خاطرات یک عروس و دوماد
قالب وبلاگ

سلام به همگی

اول از همه باید به نشمیل عزیزم بابت به دنیا اومدن بردیا که برا اومدن خیلی عجله داشت و با اومدنش مامان و باباش رو کلی غافلگیر کرد تبریک بگم... همچنین به سمانه عزیزم که به تازگی فهمیده که باردار هست...

بریم سر اتفاقات این چند روز

شنبه 10 تیر

باغ بغلی خاله ام در فرحزاد برای جاری خاله ام هست و برای یکشنبه که تولد حضرت علی اکبر بود مولودی گرفته بود و چون ما رو هم میشناخت به واسطه خاله ام دعوتمون کرده بود... خاله ام خیلی اصرار داشت که حتما مولودی رو بریم اما من اصلا حال و حوصله نداشتم... مامان هم چون نمیخواست که به خاله ام نه بگه به من هم اصرار داشت که حتما تو مهمونی همراهیش کنم....

یکشنبه 11 تیر

برخلاف میل باطنیم وسایلم رو جمع کرد و چند دست لباس با خودم بردم تا مامان بگه که کدوم رو بپوشم بهتره... ساعت 8 رسیدم خونه مامان... دیدم زن دائی کوچکم هم هست.. چون دائیم، مامان بزرگم رو برده بیمارستان آتیه برا شیمی درمانی.. خواهر کوچکم تا منو دید گفت چرا هنوز حاضر نیستی خاله گفته که تا 10 اونجا باشیم... حالا من تازه میخواستم خونه مامان یه دوش بگیرم و موهام رو درست کنم... تو راه اتاق بودم تا وسایلم رو بذارم... گفتم:"خاله هم چقدر اصرار داشت، من که اصلا حوصله نداشتم که بیام" (بدون هیچ منظوری گفتم) زن دائیم بلافاصله گفت:"خوب نمیومدی" منم از لجم گفتم:"به خاطر مامان و اصرارهاش بود که اومدم" مامانم هم گفت:"من کی اصرار کردم، خوب دوست نداشتی نمیومدی..." وای که چقدر دلم گرفت... وسایلم رو گذاشتم تو اتاق و خواهرم گفت زود حاضر شو که بریم... منم گفتم که نمیام...

چون صبحونه نخورده بودم، حالت تهوع داشتم...مامان فهمید که حرفش باعث ناراحتیم شده برام صبحونه حاضر کرد... بعد از صبحونه رفتم پای تلویزیون و داشتم شبکه ها رو بالا و پائین میکردم که مامان اومد و اصرار که "من حرفی نزدم و اگه نیای منم نمیرم..." منم گفتم"من اصلا حوصله ندارم و شما هم اگه نری به اختیار خودت هست"

دائیم از بیمارستان اومد، مامان بلاجبار رفت و منم تا ساعت 3 با دائیم تنها بودم و کلی باهم حرف زدیم... اما دلم از مامانم بدجور گرفته بود....

سه شنبه 13 تیر

بعدازظهر رفتیم خونه مادرشوهری... ساعت 8.30 با مادرشوهری رفتیم خونه خاله دومادم که یه عمل جراحی داشت... عیادتش رفتیم...

چهارشنبه 14 تیر

صبح با دومادم اومدم تهران...ساعت 11 رفتم استخر دنبال مامانم... باهم رفتیم بیمارستان اتیه تا آزمایش عصب دست را انجام بده... چون جلوی بیمارستان نمیشه ماشین رو پارک کرد مامان رو پیاده کردم و خودم تو ماشین منتظر مامان موندم... تو همین فاصله بابا زنگ زد و از یه دوره آموزش ضمن خدمت که برای معلمان سراسر کشور برگزار میشه.. خبر داد و خواست ببینه من دوست دارم برم یا نه؟ منم از خداخواسته قبول کردم...

وقت آزمایش مامان رو بعدازظهر انداختن... ساعت 4 با مامان دوباره رفتیم بیمارستان... ساعت 5 کار مامان تموم شد و سر راه رفتیم دنبال دومادم و سرراه شیرینی خریدیم...تا ساعت 11 شب اونجا بودیم...

پنجشنبه 15 تیر

 صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدیم.. اصلا حال و حوصله هیچ کاری نداشتم... ناهار خورشت بادمجان درست کردم..ساعت 1.30 بعدازظهر حاضر شدم و ساعت 4 دومادم منو خونه یکی از خاله هاش رسوند... یکی از خاله های دومادم یه مهمونی خیلی جمع و جور بعنوان جشن عروسی برای پسرش و عروسش گرفته بود...

این خاله دومادم یه عروس خیلی خوب داره که فوق العاده کم توقع هست... خودش عروسی نخواست و به همین مهمونی ساده راضی شده بود... من زودتر از مادرشوهری و خواهرشوهری رسیدم...مادرشوهری که اولش اصلا تحویلم نگرفت بر عکس خاله های دومادم که خیلی دوستم دارند و کلی از دیدنم خوشحال شدن البته این احساس متقابل هست...
خونه خاله دومادم کوچکه و تعداد صندلی ها کم بود...مادرشوهری بدون اینکه به من بگه رفت تو سالن برا خودش نشست و یه صندلی هم برای خواهرشوهری گذاشت که با لباسش رو زمین نشستن براش سخت بود... منم تمام مدت سرپا ایستاده بودم... مادرشوهری اصلا سراغم رو نگرفت...من دم اپن آشپزخونه پشت سر مادرشوهری و خواهرشوهری ایستاده بودم... خواهرشوهری قیافه گرفته من رو دید و اصرار کرد که پیششون بنشینم منم گفتم که اولا جا نیست بعدشم من نمیتونم رو زمین بنشینم چون زانوهام درد میگیره... خواهرشوهری به اصرار خواست صندلیش رو بهم بده که من قبول نکردم و بهش گفتم که اینهمه مهمون بزرگتر از سن من اینجا هست و من یه کاره رو صندلی بنشینم... خواهرشوهری به مادرشوهری اشاره کرد که من دلخورم... مادرشوهری هم اصرار کرد اما من قبول نکردم....

دومادم بعد از رسوندن من میره خونه مامانم... به محض رسیدن، مامان و بابا میرن خونه عمویم... چون بله برون دخترش بود.. منم ساعت 7.30 بعد از تموم شدن مهمونی آژانس گرفتم و رفتم خونه مامان... ساعت 9 با دومادم شام رفتیم بیرون و برگشتیم خونمون...

جمعه 16 تیر

تا ساعت 7 بعدازظهر خونه بودیم و بعدش رفتیم خونه مامانم... همه خواهرهام بودن و خیلی خوش گذشت... شب خونه مامان موندیم تا فردا بتونم به دوره های آموزش ضمن خدمت به موقع برسم

شنبه 17 تیر

شب اصلا خوب نخوابیدم و یه جورایی بی خواب شده بودم... ساعت 6 صبح بیدار شدم و ساعت 7.30 خودم رو رسوندم به مرکز آموزش...اما خیلی بی برنامه بودن و ساعت 9 تازه کلاس هاشون شروع شد و تا ساعت 6 طول کشید... اما کلاس هاشون به درد من نمیخورد..
چون برای معلمین استخدامی اموزش و پرورش بود و بهشون هم گواهی پایان دوره میدادن در صورتیکه من عضو افتخاری بودم و نه گواهی پایان دوره و نه پکیج آموزشی بهم میدادن... منم با اعصابی داغون و خسته برگشتم خونه...دومادم خونه مامانم منتظرم بود و کلی باهام حرف زد و  تصمیم گیری در مورد اینکه بخوام دوره رو ادامه بدم یا نه به عهده خودم گذاشت..

غروب باهم رفتیم بوستان و یه دوری زدیم... مامان وبابا هم رفتن خونه دائیم چون بله برون دختر دائیم بودن... کم کم داره از جمعیت دخترهای مجرد فامیل کم میشه...

یکشنبه 18 تیر

دیشب مامان و بابا دیر اومدن و من و دومادم هم خواب بودیم.. صبح به بابا گفتم که دیگه به اون دوره آموزشی نمیرم... بابا از دستم ناراحت شد اما نمیتونم وقتم رو برا چیزی بذارم که به دردم نمیخوره بذارم...

از نظر روحی اصلا حال و روز خوبی نداشتم..مامانم مجبور شد که بره خونه مامان بزرگم... دومادم هم مرخصی گرفت و تا بیشتر باهام باشه... ساعت 11 رفتیم دکتر روانشناس تا مشکل ترس از گربه رو حل کنه... تا ساعت 2 بعدازظهر دکتر بودیم... به دکتر گفتم که :"اصلا نمیدونم از کی ترس از گربه در من به وجود اومد، از حیوون ها هیچ خوشم نمیاد اما در خودم این توانایی رو میبینم که بتونم با سگ یا بقیه حیوانات ارتباط برقرار کنم اما با گربه اصلا... این ترس در روابط زندگی مشترکمون تاثیر گذاشته.. یعنی نمیتونم در محیط های باز غذا بخوریم... خیلی تفریحاتمون منوط به این میشه که اون محیط تفریحی گربه داشته باشه یا نه؟ یا حتی از اینکه باردار بشم و ترس از گربه باعث بشه بر روی جنین تاثیر بذاره میترسم..." دکتر رونشناس متخصص هیپنوتیزم هم داشت و یه جلسه هیپنوتیزم برام اجرا کرد...بیشتر حالت آرامش داشت و با اون چیزی که از هیپنوتیزم در تصورم بود، تفاوت داشت..بعداز دکتر رفتیم رستوران مروارید و ناهار خوردیم و برگشتیم خونمون

سه شنبه 19 تیر

صبح با دومادم اومدم تهران... اول رفتیم سفارت کانادا تا کنسلی مهاجرتمون رو قطعی و کارهای باقی مونده اش رو انجام بدیم.. بعدش دومادم رفت سرکار و منم رفتم خونه مامانم.. ساعت 11 با مامان رفتیم میوه گرفتیم و شهروند خرید کردیم.. دومادم ساعت 5 از سرکار اومد و یه چرتی زد  وساعت 7.30 رفتیم خونه مادرشوهری... مادرشوهری برا شام یه غذای رسمی تبریزی ها به اسم خورشت هویج درست کرده بود و خوب بود...تا ساعت 11 اونجا بودیم و تا برگردیم خونه ساعت 12.15 شد...

چهارشنبه 20 تیر

 دوباره صبح زود با دومادم اومدم تهران... ساعت 11.30 آژانس گرفتم و دوباره رفتم سفارت... بعدش رفتم خونه مامان ناهار خوردم و باهم رفتیم گوشت و مرغ خرید... چقدر قیمت ها سرسام اوره... بیچاره مردم..

تا ساعت 7 درگیر شستن و خرد کردن گوشت ها شدیم... ساعت 8 من و دومادم حاضر شدیم و رفتیم خونه برادرشوهری کوچکه تولدش بود... اما چون بابام قرار بود فردا بره مسافرت خارج از کشور و دومادم هم میخواست چندتا برنامه روی لپ تاپ بابام نصب کنه... از اون طرف هم مادرشوهر خواهر جاری کوچکه فوت شده بود و از صبح بهشت زهرا بودن... اما مادرشوهری به دومادم اصرار کرد که بیشتر بمونیم تا ما رو هم ببینه.. من کلی از جاری کوچکه عذرخواهی کردم که وقت مناسبی نیومدیم...جاری کوچکه بیشتر از دست مادرشوهری ناراحت بود که اصلا شرایطشون درک نکرده و اصرار داره که حتما روز تولد بچه هاش بره خونشون...

دومادم و برادرشوهری کوچکه باهم رفتن شام از بیرون بگیرن و تا مادرشوهری و حاج آقا بیان.. جاری کوچکه که دلش کلی از مادرشوهری پربود برام دردودل کرد...به اصرار مادرشوهری شام موندیم و دومادم هم چون نتونسته بود به کارهای بابام برسه.. شب خونه مامانم موندیم...

پنجشنبه 21 تیر

از صبح خونه مامان بودم... دومادم هم ساعت 5 اومد اونجا و لپ تاپ بابا رو راست و ریست کرد... مامانم برخلاف میل باطنیمون ازمون خواست که بابا رو برسونیم فرودگاه امام... من که خیلی حرصم گرفت و فکر کردم اگه مادرشوهری همچین خواسته ازمون میکرد چقدر به سر دومادم غر میزدم و چقدر برا مادرشوهری چشم و ابرو حواله میکردم... اما دومادم با کمال میل قبول کرد.. تا بابا رو برسونیم و برگردیم ساعت 9 شب شد.. قبل از اینکه بریم خونه مامان با دومادم شام رفتیم بیرون.. ساعت 11 رسیدیم خونمون...

جمعه 22 تیر

ساعت 7.30 با صدای زنگ موبایل دومادم بیدار شدیم... یکی از همکارهای دومادم که امروز قرار بود شیفت باشه براش یه اتفاق ناخوشایند افتاد..همکار دومادم دیشب مادرشوهر و پدرشوهرش مهمانش بودن و وقتی برمیگردن خونه میبینن که پسر 22 سالشون (یعنی برادرشوهر همکار دومادم) تو حموم فوت شده..

دومادم  هم میره شرکت.. الانم من تنها هستم..

چند روز پیش هم خواهر یکی از همکارهای دومادم که 32 سالش بود تو حموم حالش بد میشه و با صورت میفته رو زمین و دهنش بر روی چاه حموم میفته و باعث خفگیش میشه...

به قول دومادم میگه:"نکنه در آب موادی وجود داره که در اثر بخار باعث مرگ میشه.." کلی هم بهم اصرار کرد که موقع حمام کردن هواکش روشن باشه تا حمام رو بخار نگیره...

 

[ جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

سلام به همه دوستان گلم

بعضی وقت ها با مواد ساده که در خونه ای پیدا میشه میتوان غذاهای جدید درست کرد

نمیدونم تا حالا کسی این غذا رو درست کرده یا نه؟ غذایی ساده ولی پر خاصیت

مواد لازم

پیاز 1 عدد

سیب زمینی متوسط 2 عدد

ماش یه پیمانه

برنج 2 پیمانه

شوید خشک

گوشت چرخ کرده

پیاز داغ

نمک،فلفل، زردچوبه

طرز تهیه

ابتدا ماش رو شسته و با آب میذاریم بپزه.. اما حواستون باشه.. چون ماش زود میپزه و له میشه...وقتی ماش پخت آبش رو خالی میکنیم و در همون قابلمه رویش آب سرد میگیریم تا پوست هاش ازش جدا بشه.. چندبار اینکار رو انجام میدیم...

برنج هم پاک کرده و شسته و اندازه آب رو تعیین میکنیم .. چون این غذا به صورت کته آماده میشه... اما میشه با توجه به نوع برنج آبش رو کم گرفت تا کمتر نرم بشه...

پیاز رو خرد کرده و تفتت میدیم...

 

سیب زمینی ها رو پوستگرفته و به صورت نگینی و ریز خرد میکنیم

 

سیب زمینی ها رو به پیاز هایی که تفت داده و سبک شده اضافه میکنیم

 

وقتی سیب زمینی ها نرم شدن.. زردچوبه و هر نوع ادویه ای خواستین بهش میزنید من فلفل هم  استفاده کردم

 

سپس شوید خشک و اگه در دسترستون گیشنیز خشک هم بود به سیب زمینی ها اضافه میکنیم... مقدار سبزی دلبخواه هستش... به مقداری که دوست داشته باشین غذاتون پر سبزی باشه یا نه...

 

زیر غذا رو خاموش میکنیم... در این فاصله قابلمه برنج رو روی گاز میذاریم و نمک برنج رو اندازه میکنیم... زمانی که آب برنج جوش اومد... مخلوط سیب زمینی رو اضافه میکنیم...

 

چون به مخلوط سیب زمینی و پیاز روغن زده بودم دیگه به برنج روغن اضافه نکردم...

چون ماش ها پخته هستن وقتی آب برنج تقریبا کشیده شده بود.. ماش ها رو اضافه میکنیم

 

 

زیر برنج کم میکنیم تا دم بکشه...

در این فاصله میتونید گوشت چرخ کرده رو به همراه پیازداغ و زردچوبه تفت بدین و بهش آب اضافه کنید تا گوشت بپزه و غذا رو به همراهش میل کنید...

نوش جان{#emotions_dlg.e1}

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

برای اینکه درباره خواص ماش بیشتر بدانید به این سایت مراجعه کنید

[ سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

دوستای گلم سلام

واقعا از تک تکتون معذرت میخوام که نتونستم زودتر بیام و باعث نگرانیتون شدم

اما باور کنید دست خودم نبود و اینترنتمون هی قطع و وصل میشد...

این چند وقت خیلی اتفاق ها افتاد که باید حضور ذهن پیدا کنم و براتون بگم...

جمعه 26 خرداد

خیلی خسته بودم و تنها کار مفیدی که انجام دادم همون گذاشتن پست قبلی هستش...

شنبه 27 خرداد

صبح با دومادم اومدم تهران تا عصر باهم بریم دندانپزشکی... چون دومادم تنها ریشه های دندون هاش رو جراحی کرده بود و باید پیش یه دندانپزشک میرفت تا براش پر کنن و از اونجایی که دکتر خودش کتفش رو عمل کرده بود و تا 6ماه نباید کار کنه... یکی از دوستای دومادم یه مرکز دندانپزشکی تو گیشا رو معرفی کرد... باهم رفتیم اونجا... یکی از دندان های دومادم براثر چندبار پر کردن و جراحی ریشه حسابی دیواره هاش سست شده بود و یه سمت از دیواره دندونش میریزه... دکتر تا میبینه میگه که باید بکشی... من که حسابی حرص خوردم... تو دلم گفتم به همین راحتی بکشیم آخه مرض داشتیم اینهمه هزینه درمان ریشه کنیم... خلاصه یه جراح تو همون مرکز میبینه و میگه که میشه بدون کشیدن دندون رو درست کرد... اما من و دومادم دیگه بهشون اطمینان نکردیم که بخوایم دوباره پیششون بریم...

بعدازظهر قرار بود وسایلی که مامانم برای جهیزیه خواهرم* خریده بود رو از مغازه بفرستن و مامانم هم با خاله ام هماهنگ کرده بودن که وسایل رو بذارن خونه خاله ام...

تو مطب دندانپزشکی که بودیم مامانم زنگ زد بریم خونه خاله.. . بعد از دندانپزشکی میریم خونه خاله ام... مامان و بابا هم اومده بودن.. وسایل رو جابه جا میکنیم و برمیگردیم خونه مامان.. شب هم اونجا میمونیم..

یکشنبه 28 خرداد

روز عید ساعت 11 میریم خونه مادرشوهری... ناهار اونجا بودیم.. قرار بود خواهرشوهری هم بیاد...

تا از در وارد میشیم.. بوی سیر به بینی ام میخوره یهو هوس باقالی قاتق کردم.. اما بعدش گفتم مادرشوهری که از این غذاها درست نمیکنه با ذوق گفتم:"ناهار میرزا قاسمی داریم؟" مادرشوهری میگه:"نه، اخه دفعه قبل (20 خرداد) درست کردم و چون دومادم کشک بادمجون دوست داره درست کردم.. قورمه سبزی هم از قبل داشتم هم  گذاشتم" حالا خوبه مادرشوهری میدونه که من زیاد این غذا رو دوست ندارم اما از هر 3-2 بار که اونجا میریم یه بار این غذا رو درست میکنه.. به دومادم میگه حالا غذا قحطیه که کشک بادمجون دوست داری...

خلاصه حسابی میخوره تو ذوقم..

مادرشوهری برامون شربت میاره... پیشمون میشینه.. حاج آقا و پسرش هم بودن... مادرشوهری رو به پسر حاج آقا میکنه و میگه:"چون گلو درد داری کشک بادمجون نخور... برا تو قورمه سبزی گذاشتم..." منم از حرصم میگم:"خدارو شکر که به خاطر مریضی پسر حاج آقا قورمه سبزی هم برا ناهار داریم" دومادم میگه که خیلی قیافه ام تابلو ناراحت بود... رفتم تو آشپزخونه ببینم مادرشوهری کاری نداره که بهم گفت:"من از اول برا تو قورمه سبزی قصد داشتم بذارم اما تا حاج آقا فهمید که ناهار کشک بادمجون داریم شاکی شد که پسرش گلوش درد میکنه.. منم گفتم که باشه به خاطر پسرش قورمه سبزی هم میذارم.. اما در اصل بر ای تو بود" منم ازش تشکر کردم...

خلاصه خواهرشوهری هم میاد و ناهار رو میخوریم.. اما من کلی تو دلم ناراحت شدم... میدونم آدم برای غذا خونه کسی نمیره.. اما من خودم خیلی وقتی مهمون میاد خونمون سعی میکنم غذایی درست کنم که باب میلشون باشه... مخصوصا وقتی مادرشوهری و حاج آقا مهمونمون باشن... تمام سعیم رو میکنم که غذای مورد علاقشون رو درست کنم...
حتی چون مادرشوهری غذایی که تو مایکروویو باشه به هیچ عنوان لب نمیزنه... حتی گرم کردن نان رو هم با مایکرویو انجام نمیدم.. اما اونوقت برام قورمه سبزی از قبل مونده که بوی یخچال و فریزر گرفته رو گرم میکنه و میذاره جلوم... خیلی خیلی ناراحت میشم .. اما همه سعیم رو کردم که به روی خودم نیارم.. تا ساعت 7 بعدازظهر اونجا بودیم..

دومادم میگه که یه سر هم به برادرشوهری بزرگه بزنیم.. بنده خدا، خیلی درگیر بود.. آبگرمکن خونه خراب شده بود و داشت اون رو درست میکرد.. وای دخترش هم اصلا خوب نشده بود... تو یه ماهی که ندیده بودمش اصلا بزرگ نشده بود و تا چشم به ما افتاد زد زیر گریه... اصلا به دلم نمیشینه.. برعکس دختر خواهرشوهری که هر دفعه که میبینیمش بزرگتر و ناز تر میشه...

چهارشنبه 31 خرداد

بعدازظهر داشتم خونه رو مرتب میکردم که یهو یادم میفته که فردا 1تیر تولد مادرشوهری** هستش... بعدازظهر که دومادم اومد بهش گفتم... اصلا دومادم یادش نبود... شب به خواهرشوهری و برادرشوهری کوچکه زنگ میزنه و اونها هم یادشون نبود...
برادرشوهری بزرگه هم شمال بود و دومادم ازش خواست که فردا یه زنگ به مادرشوهری بزنه و تولدش رو تبریک بگه...

پنجشنبه 1 تیر

صبح با دومادم میام تهران..مامانم برای فردا حدود 50 نفر مهمون داشت...یه مهمونی دوره فامیلی... با مامان میریم خرید فردا رو میکنیم...قرار شد که ناهار مهمونی رو از بیرون کباب سفارش بدن.. بعد از جابه جایی میوه ها با مامان میریم بلوار مرزداران تا از رستوران مروارید سفارش غذا بدیم.. ناهار نخورده بودیم و مامان گفت که بیا اینجا ناهار کباب بگیریم تا ببینیم برای فردا چه تعداد بگیریم...

شب با دومادم میریم خونه مادرشوهری... روابط مادرشوهری و حاج آقا زیاد جالب نبود... مادرشوهری و حاج آقا هردوشون روزه بودن و بعد از افطار حاج آقا میره مسجد برا نماز... مادرشوهری هم دردودلش باز میشه...حاج آقا خیلی غیرعادی به این پسرش علاقه داره... حاضره همه دارو ندارش رو خرج پسرش بکنه... پسرش هم از این اخلاقش پدرش حسابی سواستفاده میکنه.. مادرشوهری با این قضیه مشکلی نداره... مشکلش اینه که حاج آقا نمیتونه بین روابطش با پسرش و مادرشوهری تفکیک قائل بشه... وقتی نسبت به پسرش ذهنش درگیر باشه...نسبت به مادرشوهری و همه چی خیلی بی تفاوت میشه...

به مادرشوهری گفتم که حیف که برادرشوهری بزرگه نیست و رفته مسافرت.. مادرشوهری با ناراحتی گفت:"از دیشب بهش زنگ میزدم و کارش داشتم اما پیداش نمیکردم و امروز بهش زنگ زدم و میگم کارت داشتم و هنوز حرف من تموم نشده جواب میده که میدونم امروز تولدته و خودم میخواستم بهت زنگ بزنم...."تعجب

ساعت 9 شب برادرشوهری کوچکه و خانومش و خواهرشوهری هم میان... بعداز شام
 ومادم میخواد ازم که ظرفهای شام رو بشورم... منم با اکراه قبول کردم... دومادم بهم گفت که چرا قیافت رو اینجوری میکنی؟؟؟ بهش گفتم مگه نمیدونی من از آشپزخونه و ظرفشویی مامانت از بس کثیفه بدم میاد و چندشم میشه... خلاصه خودش هم اومد کمکم و ظرف ها رو آبکشی کرد... جاری کوچکه هم خیلی وقته که خونه مادرشوهری دست به سیاه و سفید نمیزنه...

جاری کوچکه برای خونمون چندتا ایده داد تا وسایل خونه رو جابه جا کنم.. اما من زیاد از ایده هاش خوشم نیومد... اگه عکس خونمون رو یه بار دیگه ببینید میگفت:"تلویزیون رو بذارم جای میز ناهار خوری... میزناهار خوری رو جای ویترین بذارم و ویترین رو جای تلویزیون بذارم" تاکیدش هم برای اینه که میزناهارخوری جلوی پرده رو گرفته و نمیذاره کامل دیده بشه....

اما من از نظرش خوشم نیومد... چون تلویزیون جلوی پنجره قرار میگیره و نور خورشید باعث خراب شدنش میشه و نمیذاره که دید مناسبی داشته باشیم.. بعدشم ناهار خوری اگه جای ویترین قرار بگیره از آشپزخونه دور میشه... بعدشم جای تلویزیون الان دقیقا روبروی اپن آشپزخونه هست و وقتی تو آشپزخونه هستم میتونم راحت تلویزیون  نگاه کنم...

ویترین هم خیلی سنگینه و اگه هم بشه جابه جاش کرد چیدمان مبل ها رو نمیشه گرد و اونجور که میخوام بچینم...

نظر شما چیه؟؟؟؟ اگه میشه دوباره پست عکس خونه رو نگاه کنید و نظرتون رو بگین...

یکشنبه 4 تیر

ساعت 3 مامانم زنگ میزنه و میگه:"شوهر خواهر کوچکه ام میخواد میاد طرفهای ما و خونه ببینه و اگه بشه خونه بخرن..." به مامان گفتم بذار با دوماد هماهنگ کنم وقتی داشت برمیگشت خونه بیاد دنبال خواهرم و شوهرش...

دومادم و خواهرم و شوهرش ساعت 6 رسیدن... برای شام قورمه سبزی درست کردم..
دومادم ازم خواست که باهاشون برم اما میخواستم شام رو آماده کنم و نرفتم... ساعت 8 برگشتن... چندتا خونه رو نشون کردن تا با مامان و بابا هماهنگ کنن... قبل از شروع فوتبال.. دومادم میره از نعمت بستنی بخره و پشت کاروان عروس میمونه و تا برگرده بستنی ها نیمه آب میشن و میذارمشون فریزر تا کمی سفت بشن... دومادم داشت میومد آشپزخونه که دستش رو میذاره رو اپن و یکی از بشتنی خوری ها میفته و میشکنه... کلی شاکی میشم و دعواش میکنم... آخر شب بابت رفتارم ازش عذرخواهی میکنم اما کار درستی نکردم...

خواهرم اینا شب پیشمون میمونن و صبح با دومادم برمیگردن تهران...

سه شنبه 6 تیر

قرار بود بریم هم بریم خونه مادرشوهری و هم دومادم بره آرایشگاه.. اما مادرشوهری میخواستن برن اصفهان... به دومادم گفتم چه بی خبر***

خانوم برادرم میره سونوگرافی و بهش میگن که جنین قلب نداره و تنها ساک جنینی تشکیل شده.. به دکترت سریع اطلاع بده...دکتر هم بهش میگه که شنبه بیا بیمارستان... اونجا ازت یه آزمایش خون خاص میگیرن و اگه لازم باشه بستری میشی و کورتاژ باید بکنی...

چهارشنبه 7 تیر

صبح با دومادم اومدم تهران... بعدازظهر خواهر کوچکم یه لباس داشت و داده بود به خیاط تا براش یه سری تغییرات بده و بعد از دانشگاه میره خونه دائیم چون نزدیک خیاطی بود...

بعدازظهر که دومادم میخواد بره آرایشگاه مامانم ازم میخواد که باهاش برم منم با اینکه زیاد دوست نداشتم میرم و قرار شد که دومادم رو برسونم آرایشگاه و  بعدش برم دنبال خواهرم و برگردیم خونه...

تو راه برگشت به آرایشگاه بودم که دومادم به موبایلم زنگ میزنه که دم اتوبان ایستاده و منم مشغول حرف زدن با اون بودم که حواسم پرت میشه و سرپیچ (یعنی از خروجی اتوبان) به ماشینی که ایستاده بود میزنم اما خودم متوجه نمیشم و فقط صدای تماس آینه ها رو میشنوم و فکر میکنم چیزی نشده که دیدم راننده از ماشین پیاده شد.. زدم کنار و خیلی هول کردم و دیدم درب سمت شاگرد ماشین خودمون کامل تو رفته و یه خط از سرتاسرش کشیده شده... و رنگ سپر ماشین طرف هم رفته...

سریع زنگ زدم به دومادم که بیا من تصادف کردم... راننده که یه پسر جوون گفت خانوم به افسر زنگ نزن خودمون مشکل رو حل میکنیم.. منم که رنگم پریده بود و نفشم بالا نمیومد بهش گفتم:"آقا تو این 6-5 سالی که رانندگی میکنم دفعه اولمه که تصادف میکنم الان همسرم میاد و اون تصمیم میگیره که چیکار کنیم.. اگه تقصیر منه نمیخوام حق شما ضایع بشه و اگه مقصر شما هستین حق من نباید ضایع بشه" این وسط خواهرم همش داشت با راننده بحث میکرد و کلی رو اعصابم بود...

دومادم اومد و زنگ زد به افسر و افسر من رو مقصر شناخت و گفت که نیاز به باطل کردن کوپن بیمه نیست.. دومادم به دوستش که باباش صافکاری و نقاشی داره زنگ زد و خسارت رو پرسید.. دومادم به راننده گفت اگه میخوای بریم تهرانسر تا آشنایی که دارم برات درست کنه وگرنه خسارتت رو پرسیدم و گفتن 20هزارتومن میشه.. راننده هم پول رو گرفت و رفت اما من حالم اصلا خوب نبود..

شب که رفتیم خونه مامان... تا مامان من رو دید گفت تصادف کردی؟!!!! حالا خودش رو ناراحت میکرد که تقصیره من بود که بهت اصرار کردم که بری...

کلی بابت خسارتی که به ماشین زدم عذرخواهی کردم

نه به من که بابت شکستن یه ظرف بستنی خوری اینقدر دومادم رو دعوا کردم و نه به دومادم که با این همه خسارتی که به ماشین وارد کردم همش میگه فدای سرمخجالت

پنجشنبه 8 تیر

عروسی دختر عمویم دعوت بودیم... یعنی کارت های عروسی که دادن برای روز جمعه
9تیر ماه بود اما دو روز مونده به عروسی زنگ میزنن و تاریخ رو عوض شده رو اعلام میکنن... ما که خوشحال شدیم چون عوضش جمعه برای خودمون هستیم و دومادم میتونه استراحت کنه...

عروسی رو ساقدوش نزدیک میدون هروی گرفته بودن... وای چه جای مزخرفی...

تا حالا تو عمرم همچین عروسی ای به این مزخرفی نرفته بودم... اصلا جا نبود که بشینیم.. شده بود مثل صندلی بازی که اگه رو صندلیت نمیشستی سریع صاحب جدید پیدا میکرد.. غذاش که افتضاح بود... عموی من یه شغل مهم دولتی داره و کلی از مقامات دعوت بودن... همش با خودم فکر میکردم خانواده داماد فکر نکردن با چه خانواده ای وصلت کردن تا یه کم آبرومندانه مراسم رو برگزار کنن... شام که سرو سرویس نبود... روی هر میزی یه دیس باقالی پلو با گوشت و یه دیس شیرین پلو با مرغ گذاشتن... بعد از اینکه شاممون رو خوردیم دیدیم خواهرهای عروس و داماد رفتن دم آشپزخونه ازشون میخوان که غذای عروس و داماد رو بدن.. اونها هم میگن که همه غذاها رو دادیم و غذا تموم شده.. خیلی فاجعه بود.. دیس غذای روی میز ما رو خدمتکارها بردن تا برا عروس و داماد شام حاضر کنن...

بلافاصله بعد از شام هم برگشتیم خونه... خواهرم و شوهرش هم با ما بودن.. رسیدیم خونه مامان اینا... چای دم کردیم و خوردیم  و فوتبال ایتالیا و آلمان رو دیدیم...تا برسیم خونمون و بخوابیم ساعت 3 شده بود...

جمعه 9 تیر

صبح ساعت 11 پاشدیم... یه ربع نگذشته بود که دیدیم دوباره آب قطع شده.. بعد از تولد دومادم که بی آب شده بودیم.. کلی بطری و ظرف آب کرده بودم و از قبل نگه داشتم... با همون آب ها ناهار درست کردم.. یه ساعتی آب وصل شد اما دوباره تا 9 شب آب نداشتیم.. ساعت 10.30 برقمون هم رفت... ساعت 11 برق اومد اما همش فشار برق ضعیف و قوی میشد.. خداروشکر برای سرویس صوتی و بخچال و پکیج محافظ برق گرفتیم و گرنه با این وضعیت همشون نیم سوز میشدن...

الانم که در خدمت شما هستم...

امروز خانوم برادرم میره دکتر و با سونوگرافی دقیق تر معلوم میشه که جنین قلب دارهو هیچ مشکلی نیست... هورا..هورا

_________________________________________________________________________

* خواهرم 2سالی هست که ازدواج کرده دقیقا با یکسال و چندروز اختلاف با عروسی من... اما از اونجایی که قصد مهاجرت داشتن... تو خونه مامان اینا دوسالی رو سر میکنن و اما رفتنشون درست نمیشه تصمیم به موندن گرفتن و حالا مامان داره جهزیه میخره..

** مادرشوهری براش تولد اعضای خانواده خیلی مهمه... امکان نداره تولد بچه هاش یادش بره... خوب به نسبت هم تولد خودش اهمیت پیدا میکنه...تیرماه 89 یک ماه از ازدواج خواهرشوهری میگذشت و مادرشوهری خیلی احساس تنهایی میکرد... 1تیر89 خونه مامانم بودیم.. که برادرشوهری کوچکه به دومادم زنگ میزنه که امشب تولد مامان هست و من شیفت هستم و نمیتونم برم و انگار شام درست کرده و منتظرتون هست... من و دومادم چه حالی شدیم.. سریع سرراه کیک و گل خریدیم و رفتیم خونه مادرشوهری.. دیدیم بله.. مادرشوهری لباس مهمونی پوشیده و برعکس همیشه خونه مرتبه و شام هم درست کرده.. اولش به روی خودمون نیوردیم که یادمون نبوده.. اما چون بعدها برادرشوهری کوچکه به مادرشوهری نگه.. دومادم به مادرش میگه که تولدش رو فراموش کرده و کلی عذرخواهی میکنه... خواهرشوهری هم که فراموش کرده بود یه ساعت بعد از ما میاد... (اون سال مادرشوهری ازدواج نکرده بود...) بعد از اون قضیه همه سعی من و دومادم این هست که تولد مادرشوهری رو فراموش نکنیم..

 *** حاج آقا اصفهانی هست و در یکی از شهرهای اطراف اصفهان یه خونه داره و چندتا از خواهرها و برادرهاش تو همون شهر زندگی میکنن و هر چندماه یکبار میرن اصفهان... هردفعه که میرن اصفهان و برمیگردن هم مادرشوهری و هم حاج آقا کلی تعریف میکنن و ازمون میخوان که دفعه بعد حتما باهاشون بریم..

حالا این اصفهان رفتنشون همیشه در حد یه حرف باقی میمونه.. البته بهتر چون من اصلا دوست ندارم باهاشون اصفهان برم... چون از در خونشون بیرون نیومده باید با عالم و آدم (یعنی خاناوده حاج آقا)سلام و علیک داشت

عموی مامانم مشهد خونه دارن و هرکسی از فامیل که بخوان برن مشهد ازشون کلید خونه میگیرن و اصلا به این منظور این خونه رو خریده و تجهیز کردن...اتفاقا 19- 9 اردیبهشت خونه در مشهد خالی بود و کسی از قبل رزرو نکرده بود...من و دومادم هم خیلی دلمون زیارت میخواست.. قرار شد که چندروزی دومادم مرخصی بگیره.. همون روزها نمیدونم دومادم گفته بود یا نه که مادرشوهری هم دلش زیارت میخواست و گفتیم که با ما بیاد.. اما مادرشوهری گفت که خونه عموی مامانت دور از حرم هست و من از یه هتلی  که میشناسم جا رزرو کنم.. خلاصه 14 تا 17 اردیبهشت دومادم میخواست مرخصی بگیره.. ما هم به عموی مامان قطعی نگفتیم که خونه مشهد رو میخوایم ویه جورایی از دستمون پرید.. مادرشوهری 12 به دومادم زنگ زد که حاج آقا هم میخواد باهامون بیاد و اون هتلی که ازش اتاق میگیرم و برای بازنشسته ها تخفیف داره 2تا اتاق 2 تخته نمیده و تنها یه اتاق 4 تخته میده و بعدشم جمعه (22 اردیبهشت) حاج آقا سر صندوق رای هست و 5 شنبه هم من امتحان ورودی (حالا بماند چه امتحانی) دارم... آخ که چقدر از دست مادرشوهری حرصم گرفت...هیچی دیگه قضیه مشهد رفتن ما هم با دخالت مادرشوهری که میخواست با ما بیاد بهم خورد تا اینکه مادرشوهری میره مشهد (همون سفرش که قبل از رفتنش من کل خونش رو براش تمییز کردم 3خرداد) ... همون شب به مادرشوهری البته با لحن شوخی گفتم که خوب سفر ما رو بهم زدی حالا خودت داری میری مشهد زیارت... مادرشوهری در جواب گفت آخه اون روزی که شما میخواستین برین حاج آقا نمیتونست بیاد... منم گفتم از اول قرار نبود نه شما امتحان داشته باشین و نه اینکه حاج آقا باهامون باشه....

[ شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

سلام دوستان گلم

بهتر دیدم برای عذر تاخیرم یه پست آشپزی بذارم

قضیه این غذا از اونجایی شروع میشه که من هوس بلال کرده بودم و دومادم هم برام از یه مغازه چندتا ذرت خرید .... دیروز برای امتحان هم که شده یکی از ذرت ها رو پوست کندم و ظاهر واقعا زیبایی داشت...روی شعله گاز حسابی سرخش کردم... با یه احساس وصف ناپذیری (باور کنید) به بلالی که با عشق درستش کرده بودم گاز زدم... اما چشمتون روز بد نبینه... به قدری سفت بود که احساس کردم دندون هام شل شدن... باز از رو نرفتم و چندتا گاز دیگه زدم اما دیدم اگه بخوام با این وضع ادامه بدم دیگه دندون و فکی برام نمیمونه....

سریع دست به کار شدم و بقیه ذرت ها رو پوست کندم و همه رو تو یه قابلمه که پر آب بود گذاشتم تا حسابی آبپز بشه... بعد از یه ساعت و نیم وقتی تقریبا خنک شدن دون کردمشون...

کلی تو اینترنت گشتم تا با این ذرت ها یه غذایی درست کنم و تنها به کوکوی ذرت برخوردم که زیاد خوشم نیومد... خودم دست به کار شدم و یه غذای خوش طعم و جدید درست کردم...

مواد لازم (این مقدار رو میتونید کم یا زیاد کنید)

ذرت آبپز شده  2بار چرخ شده

نصف سینه مرغ چرخ کرده

پیاز 1عدد متوسط

تخم مرغ  2 عدد

نمک، فلفل، زردچوبه

 

 

پیازها رو چرخ میکنیم و با این روش که تو عکس میبینیم آبش رو میگیریم...

 

 همه مواد رو باهم مخلوط و حسابی ورز میدیم... دوباره میگم... حسابی ورز بدین.. چون ذرت بافت منسجمی داره و برای اینکه مخلوطمون بکدست میشه باید این انسجام رو از بین ببریم

 

در نهایت این شکلی میشه

 

به خاطر این که مرغ هم بپزه هم خوب سرخ بشه من مثل فلافل سرخ کردم....ابتدا شعله رو زیاد میکنیم و وقتی کوکو خودش رو گرفت شعله رو ملایم تا کامل مغز پخت بشه

 

و در نهایت با سالاد کلم واقعا طعم منحصربه فردی داره

 

نوش جان{#emotions_dlg.e1}

[ یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
سلام به خوانندگان عزيز و ممنونم که اينجا رو براي خواندن انتخاب کردين من عروس خانوم هستم و 26 سال دارم و دانشجوي سال آخر فوق ليسانس هستم و 4 ساله که با يه دوماد خوب و مهربان زندگيم رو آغاز کردم و خوشحال ميشم دوستان جديدي پيدا کنم همه سعي ام اينه که پست رمزدار نذارم مگر براي خودم و دومادم اما اگه پست هام رمزدار شد تنها به کساني ميدم که ميشناسمشون و با نظراتشون منو تنها نذاشتن،
امکانات وب
?