سلام دوستان گلم

از همتون بابت تبریکات روز زن و کامنت هایی که بابت پست نظرخواهی گذاشتین تا کج فهمی یکی از خواننده وبلاگم رفع بشه (هرچند بعید میدونم) ممنونم.

حالا بریم ببینیم این چند روز چه اتفاقاتی افتادهلبخند

شنبه شب به دومادم گفتم برا روز مادر چه برنامه ای داری؟ اونم گفت که فعلا هیچی! منم دیگه پی نگرفتم تا فردا صبحش که زنگ زدم به مامانم که ببینم اونا چی کار میکنن، که مامانم گفت به خاطر اینکه خواهرزاده هام امتحاناتشون هست و نمیتونن بیان برا همین مهمانی روز مادر میمونه برا روز جمعه شب.

شب به دومادم گفتم که ببین برادرشوهری کوچکه و خانومشون _کارشون طوری هست که شیفت دارن_ سه شنبه میتونن باشن یا نه؟بعدشم هممون جمعه خونه مادرت بودیم زشته که دوباره مامانت بخواد غذا درست کنه و یه جورایی حاج آقا دوباره به خرج بیفته، بهتره با برادرات هماهنگ کنی تا غذا از بیرون بگیریم و شام هم بریم پارک! دومادم از پیشنهادم خیلی خوشحال شد و برادراش هم قبول کردن.برادرشوهری و خانومش هم سه شنبه روز شیفتشون نبود.

من و دومادم تصمیم گرفتیم که برا روز مادر برا مادرشوهری کیک خامه ای درست کنیم.بنابراین به این وبلاگ سر زدم و تصمیم گرفتیم کیک شکلاتی درست کنیم. دوشنبه کیک رو درست کردم و گذاشتم تو یخچال تا شب که دومادم میاد کمی بیات بشه آخه تو چندین سایت و وبلاگ خونده بودم که کیک، کیک خامه ای بیات باشه بهتره.خلاصه شب با دومادم با هزار زحمت و سختی درستش کردیم اما متاسفانه یادم رفت ازش عکس بگیرمناراحت. چون دفعه اولمون بود تا زمانی که بریم خونه مادرشوهری هر یک ساعت یکبار بهش سر میزدم.

سه شنبه مادرشوهری زنگ زد و حالم رو پرسید و روز زن رو بهم تبریک گفت و ازش پرسیدم که برا شب چیزی لازم هست بگیریم یا نه؟ که گفت فقط برام دوتا شاخه گل رز و مریم بگیریم تا لباس های حاملگی که برا خواهرشوهری گرفته به مناسبت روز زن و سالگرد ازدواجش بهش بده. ساعت 5 دومادم اومد و تا حاضر بشیم ساعت 6.15 راه افتادیم به خاطر اینکه کیک خراب نشه مجبور شدیم تا خونه مادرشوهری اونم با ترافیک کولر روشن بریم. وقتی ما رسیدیم هنوز کسی نیومده بود. به مادرشوهری کمک کردم و گلهایی که گرفته بودیم و تزیین کردم و مادرشوهری خیلی دعام کرد که میتونه باهام راحت باشه و هرچی میخواد میدونه که ازش حرفی در نمیاد. خلاصه برادرشوهری بزرگه ساعت 8 اومد اما هنوز برادرشوهری کوچکه نیومده بود تا اینکه دومادم زنگ زد که اصلا حالش خوب نبود و گفت که امکان داره نیاد تا اینکه برادرشوهری باهاش حرف زد و گفت حتما بیا که مامان خیلی ناراحت میشه. تا برادرشوهری کوچکه و خواهرشوهری بیان ساعت 9.30. تا بریم جایی که مادرشوهری و حاج آقا دیده بودن ساعت شد 10 شب.

از اوضاع احوال برادرشوهری و خانومش همینقدر بگم که اوضاعشون بهتر که نشده بدتر هم شده. به محض اینکه رسیدن قیافه برادرشوهری هیچ تعریف نداشت و مثل مامانش وقتی عصبی میشه صداش میگیره. یه کمی پیش جاری کوچکه نشستم و باهاش حرف زدم اما باز تحویلم نگرفت.

همه وسایل رو تو ماشین ما گذاشتن و وقتی رسیدیم دومادم سریع زیراندارها رو برد و منم دم ماشین موندم بعد دیدم که برادرشوهری و خانومش دارن همینجوری میرن که منم جاری کوچکه رو صدا کردم و یه تیکه از وسایل رو دادم بردن و بقیه رو برادرشوهری بزرگه و دومادم بردن. منم خوش و خندون رفتم جایی که زیرانداز رو انداخته بودن اما چشمتون روز بد نبینه، چشمم به یه گربه چاق و تپل افتاد منم همینجور رفتم عقب عقب تا از اونجا فاصله گرفتم. هرچی برادرشوهری بزرگه گقت بیا و گربه ترس نداره و ما پیشت هستیم من گوش نکردم. موقع شام خوردن من رفتم 10متر اونورتر نشستم و دومادم هم اومد پیش من. هنوز لقمه سوم رو نخورده بودیم که یه گربه دیگه از پشتم رد شد دیگه داشت گریم میگرفت و دومادم منو برد تو ماشین تا بتونم غذا بخورم. غذامون رو تو ماشین خوردیم و یه گربه دیگه دم ماشین پرسه میزد. بعد از شام خوردن دومادم ازم خواست که بریم پیششون اما من قبول نکردم و گفتم همین الان یه گربه دم ماشین بود عمرا من پیاده شم.

خلاصه تو افکار خودم بودم که دیدم برادرشوهری بزرگه و بقیه دارن با وسایل میانتعجب منو میگین همینجوری موندم که چی شده. وقتی ازشون پرسیدم گفتن چون شما نمیتونی پیشمون باشی و اینجوری بهمون خوش نمیگذره برمیگردیم خونه. خیلی ناراحت شدم به خاطر ترسی که من دارم برنامه اونا رو هم بهم زدم تا خود خونه مادرشوهری گریه کردم اما دومادم دلداریم داد که ببین چقدر براشون عزیزی که به خاطر تو یه لحظه هم اونجا نموندن.

وقتی رسیدیم خونه مادرشوهری از همشون عذرخواهی کردم. یهو من و مادرشوهری دیدم که برادرشوهری کوچکه داره تا سر کوچه پیاده میره و خانومش هم نیست.مادرشوهری رفت دنبالش که ببینه چی شده و ماهم اومدیم بالا.سریع چایی رو درست کردم و مادروهری و برادرشوهری و خانومش اومدن تو. هیچ کی باورش نمیشد که کیک رو خودمون درست کردیم و همه خیلی خوششون اومد و تعریف کردنخجالت. مخصوصا مادرشوهری که کیک خامه ای دوست نداره اما اینو خیلی دوست داشت. برادرشوهری اینا خیلی زودرفتن و نیم ساعت بعدش برادرشوهری بزرگه. منم سریع زیردستی و ظرفایی که کثیف شده بود رو شستم تا چیزی برا مادرشوهری نمونه آخه قرار بود بریم بیرون که مادرشوهری و حاج آقا تو زحمت نیفتن که به خاطر من برنامشون بهم ریخت .

شب تا برسیم و بخواهیم ساعت 1 شده بود و دومادم خوابید منم تا ساعت 2.30 بیدار موندم و برا دومادم ناهار درست کردم.صبح ساعت 7.30 بیدار شدم و دیدم دومادم نیست فکر کردم بدون اینکه از من خداحافظی کنه رفته وقتی صداش کردم دیدم داره صبحانه رو حاضر میکنه. موقع صبحانه خوردن ازش پرسیدم اگه ماشین رو لازم نداره منم حاضر بشم و برم خونه مامانم. ساعت 9 رسیدم خونه مامانم و داشتیم باهم حرف میزدیم که دیدم مامانم همینجوری داره خوابش میگیره و بهش گفتم اگه میخوای بخوابی منم میرم خونمون فقط قصدم دیدنت بود و مامانم دید که دارم لباسم رو میپوشم گفت میای بریم کرج خونه خواهرت منم از خدا خواسته گفتم باشه و بعد با دومادم هماهنگ کردم و از نظر اونم مشکلی نبود. ساعت 11 رسیدیم کرج. خواهرم خیلی خوشحال شد و خیلی بهمون خوش گذشت برا اینکه اتوبان شلوغ نشه ساعت 4 راه افتادیم و سه ربع بعدش خونه مامانم بودم و بعد از رسوندن مامانم رفتم دنبال دومادم. به محض اینکه رسیدیم خونه جفتمون خسته شب قبل بودیم خمیازهقرار بود یه ساعت بخوابیم اما وقتی چشممون رو باز کردیم دیدیم ساعت یه ربع به 9 هستخجالت

شام از بیرون گرفتیم و تا ساعت 2 تو تخت وول میخوردم تا خوابم ببره. برا فردا جمعه که مامانم مهمون داره و قراره همه خاله هام و دایی هام بیان من ژله خرده شیشه درست کنم و فعلا ژله رنگی هاش رو گذاشتم تو یخچال تا بگیره. میخوام برا فردا شب که روزمادر میخوایم بگیریم چیز کیک درست کنم.

بعدازظهر هم با دومادم میخوایم بریم اکباتان تا از عینک فروشی که آشنا هست برا خودش عینک آفتابی بگیره. آخه آقا دوماد حواس پرت ما عینک 300-200 تومنی رو گم کرده و هرچی فکر کرد نمیدونه کجا گذاشتهآخ

امیدوارم اخر هفته خوبی داشته باشینلبخند