فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

دوستان عزیز نمیدونم تا حالا کسی سری به صفحات آشپزی وبلاگم زده یا نه؟سوال

صفحاتی که غذاها و شیرینی هایی که خودم درست میکنم رو گذاشتم البته با دستوراتش، میدونم که کمی و کاستی داره ابرو

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

---------------------------------------------------------------------------------------------

دوستان گلم و طرفداران صفحات آشپزی برا دسترسی آسانتر شما عزیزان لیست دستورات غذایی در ادامه مطلب گذاشتم و حجم عکس ها رو کم کردم و امکان نظر گذاشتن برا هر دستور به صورت جداگانه امکانپذیر است.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

هر کدام از عکس ها که دیده نمیشه، بر روی آنها راست کلید کرده و گزینه show picture  را انتخاب کنیدچشمک

------------------------------------------------------------------------------------

دوستان گلم اگه مایل باشید میتونید عکس غذاهایی که این وبلاگ هست و درست میکنید رو در این سایت آپلود کنید و آدرسی که در قسمت لینک مستقیم برای وبسایتها هست رو برام به صورت کامنت بذارید تا در زیر هر کدام از دستورات با اسم خودتون بذارم... ممنونم از مریمی عزیزم که این ایده رو در ذهنم تداعی کرد.... اینجوری منم دلگرم تر میشم برای ادامه کار هرچند که همتون بهم خیلی محبت دارین و با نظرات محبت آمیز و تشویق کننده باعث میشین تا تجربیات هرچند کم و اندکم رو با شما تقسیم کنم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: متفرقه


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ٢٢ فروردین ۱٤٠٠ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم....

پیشاپیش روزتون رو تبریک میگم

و همینطور

انشالله سال خوبی داشته باشید

---------------------------------------------------------------------------------------------

حالا بریم سر ادامه پست قبلی

خلاصه حاج آقا زودتر میرسه خونه و ما هم بی خیال خرید میشیم و به سرعت برق بر میگردیم خونه....

سر یه ساعت میز ناهار رو میچینم و ناهار آماده می کنم... خلاصه شب هم مادرشوهری و حاج آقا هم پیشمون میمونند.

شنبه 7 اسفند

صبح با حاضر شدن ما که بریم سرکار و گل پسر رو هم ببریم مهد.. مادرشوهری و حاج آقا هم برمی گردن خونه خواهرشوهری که هم بتونن به خونشون هم سر بزنن.

ساعت 10-9 صبح بود که سرکار احساس سرماخوردگی و پشت سر هم عطسه کردن و آبریزش بینی... به یکی از همکارام که بیرون میرفت ازش خواستم برام قرص سرماخوردگی بگیره.. دوتا قرص خوردم و یه کم ناهار تا ساعت 12 سرکار موندم و بعدش مرخصی گرفتم و رفتم خونه... نزدیکای خونه بودم که احساس کردم کتفم درد گرفته و رسیدم خونه یه قرص سیتریزن خوردم و رفتم تو تخت که بخوابم.. بعد از نیم ساعت معده درد به همراه کتف و اسخوان درد با هم شروع شد... اولش محل نزاشتم اما بعدش درد به قدری زیاد شد که اصلا نمیشد تحمل کرد... زنگ زد به دوماد که بیا منو نجات بده و از درد دارم میمیرم... خلاصه دوماد رفت دنبال گل پسر و از مهد برداشتش و منم کلی عصبانی شدم که من دارم از درد میمیرم و تو رفتی مهد... زنگ زد به آمبولانس، اونا هم با خونه تماس گرفتن و چندتا سوال بی مورد پرسیدن و آخرشم گفتن که اسپاسم معده هست و برا این چیزا آمبولانس اعزام نمیکنیم و برو درمانگاه... خیلی عصبانی شدم...

دوماد بالاخره رسید و گل پسر هم تو ماشین بود.. برا اینکه بچه ناراحت نشه خیلی تلاش کردم که دردم رو مخفی کنم.. رفتیم اورژانس بیمارستان و بعد کلی آزمایش و سونوگرافی، جراح تشخیص داد که کیسه صفرا هم عفونی شده و هم اینکه احتمال پاره شدن کیسه صفرا زیاد هست.. دوماد با چندتا از پزشکایی که میشناخت مشورت کرد و اونا هم نظر جراح رو تائید کردند... با مامان و بابا تماس گرفتم و اومدن بیمارستان و گل پسر رو با خودشون ببرند... مامان وسایلش رو آورده بود که شب پیشم بمونه اما دوماد اتاق خصوصی گرفت که خودش پیشم بمونه... خلاصه کارهای اتاق عمل خیلی سریع انجام شد و  ساعت 7.45 بعدازظهر رفتم اتاق عمل و برخلاف میل باطنیم از کمر بی حس شدم و اما داروی خواب آور زدن و وقتی بیدار شدم که دیدم اتاق عمل هستم و دارن منو میبرن تو بخش... برخلاف زمان زایمانم که حواسم بود که سرم رو بلند نکنم... اما این دفعه سرم رو بلند کردم و تا 3 روز گردن درد داشتم... شب خیلی بدی بود و تا صبح درد داشتم و متاسفانه شب های بیمارستان صبح نمیشه... البته با این عمل من فکر کنم داروی بی حسی باعث میشه که من بی خواب بشم...

یکشنبه 8 اسفند

ساعت 12 دکتر ویزیتم و کرد و جازه ترخیص داد... دوماد هم تا کارای ترخیص رو انجام بده ساعت 15 شد و رفتیم خونه مامانم....

دوستان گل اگه تا الان بیمه تکیمیلی ندارین حتما براش اقدام کنید... انشالله که هیچ وقت براتون اتفاق بدی و گذرتون به بیمارستان نیفته.. اما اینجور مواقع هست که میبینید بیمه تکمیلی چقدر میتونه به درد بخوره... 

دوماد بعدازظهر رفت خونه تا لباس برا من و گل پسر بیاره و خونه رو مرتب کنه... با یه ساک بزرگ شب برگشت... شب که تا صبح نتونستم بخوابم و نهایت تا 3 ساعت خوابیدم.. دوماد هم هیچ جا مثل خونه خودمون راحت نمی تونه بخوابه... شب بعد شام هرچی مامان اصرار کرد به خاطر راحتی دوماد برگشتیم خونمون...

دکتر هم که 10 روز برم مرخصی نوشته بود...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

(قسمت اول)

سلام به همه دوستای گل و نازنینم

نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره با اینکه کلی اتفاق تو این مدت افتاده

به مناسبت این روز اول 

امروز 8 سال از یکی شدن قلب های من و دوماد 

8 سال از اولین بله ای که به دوماد دادم

8 سال از لحظه لحظه های زیبایی که کنارش داشتم

8 سال از بزرگ شدنم

8 سال از روزی که دنیا برام قشنگ تر شد  

می گذره

برای خودمم خوندن خاطرات این روز هنوز لذت بخشه

-------------------------------------------------------------------------------------

جونم براتون بگه که همسایه دیوار به دیوار مادرشوهری اینا تصمیم گرفت که خونه رو خراب کنه و آپارتمان بسازه و از روزی که این تصمیم رو علنی کرد واقعا یه روز آروم مادرشوهری نداشتن... تا وقتی به گود برداری میرسن و میبینن که عمق زمین پر آب هست و زیر ساختمان مادرشوهری اینا هم هست. خلاصه به سازمان آب زنگ میزنن و بعدشم  آتش نشانی و مامور شهرداری هم خونه رو بازدید می کنن و حکم تخلیه میدن که تا حالا هم خیلی مادرشوهری و حاج آقا شانس آوردن که خونه رو سرشون خراب نشده... هیچی دیگه وسایل ضروری رو مادرشوهری برمی داره و 3 هفته ای میرن خونه خواهرشوهری... واقعا دست خواهرشوهری و شوهرش درد نکنه...

سهم ما هم از مهمون داری 2 روز میشه....

از یک هفته قبل خواهر بزرگم بلیط سیرک آفتاب رو داشت و کل خانواده رو به سیرک مهمون کرد و این قرار رو اول هفته یعنی  30 بهمن....با نظر سنجی از همه اعضای خانواده برای 5 اسفند فیکس می کنه

چهارشنبه یک هفته ای که از مهمون بودن مادرشوهری خونه خواهرشوهری میگذشت که مادرشوهری به دوماد زنگ میزنه که پنجشنبه و جمعه ما میایم خونه شما... دوماد هم میگه پنجشنبه سیرک دعوتیم و مادرشوهری هم میگه ایرادی نداره ما خونتون میمونیم تا برگردیم...

پنجشنبه 5 اسفند ساعت 12 از سرکار که رفتم دنبال گل پسر و باهم رفتیم خرید برای شام و ناهار فردا جمعه

برای شام تصمیم گرفتم فیله اسپایسی و جوجه پاچینی درست کنم و برای ناهار فردا هم خورشت آلو اسفناج که حاج آقا دوست داره...

تا رسیدم خونه فیله ها و جوجه پاچینی رو مزه دار و خونه رو مرتب کردم.

نزدیک شهروند مغازه سبزی خردکنی بود و دیدم وقت نمیکنم که سبزی رو از مغازه بگیرم و بخوام پاک کنم و بشورم و بعد خردش هم بکنم... 2 کیلو اسفناج پاک کرده خریدم وقتی میخواست خرد کنه و دلم راضی نشد و نمیدونستم سبزی تمییز هست یا نه... آوردم خونه و ریختم تو سینک و یه بار شستم و باورم نمیشد که ته سینک پر از خرده شن شده باشه...تعجب

تا ساعت 3 که دوماد بیاد اسفناج ها رو پارچه ریختم تا آبش بره تا خردش کنم... تو این فاصله رفتیم یه چرت زدیم و ساعت 6 بیدار شدیم و اسفناج ها را خرد و سرخ کردم...

فیله ها و جوجه ها رو هم سوخاری کردم و منتظرم شدم تا مهمونها بیان...(انشالله تو اولین فرصت طرز تهیه و آماده سازیش رو میزارممژه)

دوماد به مادرشوهری زنگ زد که کجایین و ما ساعت 8.30 باید پارک ارم باشیم... مادرشوهری هم گفت که ما شاممون رو بخوریم اونا هم هروقت گرسنشون برا خودشون فیله ها رو سرخ می کنن. من هم به اندازه خودمون غذا رو آماده کردم که مادرشوهری اینا رسیدن و من و دوماد هم که استرس اینکه به موقع برسیم(آخه دومادم از بدقولی بدش میاد) و به قول معروف غذایی نخوردیم و مادرشوهری و حاج آقا هم به همون مقدار اکتفا کردن...

خداروشکر با زمان بندی دوماد به موقع رسیدیم... خیلی شب خوبی بود در کنار خانواده ام... برنامشون هم عالی بود و کلی بهمون خوش گذشت... تا برسیم خونه ساعت 12.30 شده بود... آروم رفتیم تو خونه و دیدیم مادرشوهری برا خودشون از کمد رختخواب برداشته و خوابیدن... خیلی خوشحال شدم که تا این ساعت شب منتظر ما نشدن... البته قرار بود نهایت ساعت 11 تموم بشه...

صبح قبل خوردن صبحانه مقدمات خورشت ناهار رو آماده میکنم و ساعت 11.30 حاج آقا میره نماز جمعه و ما هم به همراه مادرشوهری میریم تیراژه تا برای گل پسر لباس بگیریم، که یکشنبه عکاسی برای عید تو مهد دارن... گل پسر بعد 1.5 ساعت کلی بداخلاقی کرد و فقط تونستیم براش شلوار و یه بلوز بگیریم...

ادامه دارد....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٥ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: متفرقه


تاريخ : پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم

فکر کنم چند سالی بشه که پست آشپزی نزاشتم و دلم براش تنگ شده

الان با یه چیز کیک مناسب فصل و شب یلدا (البته با تاخیرزبان) در خدمتتون هستم.

مواد لازم

پنیر ماسکارپونه 2عدد

خامه صبحانه پاکت صورتی 1عدد

شکر 5-4 قاشق غذاخوری

وانیل شکری نوک قاشق مرباخوری یا وانیل 

ژلاتین 2 ساشه مارک آموتیا

انار دون شده 2 تا 3 عدد 

ژله انار یا آلوورا 1 بسته

کیک آماده 1.5 عدد (البته بستگی به ضخامت برش ها و اندازه ظرف دارد)

این مارک پنیر خیلی طعم فوق العاده ای برای چیز کیک داره، خیلی بهتر از پنیر     خامه ای هستش. مهمترین مزیتش اینه که اصلا شور نیست.

این پودر ژلاتین رو از فروشگاه شهروند گرفتم و اولین بار بود که ازش استفاده میکردم و واقعا نسبت به پودر ژلاتین های باز و فله خیلی عالی تره. مهمترین مزیتش اینه که اصلا اون بوی بد پودر ژلاتین رو نداره.

حالا بعد از این همه تبلیغ های مفت و مجانی برای این شرکت ها بریم سر اصل مطلبچشمک

1. ابتدا پنیر ماسگارپونه، خامه، شکر و وانیل رو داخل میکسر میریزیم

به قدری باید میکس بشه تا یک مخلوط یک دستی داشته باشیم. 

چون موتور میکسر من ضعیف بود به اندازه نصف استکان شیر به مخلوط اضافه کردم تا راحت تر میکس بشه.

2. تو یه کاسه دو ساشه از پودر ژلاتین رو در نصف لیوان آب سرد مخلوط میکنیم

 

3. کاسه رو میزاریم روی بخار کتری تا بصورت مایع روان در بیاد و سپس میگذاریم کنار تا خنک بشه.

4. کیک صبحانه رو روی تخته گذاشته و با یه چاقو تیز برش میزنیم

من از قالب کمر بندی استفاده کردم و برای اینکه موقع سرو راحت تر بتونم به ظرف مورد نظرم منتقل کنم از این شیوه استفاده کردم که تو عکس ها مشخص

 

5. کیک ها رو ته قالب می چینیم و تمام کف قالب باید با کیک پوشیده بشه و با کف دست فشار میاریم تا کیک ها بهم فشرده و یکدست بشه.

6. تو این فاصله ژلاتین خنک شده و به مخلوط پنیر اضافه می کنیم و دوباره میکس می کنیم تا یک دست بشه و سپس روی کیک ها ریخته و میزاریم تو یخچال تا خودش رو بگیره.

7. تو مدت زمانی که کیک تو یخچال هست. انارها رو دون میکنیم و یه بسته ژله رو با 1 لیوان آب جوش و نصف لیوان آب سرد مخلوط میکنیم و میزاریم تا خنک بشه.

وقتی مایع پنیری بسته شد و ژله خنک شد، انارها رو روی مایع پنیری ریخته و ژله رو روش میریزیم. ارتفاع ژله و انار دون شسته سلیقه ای هستش.

8. دوباره میزاریم یخچال تا 3-2 ساعت که ژله هم خودش رو کامل بگیره. (البته من شب قبل درست کردم و تا فردا بعدازظهر تو یخچال موند)

9. با چاقو دور ژله و مایع پنیر رو آزاد میکنیم و کمربند قالب رو باز کرده و کف دست بر میگردونیم کف قالب و کیسه فریزر رو برداشته و ظرف سرو رو روی کیک میزاریم و  برمی گردونیم.(امیدوارم تونسته باشم منظورم رو برسونم)

اینم شکل برش خورده اش

نوش جان لبخند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: آشپزی


تاريخ : شنبه ٤ دی ۱۳٩٥ | ۳:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم

شرمنده که اینقدر دیر به دیر میام

یه دفعه ای خیلی سرم شلوغ شده، نیرویی که بهد از یه ماه کلی براش وقت گذاشتم و آموزشش دادم یه دفعه ای میزاره و میره، تا دوباره استخدام داشته باشیم و آموزش ببینه پوست من کنده میشه، مخصوصا بعضی ها اصلا آی کیو ندارندآخ

بگذریم....

ممنون از همتون که نگران حال خاله ام بودید... خداروشکر جواب پاتولوژی، خوش خیم بوده اما برای محکم کاری 8 جلسه شیمی درمانی دکتر تجویز میکنه... که اولی جلسه رو خالم انجام داده و بعدی 21 روز دیگه هست...

از ادامه نوشته قبل که بخوام توضیح بدم

تا پنجشنبه 27 آبان که دوماد مرخصی بگیره که برای تعمیر پکیج تعمیرکار بیاد،  دیگه نمیشد بدون حموم سر کرد... برا همین تصمیم گرفتیم حموم صحرایی درست کنیم...

وان حمام گل پسر رو آماده کردیم و منم بزرگترین قابلمه ای که داشتم رو پر آب کردم و گذاشتم جوش اومد و دوماد که با گل پسر تو حموم بودن آب گرم میرسوندم... خلاصه وضعیتی بود....

ما هر پنجشنبه میریم خونه مادرشوهری.... برای شام پنجشنبه به دوماد پیشنهاد دادم که برای اینکه جبران زحمت مادرشوهری و حاج آقا بشه، شام رو من درست کنم که مادرشوهری کلی از این پیشنهاد استقبال کرد... برای شام آلو اسفناج گذاشتم...

دیگه از اتفاقات این چند وقت بگم

اگه یادتون باشه مامانم هرسال 28 صفر (8 آذر) آش نذری درست میکنه، ما هم صبح زود بیدار شدیم و سر راه برای خیرات پدرشوهری حلیم و نان تازه گرفتیم و رفتیم خونه مامان...

ساعت 11 بود که آش ها رو کشیدیم و تقریبا کاری نمونده بود.. ماهم که از صبح زود بیدار بودیم به مامان گفتیم که برگردیم خونه... برا مادرشوهری و خواهرشوهری و برادرشوهری کوچکه آش برداشتیم... تو راه به دوماد پیشنهاد دادم که زنگ بزنه به مادرشوهری که اگه خونه هستن سرراه بریم و آش ها رو بهشون بدیم...

ناهار هم خونه مادرشوهری بودیم و ساعت 2 برگشتین خونه... به قدری خسته بودیم که گل پسر تو ماشین تا برسیم خونه خوابید و ماهم به محض رسیدن به خونه سرمون به بالشت نرسیده خوابمون برد. 

چند روز قبل احمد (شوهر خواهرشوهری) زنگ زده بود که اگه برای پنجشنبه برنامه ای نداریم، شام مهمونشون باشیم.. خونه مادرشوهری که بودیم حرف مهمونی خونه خواهرشوهری شد به مادرشوهری گفتم که تولد زهرا(دختر خواهرشوهری که یادتونه موقع به دنیا اومدن پاش مشکل داشت!!! خاطرات سال 90 و 91 خیلی راجع بهش حرف زدم) چون محرم بود نشد بریم خونشون و تولد خواهرشوهری هم نزدیکه مهمونی خونشون تولد هر دوشون رو بگیریم... (حالا بین خودمون باشه اصلا من یادم نبود خواهرشوهری چه روزی تولدش هست فقط یادم بود که آذر به دنیا اومدهچشمک)

مادرشوهری تا این حرف و از من میشنوه میگه آره جمعه روز تولدش هست و چه بهتره شب تولدش خونشون مهمون هستیم

این وسط دوباره من عروس خوبه شدمزبان

خبر های مهم 

1. خواهرشوهری یه دختر داره به اسم زهرا، یه پسر به دنیا آورد که از گل پسر 13 روز کوچکتر هست و شهریور ماه امسال یه دختر دیگه به دنیا آورده... همه بچه هاش هم فاصله سنیشون 2 سال و چندماه هست... واقعا تو این دوره زمونه کار احمد و خواهرشوهری خیلی خاص هستش

2. خواهر کوچکترم که خونشون نزدیک خونه ما بود الان باردار هست و انشالله کوچولوش خرداد به دنیا میاد و جالبیش اینه که خانوم برادرم که یه پسر 10 ساله داره اونم بارداره و که فاصله بارداریش با خواهرم 3-2 هفته بیشتر نیست


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٥ | ۸:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه دوستان و خوانندگان گلم

باور نمیشه که یه ماه هست که سر به وبلاگم نزدم

البته هم خیلی سرم شلوغ بود و هم اینکه اینترنت نداشتم

این چند وقت خیلی اتفاقا افتاده سعی میکنم تو همین پست مختصر و  مفید همش رو بگم

1. یه خانمی بود  که هفته ای یه بار میومد خونه مامانم  کمکش می کرد و خیلی آدم مطمئنی بود اینقدر که خواهرم اون موقع که دانشگاه میرفت خونه و زندگیش رو میسپرد دستش تا هم کارهای خونه رو بکنه و هم پیش دخترش باشه، تا اینکه  چند وقتی مریض شد و نمی تونست کار کنه... واقعا یه جوریایی هممون دست تنها شدیم..

خود من چند نفری برا کار خونه آوردم اما از کار هیچ کدومشون راضی نبودم...

تا اینکه خداروشکر خانم (که اسمش رو زهرا میزارم) حالش خوب شد و میتونه کار کنه...

خوبیش اینه که صبح میاد خونمون در رو میبندم و میرم سرکار و بعدازظهر که برمیگردم با یه خونه تر و تمییز مواجه میشم

2. چند وقتی بود که خاله ام برا چکاپ ماموگرافی میرفت، مخصوصا که مادربزرگم (قضیه مریضیش رو که یادتونه... متاسفانه فوت شدن) که از همین سرطان فوت می شن و پیگیری های خاله ام بیشتر میشه.... تو یکی از ماموگرافی ها چندتا کیست مشاهده میکنن و میبینن که داره بزرگ میشه با چندتا سونوگرافی و ام آر آی و تشخیص جراح به عمل کردن عضو میشه... خلاصه خالم شب قبل عمل میاد خونه مامانم و شب میموننن تا صبح با هم برن بیمارستان... منم چون دیگه امکان دیدنش رو نداشتم با دوماد و گل پسر میریم خونه مامانم تا هم مامان و بابا رو ببینم و هم خاله ام... 

اونجا که بودیم یکشنبه 23 آبان تلویزیون اعلام میکنه که مدارس و مهدهای کودک به علت آلودگی تعطیل هستن... خلاصه من و دوماد دوباره عزا گرفتیم که گل پسر رو پیش کی بزاریم... دوماد زنگ میزنه به مادرشوهری و خدا خیرش بده با روی باز قبول میکنه که بیاد خونمون تا گل پسر تنها نباشه... 

بعد از دیدن خاله، بر میگردیم تا هم خونه رو مرتب کنم و هم ناهار برای فردای مادرشوهری درست کنم.... بعد کلی فکر کردن با همفکری دوماد قرار شد برای ناهار آبگوشت بزارم... شب نخود و لوبیا رو خیس کردم و گوشت رو هم از یخچال به فریزر منتقل کردم.... دوشنبه 24 آبان ساعت 4.30 بیدار شدم و گوشت و نخود و لوبیا رو ریختم تو زودپز و تا ساعت 6 که مادرشوهری و حاج آقا بیان یک دقیقه هم ننشستیم... گل پسر هم که برخلاف همیشه تا ساعت 8 خوابه و تو خواب میبریمش مهد، ساعت 6 صبح بیدار شد.... غذا رو به مادرشوهری سپردم و با دوماد رفتیم سرکار و گل پسر هم پشت سرمون گریه میکرد...

ساعت 3.5 که از شرکت زدم بیرون... دوماد زودتر از من رسیده بود خونه... حاج آقا هم بعد از ناهار میره سرکار.... اخبار ساعت 2 دوباره اعلام میکنه که تعطیلی آلودگی هوا فردا هم برقراره.. با کلی شرمندگی تا برا مادرشوهری عنوان میکنم مادرشوهری میگه که تا از اخبار شنیدم به دوماد زنگ زده و گفته که فردا هم میاد... من و دوماد هم اصرار کردیم که برنگرده خونه و حاج آقا هم از سرکار بیاد خونه ما و شب هم بمونن که حاج آقا قبول نمیکنه... خلاصه دوماد مادرشوهری رو تا مترو میرسونه... تو این فاصله من زنگ میزنم به موبایل مامانم تا حال خاله رو بپرسم که صدای مامان از گریه و ناراحتی در نمیاد و گفت که دکتر مجبور به برداشتن عضو بدن میشه... خیلی خیلی ناراحت میشم.... برا فردا ناهار مادرشوهری و حاج آقا ماهی آماده کردم...

حالا اتفاقی هم که افتاده بود پکیج خونه آب گرمش قطع شده بود و کار نمیکرد.. دوماد به هر تعمیرکاری زنگ میزد میگفتن مدلش قدیمی شده

ادامه دارد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم

دیروز لینک دوستانم رو داشتم خونه تکونی می کردم... چقدر از دوستان وبلاگاشون رو بستن و چقدر دیگه هم که وبلاگاشون متروکه شده.... دلم برای حال و هوای اون روزا تنگ شده... هر روز به عشق وبلاگم و نظر دوستانم از خواب بیدار میشدم یا با اکثر وبلاگ ها همزاد پنداری می کردم....

انشالله تک تک دوستان هرجا هستن خوب و خوش باشن....

چرا ما خانومای شاغل هر چقدر هم بیرون از خونه همپای مردها کار کنیم بازم وظائف خانه داری بر عهدشون هست...

منم از این سیستم جدا نیستم... هرچند دوماد تو کارها مخصوصا نگهداری گل پسر کمکم می کنه و یا تو تمیز و مرتب بودن خونه سخت گیری نمیکنه... اما بازم بعضی کارها برعهده خودمه

از گردگیری، لباس شستن، جارو زدن... تقریبا روزای تعطیل کار من همینه...

این جمعه 30 مهر از صبح تا شب تقریبا کار خاصی نکردم  و اصلا حوصله نداشتم... واقعا هفته پرکاری داشتم... برای همین... 

دیروز زودتر از سرکار زدم بیرون....به محض رسیدن به خونه فقط مانتو و روسری رو درآوردم مشغول کارای خونه شدم....

شب که دوماد با مادرشوهری حرف زد فهمید که بدجور سرماخورده و از صبح حتی نتونسته یه غذا بپزه... حاج آقا هم ماشالله از آشپزی هیچی بلد نیست...

دوماد بعد از تلفن رفت تا درس بخونه و بهش گفتم که انارها که از قبل تو یخچال رو بهم بده تا دون کردم... یه دفعه دوماد گفت انار برا سرماخوردگی بد هست؟؟؟؟ گفتم نمیدونم چطور؟؟؟ گفت برا مامانم آخر شب که ترافیک کم شد ببریم....

یه برق قشنگی که نگاه دوماد بود که اگه غیر از این هر کار دیگه ای میخواست براش انجام میدادم... 

منم میگفتم که اگه تا اونجا قراره بریم پس بزار برا مامان آش هم درست کنم... تا آش آماده بشه ساعت 10.30 شد.... (این آش رو درست فقط با این تفاوت که عصاره گوجه سبز, هویج و نخود نریختم)

هم ساعت خواب گل پسر بود و هم اینکه نگران مریض شدنش بودم با دوماد نرفتم... 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥ | ٤:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه خواننده های خاموش و روشنقلب

برای نوشتن این  روزمره گی باید به عقب برگردم....

بعد از مرخصی زایمانم باید به سرکار برمیگشتم.... گل پسر تازه وارد 6 ماه شده بود....

از اولین روزای به دنیا اومدنش من و دوماد فکر میکردیم خوب به روال همیشه و نوه های قبلی (گل پسر ششمین نوه خانواده من محسوب میشه)، مامانم تو نگهداریش کمکم میکنه و منم میتونم با خیال راحت سرکار برم... تا اینکه یک ماه مونده بود به پایان مرخصیم مامانم خیلی راحت گفت که نمیتونم گل پسر رو نگه دارم... با گفتن این حرفش یه شوک بزرگ به من و دوماد منتقل شد...   اولین گزینه سرکار نرفتنم بود که به هیچ وجه دلم راضی نمیشد کاری که هم سخت به دست آوردم و هم خیلی دوستش دارم رو از دست بدم... دومین گزینه پیدا کردن یه پرستار خوب و مطمئن برا گل پسر بود که اینم عملی نشد چون یا آدم مطمئن پیدا نمیشد و یا یکی رو هم که مادرشوهری معرفی کرده بود خونش خیلی به ما دور بود و بحث یه روز و دو روز نبود...

 خلاصه مجبور به آخرین گزینه یعنی مهد کودک شدیم....تقریبا یک ماه من هر روز صبح با گل پسر به یکی دوتا از مهدهای نزدیک محل کارم سر میزدم... اما هر کدوم ایراداتی داشتن.... تا اینکه دوماد اتفاقی تبلیغ یه مهد رو میبینه و آدرس و تلفنش و بهم میده تا از نزدیک ببینم... با تجربه ای که از مهدهای قبلی به دست آوردم این مهد خیلی خوب بود... مخصوصا مدیر و مربی... تا چند روز گل پسر رو به مدت کم میزاشتم تا به شرایط جدید عادت کنه تا الان که حدود یکسال و نیم میشه که گل پسر به همین مهد میره و با اینکه شهریه زیادی میگیرن اما در قبالش امکانات مناسبی هم ارائه میدن 

بگذریم نمی خوام اینجا به معرفی و تبلیغ مهد بگذره...

مهد گل پسر فقط تعطیلات رسمی رو تعطیل هستش و استثناً روزهایی که بهزیستی به علت آلودگی تعطیل اعلام میکنه...

پارسال اگه یادتون باشه برای آلودگی چند روزی رو مدارس و مهدکودک ها رو تعطیل اعلام کردند (اما شعورشون نرسیده مادر شاغلی که بچش رو میزاره مهدکودک از سر ناچاری و بی کسی بوده) یکی دو روز رو مرخصی گرفتم اما بیشتر از اون نمیشد... تنها راهی که پیدا کردیم این بود که من صبح تا ظهر سرکار باشم و دو ماد گل پسر رو نگه داره و ظهر تا غروب دوماد بره سرکار...

یه روز تو مهمونی که فکر کنم خونه برادرشوهری کوچکه بود.. حرف از نگهداری و مسئولیت بچه شد و اینکه نباید از اطرافیان توقعی داشت... مادرشوهری و حاج آقا تا می شنوند خیلی ناراحت میشن که چرا بهشون نگفتیم و ما هم گفتیم اولاً توقعی نداریم و باعث زحمت میشیم و دوماً خونتون به محل کار هر دومون دور هستش...

حالا بریم سر موضوعی اصلی

پنجشنبه 15 مهر  گل پسر رو از مهد برداشتم دیدم اعلامیه زدن که پنجشنبه 22 مهر به علت تعمیرات تعطیل هستش.... دوباره غم اینکه گل پسر رو پیش کی بزارم رو دلم اومد... هر هفته پنجشنبه ها میریم خونه مادرشوهری.... اونجا که بودیم بدون هیچ حرفی مادرشوهری به من ودوماد گفت که هر روزی به هر علتی گل پسر رو مهد نزاشتین  به ن خبر بدین که صبح زود بیام خونتون تا شماها به کارتون برسین. من و میگی زودی گفتم که مهد گل پسر 22 مهر تعطیل هستش. مادرشوهری گفت که با حاج آقا بعد نماز صبح میان خونمون....

چهارشنبه 21 مهر

دوماد چند هفته ای میشه که یه دوره کاری میره و بدجور وقتش رو میگیره... روز عاشورا ساعت 11 به زور گفتم که باید بریم عزاداری.... بعد از چرخیدن تو محله های اطراف خودمون و پیدا نکردن هئیت و مراسم مناسب به پیشنهاد من رفتیم محله قبلی مامانم... چه مراسم خوبی بود... ساعت 3 رسیدیم خونه..... کل بعدازظهر من گذشت به مرتب کردن خونه که برا فردا که مادرشوهری و حاج آقا میان مرتب و تمیز باشه.... خیلی برام جالبه... شب به مامانم زنگ زدم تا حالش رو بپرسم تو صحبت هام گفتم که فردا مادرشوهری برا چی میاد خونمون... اما اصلا مامانم به روی خودش نیاورد که اون بنده خداها این همه راه نیان و گل پسر رو بیار خونه ما....

پنجشنبه 22 مهر

صبح ساعت 5 بیدار شدیم و باقیمانده کارها رو انجام دادیم... ساعت 7 مادرشوهری و حاج آقا با نان بربری تازه اومدن خونمون... دوماد سریع جای وسایل خونه و عادات گل پسر رو به مادرشوهری گفت و رفتیم سرکار....

من که برا ساعت 12 از محل کارم راه افتادم و خرید برای ناهار کردم و برگشتم خونه.... تا رسیدم دم واحد آپارتمان دیدم مادرشوهری و حاج آقا و گل پسر هم تازه از بیرون رسیدن.... سریع لباسهام رو عوض کردم و ناهار رو گذاشتم گرم بشه و سالاد رو حاضر کردم... بعد از ناهار حاج آقا و مادرشوهری رفتن که بخوابن.... منو گل پسر هم تو پذیرایی داشتیم باهم کارتون میدیم.... به خواهرشوهری زنگ زدم که اگه میتونن شب بیان خونمون و دور هم باشیم اما گفت که احمد میخواد بره هئیت نمی تونن بیان....

بعد رفتن حاج آقا به مسجد برا نماز جماعت.... به دوماد اشاره زدم که مامانت خسته از صبح خونه مونده و خسته شده بهش پیشنهاد کن یا بریم دریاچه چیتگر یا پاساژ جدیدی که دم خونمون باز شده... مادرشوهری هم رفتن به پاساژ رو انتخاب کرد...

بعد 2 ساعتی گشت زدن تو پاساژ نتیجش خرید شومیز برا خودم و سه تا کیف برا مادرشوهری شد.... به مادرشوهری خوردن شام تو یکی از رستوران های پاساژ رو پیشنهاد کردیم و با حاج آقا تماس گرفتیم که مراسم نماز و عزاداری تموم شده بیاد به آدرسی که بهش میدیم.... واقعا رستورانی با محیط و دکوراسیون عالی... پرسنل مودن و غذای فوق العاده و قیمت فوق العاده تر.... خلاصه خیلی شب خوبی داشتیم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٥ | ۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم

دیروز تولدم بود هوراوارد 32 سالگی شدم به همین سادگی به همین راحتی

این لینک تولدام تو سال های 90 و 91  هستش.... اگر حضور ذهن داشته باشید همیشه تولدام اونجوری نبود که می خواستم... اما...

سال 92 هدیه تولدم سفر به استانبول بود برا همین سفر بود که بی بی چک استفاده کردم و دیدم که گل پسر 7 هفته ای میشه که مهمونم شده.... بماند که برای تغییرات هورمونی جال جسمی و روحی مناسبی نداشتم اما سفر خوب و در عین سوپرایز فوق العاده ای بود.

سال 93 به مناسبت تولدم رفتیم تبریز.. گل پسر 6 ماهه بود و با ماشین رفتیم و اونجا اولین بار با خانواده پدری دوماد (عمه و عموها) آشنا شدم. خیلی ساده و مهربان و دوست داشتنی بودن... این سفر هم به خاطر خنک و کوچک بودن گل پسر نشد زیاد بگردیم اما در کل عالی بود.

سال 94 با برادرشوهری و خانمش و پسرش که پارسال 6 ماهه بود با قطار میریم مشهد.... خیلی خوب بود و شب تو راه بودیم گل پسر تمام شب رو خوابید اما پسر برادرشوهری بی قراری میکرد و بنده خداها خیلی سعی کردن که ما اذیت نشیم... شب تولدم یعنی 15 مهر تو راه بودیم و تمام خواهر و برادرام زنگ زدن و تبریک گفتن... اما یه جوری صحبت کردم که برادرشوهری و جاری کوچکه متوجه نشن و نخوان به زحمت بیفتن..... صبح روز بعد هم که رسیدیم مشهد مادرشوهری و خواهرشوهری زنگ زدن و تبریک گفتن و اونجا بود که جاری فهمید و تبریک بهم گفت.. اما همچنان دوماد به روی خودش نیورد و دریغ از یه تبریک شب دیگه از دوماد نا امید شده بودم... دوماد و برادرشوهری به هوای اینکه بچه ها بی حوصله هستن رفتن بیرون یه دوری بزنن و منم ناراحت... بعد از یه ساعتی دیدم دوماد و براردشوهری برگشتن و جاری کوچکه قبل از هر عکس العملی از طرف دومادم تولدم رو تبریک گفت و منم دوباره تشکر کردم و گفتم که دوماد مثل سالهای قبل یادش نیست... اما دیدم که با برادرش دوتایی رفتن از جای دوری که آدرس گرفته بودن برام کیک خریدن... خیلی شرمنده شدم مخصوصا که جلوی برادرشوهری و جاری کوچکه این حرفا رو زدم... تو اتاق از دوماد عذرخواهی کردم و اما دوماد خیلی ضدحال خورده بود خوب منم از صبح منتظر بودم که حرفی بزنه... بعد از عکس و شمع فوت کردن با دوماد و گل پسر رفتیم حرم برا زیارت... اونجا دوماد هدیه تولد بهم یه نیم سکه داد که حتی نگاهش هم نکردم و فقط ازش تشکر کردم و گفتم این سفر هدیه تولدم بوده و فقط ازت توقع یه تشکر داشتم....

حالا با این همه مقدمه چینی میرسیم به تولد امسالم که باید از چند هفته قبلش رو بگم...

از اونجایی که مادرشوهری سادات هستن...عیدهای غدیر به دید و بازدید خونه خاله ها و دایی دوماد و البته مادرشوهری سپری میشه....امسال با برادرشوهری کوچکه و خانومش رفتیم عید دیدنی... خونه دائی دوماد بودیم که بهمون کارت عروسی دادن اونم برای عروسی پسر دختر عمه مادرشوهری... همه خانواده ها رو دعوت کرده بودن... که میشد 8 مهر... بعد از چند روز یادم افتاد که مهمونی خونه خواهرم دعوتیم.(ما یه صندوق وام خانوادگی داریم که اعضاش خواهر هاو برادر و پدر و مادرم هستش و ماهی یک بار برگزار میشه و اصولا هم پنجشنبه هفته دوم هرماه برگزار میشه و هر دفعه هم خونه یکی هست).. هرچی به دوماد میگم که از ماه قبل خواهرم دعوت کرده و زشته که نریم (از اونجایی که رئیس صندوق و حساب و کتابا دست دوماد هست) نرفتن ما یعنی عدم برگزاری ... خواهرم میخواست تو این مهمونی تولد پسرش رو هم بگیره... از من اصرار از دوماد هم انکار که زشته ما عروسی رو نریم... بهش میگم که مادرت دختر دایی مادر دوماد میشه نمیاد و میخواد با حاج آقا بره اصفهان من تک و تنها کجا بیام.... سرتون رو درد نیارم بالاخره مجبور شدیم که عروسی رو بریم... چند روز قبل با خواهرشوهری حرف میزدم اونم طرفداری برادرش رو میکرد که صله رحم هست و ثواب داره.. گفتم من چون ماهی یه بار خواهرها و برادرم میبینم چون هممون شاغل و درگیر زندگی هستیم... انقدر که من شماها رو میبینم خانواده خودم رو نمیبینم....

به مامانم گفتم که به خواهرم بگه ما نمیتونیم بیایم... مامان دلخور شد و منم حق میدادم... خواهرم زنگ شد و به خاطر ما مهمونی انداخت هفته بعد...

برا اینکه تو عروسی تنها نباشم به جاری کوچکه اصرار کردم که باهامون بیاد که خداروشکر که اومدن.... تازه صبح همون روز من دوستای دانشگاهم رو از قبل خونمون دعوت کرده بودم برا ناهار..... بعد از رفتنشون سریع یه دوش گرفتم و دوماد که اومد گل پسر رو بهش سپردم رفتم آرایشگاه برا براشینگ....عروسی بدی نبود....

مهمونی خواهرم شد پنجشنبه  15 مهرماه یعنی شب تولدم.... پدر زن داداشم حال بد بود و اونا نتونستن بیان... اون یکی خواهرم خونش کرج هست و دختر امتحان داشت و اونم نبود... یعنی به خاطر  یکدنگی دومادم من نتونستم برادر و خواهرم رو ببینم.... مامان و بابا اونجا هدیه تولدم رو نقدی دادن و بقیه هم چون نمیدونستن به تبریک لفظی اکتفا کردن و همین برام کافی بود...

تو راه خونه خواهرم بودیم که دوماد زنگ میزنه به مادرش که حالش رو بپرسه... مادرشوهری هم به دوماد میگه که با نیومدن خونمون* برنامه های منو بهم زدین و میخواستیم برا عروس یه کیک بگیریم و تولدش رو تبریک بگیم... دوماد هم میگه که به خاطر ما مهمونی رو انداختن این هفته....

جمعه 16 مهرماه روز تولدم....

صبح دوماد وقت آرایشگاه داشت... منم بعد رفتن دوماد خونه رو مرتب میکنم و کلی به خودم میرسم و خوشگلاسیون می کنم.... ناهار هم خواهرم شب قبل بهمون غذا داده بود... در حین جمع و جور کردن خونه بودم که مادرشوهری زنگ میزنه و حرفای دیشب رو به خودم میگه منم گفتم که تقصیر ما نبود تقصیر دوماد بود که گیر داده بود عروسی هفت پشت غریبه رو بریم.... مادرشوهری هم طرفداری پسرش که نه دوماد از این اخلاقا نداره و این حرفا که منم گفتم خوبم از این اخلاق اداره مخصوصا اگه یه کاری بخواد انجام بده حتما میکنه... برا همینم روز قبل من نتونستم خواهر و براردم رو ببینم... مادرشوهری هم خیلی ماهرانه حرف رو عوض کرد و ماجرای خاله کوچکه دوماد  و مادرشوهرش رو تعریف میکنه و سریع هم قطع کرد....

با تجربه سالهای قبل تصمیم گرفتم هیچ ذهنیت و توقعی برا خودم ایجاد نکنم که ضد حال نخورم.....

دوماد به یه شاخه گل رز وارد میشه و منم از تشکر میکنم.... هرچند همون بدو ورود گل پسر گل رو میگیره و به من نمیده....بعد از ظهر تا ساعت 5 من و گل پسر خوابیدیم... تا شب هیچ خبری نه از کیک بود و نه از شمع و هیچ چیز دیگه... آخر شب هم با دوماد قهر کردم و بهش گفتم که ازش همچین انتظاری نداشتم... لااقل میتونستی برا شب برنامه ریزی کنی... مگه سالی چندبار تولد من میشه.... من که توقع هدیه نداشتم میتونستیم بریم بیرون یه دوری بزنیم... حتی دریغ از یه نامه و که برام یادگاری بمونه.... دوماد هم گفت که تو هیچی رو به عنوان کادو قبول نداری نه پول و نه سکه... منم گفتم اگه سکه و پول رو میگی که همون سکه ای که پارسال دادی تو کشو هست و میتونی برداری به دردم نمیخوره.. هر هدیه ای رو تا خودت براش وقت نزاری و به این و اون بسپری برا من ارزش نداره... با پول میشه دنیا رو خرید اما وقتی که خودت برام میزاری و ارزشی که قائل میشی برام مهمه... حالا خوبه که تو خانواده ای بزرگ شده ای که تولد گرفتن براشون مهمه.... (کاش به دوماد میگفتم که خوب بود مثل مامانت بودم که اگه تولدش یادتون میرفت شکم همتون رو با ناراحتی و دلخوری سفره می کرد)

خلاصه اینم از تولد من ......چقدر طولانی شد......آخ


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٥ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.