سلام

پنجشنبه ساعت 4 رفتیم اکباتان و دومادم تونست عینکی که بهش میومد رو پیدا و انتخاب کنهعینک. در این بین، امتحانی یه عینک رو زدم و خیلی بهم میومد و به اصرار دومادم گرفتمش. خیلی خوشگلهمژه بعد از خرید عینک از دومادم خواستم بریم فاز3 اکباتان تا خاطرات دهه 70 زندگیم دوباره زنده بشه. آخه من از اول تا پنجم دبستان فاز3 زندگی میکردیم، حتی تا دم در خونمون هم رفتیم و به دومادم نشون دادم یا محوطه ای که بازی میکردم. خیلی احساس خوبی داشتم. بعد از اونجا رفتیم خرید.ساعت 8-7 رسیدیم خونه و منم سریع مشغول آماده کردن بقیه ژله موزائیکی شدم. زن داداشم زنگ زد و برا شام خونشون دعوتمون کرد و عمه ام و پسرش  هم دعوت بودن اما من و دومادم  چون فردا خونه مامان مهمون بودیم قبول نکردیم. ساعت 11، سه تا ظرف از ژله ها رو که اماده کرده بودیم رو بردیم تو یخچال مامان گذاشتیم چون یخچال من کوچکه و جایی برا بقیه ژله ها که در حال آماده شدن بود نداشتم.

جمعه ساعت 9 از خواب بیدار شدم و بعد از خوردن یه صبحانه سرسری، سریع مشغول آماده کردن چیز کیک برا شب شدم. تا حاضر بشیم و بریم ساعت 11 شد. مهمونی خیلی خوب بود از طریق ف.ی.س.ب.و.ک دختر دایی هام تونسته بودن با یکی از نوه های عموی مامانم ارتباط برقرار کنن و نوه عموی مامانم با خانوم و دوتا دختراش اومده بودن و اونها فامیلی نداشتن و این آشنایی خیلی هم برا ما و هم برا اونا خوشایند بود. بعدازظهر با ژله و بستنی سنتی پذیرایی کردیم که همه دهنشون از قیافه ژله ها باز مونده بود و خیلی سوپرایز شدن و کلی ازم تعریف کردنخجالت ساعت 6 همه رفتن جز من و خواهرهام و دومادم هم رفت از خونه چیز کیک رو آورد و همه خیلی خوششون اومد.

برادرزاده ام از سفر حج که اومده خیلی مریض شده و زده به سینه اش و همش سرفه میکنه و تب داره، بعد از مهمانی برادرم و زن داداشم بردنش بیمارستان و خداروشکر متخصص اطفال گفته که با چندتا آنتی بیوتیک تزریقی قوی احتمالا حالش بهتر میشه. اما اگه تاثیر نکرد باید بستری بشه.ناراحت

دیروز هم افتادم به جون خونه و حسابی تمییز کردم و برق انداختماوه  شب هم تا ساعت 2 نصف شب توفیق اجباری دست داد و با دومادم فوتبال نگاه کردم. اما واقعا بارسلون خیلی عالی بازی میکرد و منچستر در مقابل اونا هیچی نبودن.

دیگه خبری نیست تا بعدبامن حرف نزن