سلام دوستان گل و نازملبخند

یکشنبه طرفای ظهر به یکی از دوستای ارشدم که چندوقتی میشد ازش خبر نداشتم زنگ زدم تا حالش رو بپرسم. حالا میگم دوستم فکر نکنید یکی دو سال ازم بزرگتر یا کوچکترها، نزدیک 15-10 سالی ازم بزرگتره اما خیلی باهم صمیمی هستیم. آخرین بار پائیز پارسال در مراسم ختم پدرش دیدمش و دیگه باهم حتی در تماس نبودیم. آخه یه اشکال خیلی خیلی بدی که من دارم اینکه تلفن و زنگ زدن برام خیلی سخته. چیزی که هنوز دومادم نتونسته در من اصلاح کنه. دست خودم نیست تا با کسی کار نداشته باشم زنگ نمیزنم (حتی مامانم) اما اگه هم زنگ بزنم کمتر از نیم ساعت مدیون میشم با طرف حرف نزنمنیشخند بگذریم ...

خلاصه یکشنبه ای دل و زدم به دریا گفتم یه زنگی بزنم و حالی ازش بپرسم. این دوستم بنابه همون دلایل فرهنگی و طبقاتی از شوهرش با اینکه دوتا بچه داشت جدا میشه و طلاق میگیره و خونه پدریش زندگی میکنه تا اینکه پارسال پدرش که وضع مالی خوبی داشت و کارخونه دار بود ناگهانی مبتلا به سرطان کبد میشه، مریضی که سر پدربزرگم سابقش رو من داشتم و چیزایی که از پدربزرگم یادم بود و بهش گفتم دقیقا همون علائم بود و حتی بهش گوشزد کردم که 20-10 روز بیشتر طول نمیکشه تا طرف فوت کنهناراحت(پدربزرگ من در عرض 12 روز از این رو به اون رو شد و فوت کردنگران یادش گرامی). با همه سختی این وضعیت رو قبول داشت. چون این دوستم مطلقه و خونه پدریش بود و برادر بزرگش که با پدرش کار میکرد رابطه خوبی با دوستم که خواهرش میشد نداشت و حتی زمانی که دوستم در قسمت اداری کارخونه پدریش مشغول به کار شد اینقدر ایراد گرفت و گیر داد که دوستم بی خیال کار شد.

همون زمان که پدرش در بیمارستان بود بهش گفتم ببین عزیزم باید واقعیت رو قبول کرد که آخر راه چیه و با شناختی که از شرایط خودت و خانوادت داره بهتره یه جورایی از پدرت بخوای تا زنده است وکالتی یه چیزی رو به اسمت کنه تا بعد از اون به مشکل برنخوری _آخه مادر دوستم هم طرفدار پسراش هست _. خلاصه در مراسم ختم پدرش که شرکت میکنم این دوستم و خواهراش بیشتر از مادرشون ناراحت بودن و عزاداری میکردن که رفتار  مادرش خورد تو ذوقم.

دیروز که بهش زنگ زدم دیدم صداش خیلی خسته هست و ازش پرسیدم درس و چیکار کرده که گفت این ترم فقط پایان نامه رو داره و الانم سرکارهابرو ازش که پرسیدم چیکار گفت که برادربزرگش با همدستی برادرکوچکه همه چی رو به اسم خودش زده و سر دوستم و خواهراش بی کلاه موند. فقط چون زمانی که پدرش زنده بوده همش میگفت که ماشینم که پرشیا است برا دوستم (یعنی دخترش)باشه از اون همه میلیاردها پول سهمش یه ماشین 10 میلیونی میشه و چون دیگ باید میرفته سرکار تا منت برادرهاش سرش نباشه ماشین رو میفروشه و یه مرکز تهیه غذا که مال یکی از دوستانشون بوده رو با اون 10 میلیون اجاره میکنه و مشغول به کار میشه. خیلی براش متاسف شدم. دوستم دنبال یه وکیل خیلی خوب میگشت که خودشو خواهراش بتونن حقشون رو بگیرن. شب به دومادم که گفتم اونم یه وکیل خوب معرفی کرد.

از اون موقع خیلی خیلی ناراحت و ذهنم مشغول شده اما کاری از دستم برنمیاد. خودمونیم چه دوست پردل و جراتی دارم که دست به همچین کاری زده. آخه اون مرکز تهیه غذا تو یه شهرک صنعتی خارج از شهر هست.

دیروز (دوشنبه) بعد از رفتن دومادم اومدم یه چرتی بزنم که تلفن خونه زنگ زد. من اصولا خیلی کم پیش میاد شماره ای که نشناسم رو جواب بدم با بی میلی گوشی رو برداشتم و اونور خط صدای خانومی بود که اصرار داشت منو میشناسه و هرچی ازش میخواستم خودش رو معرفی کنه طفره میرفت تا اینکه بالاخره گفت:خواهشا تلفن رو قطع نکنم و به حرفاش گوش بدم و ادامه داد که در امتحان ورودی چند از رشته های بازیگری و این چیزا تو صداوسیما قبول شده و فقط مونده دوبلاژ و الان موفق شده چون یه دفعه ای صداش مردونه شدتعجب و ازم به خاطره اینکه باور کردم صداش زنونه است تشکر کرد. منم به قدری بدم اومد و چندشم شد تلفن رو قطع کردمچشم بعدازظهر که دومادم اومد وقتی بهش گفتم کلی خندید.

 ساعت 8 دومادم میخواست بره آرایشگاه و چون آرایشگاهش اون سره تهرانه منم گفتم باهات میام تا هم خرید کنم و نزدیکش آرایشگاهش یه رستوران هست که من عاشق ژامبون تنوری هاش هستم. رفتیم خرید اما اجناسی که من میخواستم البته با مارک موردنظرم رو نداشت پس بی خیال خرید شدیم و رفتیم رستوران یه ژامبون تنوری بزرگ خوردمخوشمزه (جاتون خالی)

چهارشنبه یعنی فردا دوستای دانشگاهیم رو دعوت کردم.برا فردا هم باید برم خرید و هم آرایشگاه.

فعلا خداحافظبامن حرف نزن