رفتن رو درآوردیم...

ساختمونی که توش زندگی میکنیم همسایه های خوبی داره لااقل در حد سلام و احوالپرسی که خوب هستن... هرچند انقدر من اینا رو دیر به دیر میبینم که اگه همسایه بغلیمون رو تو خیابون ببینم نمیشناسمچشمک اما با این حال در دو مورد جداگانه دو جفت از کفشای دومادم رو میدزدن و اگه نخوام زبون روزه  به کسی تهمت دزدی بزنم باید بگم که دو جفت از کفشای دومادم غیب میشهزبان

خلاصه دیگه وقت نمیکردیم بریم کفش بخریم تا اینکه دوماد منو از خواب بیدار میکنه که مگه قرار نبود بریم خرید کفش... 

منم تازه یاد برناممون افتادم و گفتم که نمیشه همینجوری بریم آخه برا گل پسر غذا نذاشتم و سر ظهر برگردیم گرسنش میشه... خلاصه تا ناهار گل پسر رو حاضر کنیم و بریم ساعت 11.45 شد... ماشین رو تو یه پارکینگ عمومی پارک کردیم و پیاده رفتیم  چهارراه سعدی نرسیده به سپهسالار چندتا مغازه کفش فروشی مردانه هست که چندسال پیش هم ازشون خرید کرده بودیم و جنساشون هم خوب بود... برا دوماد 2 جفت کفش گرفتیم و تا برگردیم خونه ساعت 15 بود...  دوماد و گل پسر باهم بازی کردن و منم دیدم برای هدیه تولد دوماد از این سایت دوتا تخفیف بوفه افطار از  قبل گرفتم رو رزرو کنم... هرچی هم خواستم گل پسر رو بخوابونم که برا شب سرحال باشه.. زورم بهش نرسید... خلاصه نیم ساعت قبل افطار راه افتادیم سمت رستوران(چون نزدیک خونمون بود) هنوز به سر کوچه نرسیده گل پسر خوابش برد و هرچی هم خواستیم بیدارش کنیم فایده نداشت... با اینکه رستوران سرویسش به صورت بوفه بود اما چای یکبار سرو شد و باقی چیزا مثل کوکو و شله زرد هم که تموم شد دیگه میز بوفه رو شارژ نکردن.. برعکس دکوراسیون شیک و زیبایی که داشت سرویس دهی شون افتضاح بود... شانس آوردم که از سایت تخفیف خریده بودم و گرنه کلی حرص میخوردم...

شنبه 22 خرداد

ساعت 2 بود که حالم هیچ خوب نبود دلم خیلی درد میکرد، به ودماد زنگ زدم که میرم خونه و خودش زحمت برداشتن گل پسر رو از مهد بکشه.. تا برسم خونه و بخوابم ساعت 3.5 شد.. تازه چشمام گرم شده بود که ساعت 4  دوماد زنگ زد که شرمنده که بیدارت کردم و با مامانم داشتم حرف میزدم فهمیدم که برادرشوهری کوچکه تو فوتبال پاش میشکنه و الان خونه مامان هست و باید بریم ببینیمش و چون ماشین نداره شب برسونیمش خونشون.....

منم چاره ای جز موافقت نداشتم اما نه از روی اجبار...

خلاصه تلفن رو قطع کردم و سریع ساک گل پسر رو آماده کردم و لباس پوشیدم رفتم محل کار دوماد و بعدش مهد گل پسر... دوماد هم پاش درد میکرد تا خونه مادرشوهری خودم رانندگی کردم و حدود یه ساعتی تو ترافیک بودیم....

خداروشکر حال روحی و جسمی برادرشوهری کوچکه خوب بود و ساق پاش ترک خورده و دکتر گفته یه ماهی باید تو گچ باشه... افطار هم باز مهمون مادرشوهری بودیم و منم انقدر خسته بودم که رفتم یه ساعت مونده به اذان خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم جاری کوچکه و مادرشوهری میز رو چیندن... منم برا جبران زحمتشون ظرفای شام و افطار رو شستم و هرچی مادرشوهریو حاج آقا اصرار کردن نزاشتم کمکم کنن... جاری کوچکه به خاطر مشکلی که تو خانوادش پیش اومده خیلی بهم ریخته و براشون دم افطار خیلی دعا کردم که مشکلشون حل بشه..

---------------------------------------------------------------------------------------------

* بچه دارها منظورم رو درک می کنن... من خودم دقیقا از لحظه ای که گل پسر به دنیا اومد یه خواب با آرامش نداشتم... روزای اول به دنیا اومدنش ببا اینکه نوزاد آرومی بود شبا پا به پاش بیدار میموندم و نمیتونستم بخوابم و یا نصف شبا هم از ترس اینکه اتفاقی براش نیفتاده باشه از خواب میپریدم...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم

خیلی خوشحال با دختر خوبی به اسم آسیه سادات آشنا شدم...

--------------------------------------------

امروز سالروز تولد دوماد هست که دوسال از ماجرای تولدش رو دو این پست ها برای سال90و 91 گذاشتم ....

سال 92 رو هم با حضور مادرشوهری و حاج آقا جشن 4 نفره گرفتیم و چون زمانی هست که سرکار میرفتم و دوره ای که وبلاگ نویسی نمیکردم پستی ازش ندارم....

سال 93 هم گل پسر تازه به دنیا اومده بود و دقیقا با فوت و خاکسپاری مامان بزرگم یکی بود که عملا تولدی نگرفتیم...

سال 94 یعنی پارسال رو اصلا یادم نمیاد چیکار کردیم و چی شد.....چشم

امسال هم با با اول ماه رمضان یکی شده.....

-------------------------------------------

یکشنبه16 خرداد

همکارای دومادم میخواستن برای اینکه دوماد سوپرایز بشه، دو روز زودتر برا دوماد تولد بگیرن... از منم  مشورت خواستن.... منم گفتم پس سرراه میرم گل پسر رو از مهد برمیدارم و میام...

اما از اونجایی که لباس گل پسر مناسب حضور در محل کار باباش نبود... اول رفتم خونه و لباس برداشتم  و حتی موقع رانندگی دوماد زنگ زد و باهم صحبت کردیم اما اصلا متوجه نشد که سرکار نیستم... تا برسم خونه و لباس بردارم و برگردم مهدکودک حدود 1 ساعتی شد..... همکارای دوامد هم به بهونه جلسه فوری دوماد رو منتظر گذاشته بودن تا من و گل پسر هم برسیم.. دوماد از دیدن من و گل پسر خیلی تعجب کرد و وقتی کیک تولد رو دید تازه متوجه اینهمه فیلم بازی کردن همکاراش و حضور من و گل پسر شد....

گل پسر که کلی براشون مزه ریخت و خوشمزه بازی درآورد......ساعت 4.5 برگشتیم خونه....

دوماد رفت یه ساعتی بخوابه و بعدش بشینه سر درس و مشقش*....

منم تو سالن داشتم با گل پسر بازی میکردم که نمیدونم چجوری شد که موقع دویدن پاش سر خورد و سرش میخوره به قسمت پایین میز عسلی...

بمیرم بچم نفس بالا نمیومد و کلی گریه کرد... دوماد اومد و رفت بغل باباش... وقتی از پشت یر داشتم سرش رو دست میکشیدم... دیدم سوشونه دوماد لکه قرمزه و وقتی دست زدم دیدم خونه... سریع سر گل پسر رو دست کشیدم ولی چیزی نبود... اما یه دفعه دیدم لاله گوشش بر اثر ضربه پاره شده و داره خون میاد... نمیدونید چه حالی شدم.... برا گل پسر آب قند آوردم و هرچی به دوماد اصرار کردم ببریمش درمانگاه شاید بخیه بخواد قبول نکرد... میگفت بخیه بزنن بعدا جای بخیه میمونه... خود دوماد هم تا صبح بالا سر گل پسر بیدار بود که مبادا رو گوشش بخوابه...

اینم از چشم خوردن گل پسر... 

دوشنبه 17 خرداد

دوماد روزه بود اما من یه روز هم دیرتر روزه بگیرم یه روز هست... بعدازظهر با گل پسر تا برسیم خونه ساعت 5.30 شده بود و دوماد هم تا بیاد خونه ساعت 7.... خونمون که از دست اسباب بازیه ای گل پسر که وسط سالن ولو هست انگار بمب خورده... 

تا دم اذان آشپزخونه رو سر و سامون دادم و افطار دوماد رو آماده کردم... سحری هم فقط برنج گذاشتم چون خورشت داشتیم... چون ما عادت به بیدار شدن سحر نداریم... ساعت 10 سحریمون رو خوردیم و تا بخوابیم شد ساعت 11.30...

مادرشوهری از زمانی که ازدواج کردیم یه اخلاقی داره که هر جور شده روز تولد بچه هاش میاد خونشون... این سری غیرمستقیم گفتم که چون روز اول ماه رمضون هست و منم هم روزه میگیرم و هم شاغل هستم سختمه که مهمونداری کنم... مادرشوهری اون موقع حرفی نزد...

به قدری خسته کار هستم که واقعا به کارای خونه کامل نمی رسم... کلی هم به دوماد سفارش کردم که اگه مادرشوهر خواست بیاد بهش بگه آمادگیش رو نداریم و بمونه برا پنجشنبه شب....

هنوز منتظرم ببینم مادرشوهری میاد خونمون یا نه؟

------------------------------------------------------------------------------------

* دومادبالاخره طلسم دانشگاه رفتنش شکسته شد و ارشد تهران قبول شده...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.