سلام دوستان گلم

بابت تبریکاتتون صمیمانه  و از این همه لطف و محبتتون ممنونم

واقعا از اینکه دوستان گلی مثل شما که اینقدر بی ریا و خالصانه احساساتتون رو بیان میکنید، خوشحالم.

بذارید از اول بگم

دوشنبه بعد از ارسال پست قبلی، پاشدم تا برا دومادم که روزه بود شله زرد درست کنم که دومادم زنگ زد و گفت که بریم خونه مادرشوهری و باهاشونم هماهنگ کرده.منم کاری نداشتم قبول کردم و ساعت 7 از خونه زدیم بیرون و یه ظرف شله زرد هم برا مادرشوهری بردم. سر راه خونشون هم نان تافتون تازه برا افطار خریدیم. مادرشوهری حتی نگفت این ظرف که دستته چی هستناراحت. شله زرد رو گذاشتم رو اپن شاید ببینه اما به روی خودش نیاورد* و خودم برا اینکه خراب نشه گذاشتمش تو یخچال. حاج آقا بعد از نماز از مسجد اومد ساعتای 10 شام خوردیم و وقتی میز رو جمع کردیم، حاج آقا از مادرشوهری پرسید که شله زرد رو عروس خانوم آورده که مادرشوهری گفت آره. خیلی دلم میخواست حاج آقا شله زرد رو نمیدید و مادرشوهری هم به رو خودش نمیآورد و اونوقت منم ابرو

 بگذریم

خیلی از شله زرد خوششون اومد و کلی تعریف کردن و اون موقع مادرشوهری تشکر کرد. شب موقع خواب گله مادرشوهری رو به دومادم کردم گفتم که من اصلا انتظار تشکر نداشتم اما مامانت میتونست بپرسه این ظرفی که دستته چیه؟ دومادم هم گفت که مامانش حواسش این روزا اصلا نیست به خاطر خواهرشوهری.

خواهرشوهری شرایط حاملگیش زیاد جالب نیست در یک قدمی استراحت مطلق هست اما نه خودش مراعات میکنه و نه شوهرش حواسش به این چیزا هست، مادرشوهری خیلی حرص میخوره و منم حق میدم که این روزا حواس پرت باشه.

سه شنبه صبح بعد از رفتن دومادم، ساعت 7 هرکاری کردم خوابم نبرد و بالشتمو برداشتم و رفتم جلوی تلویزیون دراز کشیدم و داشتم ف.ا.رس.ی 1 میدیدم که ساعت 9 مامانم زنگ زد و حال و احوال کردیم و گفت که به خاطر یک سری از ماجراهایی که تو خونه پیش اومده و حرص خورده از دیشب دندان درد گرفته و وقت دکتر داره. منم چون نگرانش بودم به اصرار آژانش گرفتم تا باهاش برم دکتر.

دکتر گفت که درد دندانش فقط و فقط به خاطر اعصاب هست و مشکل خاصی نداره (خدا رو شکر). خیلی برنامه ها برا فردا (یعنی چهارشنبه) داشتم اما هیچی معلوم نبود. میخواستم اگه مادرشوهری نیومد مرغ کنتاکی درست کنم با سالاد ماکارونی. اما اگه مادرشوهری بیاد آلبالوپلو برا حاج آقا و فسنجان برا مادرشوهری که غذای مورد علاقشون هست درست کنم.

چهارشنبه صبح دومادم با آژانس رفت و ماشین رو گذاشت برا من تا برم خرید. با مامانم هماهنگ کردم و با هم رفتیم خرید و در بین راه مامان گفت که اگه مهمون نداشتی شام بیان خونه ما تا دورهم باشیم. ساعت 11 زنگ زدم به دومادم که مامانت بهت زنگ زد که تولدت رو تبریک بگه یا نه؟ و جریان مهمانی خونه مامانم رو هم گفتم که دومادم گفت تا ساعت 5-4 صبر میکنیم اگه مادرشوهری زنگ نزد _احتمالا یادش رفته_ میریم خونه مامانت.

ساعت 10.30 بعد از خرید مامان رو گذاشتم خونشون و سریع اومدم خونه مشغول جابه جایی خریدها و آماده کردن کیک شدم. خونه رو هم مرتب و جمع و جور کردم که اگه 1درصد هم مادرشوهری اومد مشکلی نباشه. ساعت 3 کیک رو آماده کردم و رفتم یه دوش گرفتم و اماده شدم تا دومادم بیاد. ساعت 5 اومد و با دیدن کیک که کادوی تولد من** بهش بود خیلی ذوق کردو خوشحال شد. چون از ساعت 6 صبح جفتمون بیدار بودیم رفتیم یه چرتی بزنیم و بعد بریم خونه مامانم. که هنوز چشم رو هم نذاشته بودیم که مادرشوهری به موبایل دومادم زنگ زد و گفت که ما تو راهیم و داریم میایم خونتون. دومادم گفت قدمتون رو چشم اما ما شب مهمونیم.مادرشوهری هم گفت ما یه سر میایم و برمیگردیم. وقتی دومادم تلفن رو قطع کرد گفتم مهمونی خونه مامان رو کنسل میکنیم چون من به مامانم گفته بودم که اگه مهمون نداشتم میام و زشته این همه راه بیان و یه ساعت بنشینن و برن. ما رو میگی مثل فرفره از جا پریدیم. دومادم رو فرستادم یه کم میوه بخره و منم مشغول آماده کردن شام شدم. سریع برنج خیس کردم و فیله های مرغ رو برا آلبالو پلو و خورشت آماده کردم. خوبی دوری خونه ها اینه که تا برسن تقریبا همه کارها رو کردم، براشون هم کافه گلاسه آماده کردم. مادرشوهری و حاج آقا تنها اومدن و ساعت 6.30 رسیدن. وقتی مادرشوهری فهمید که به خاطر اونا مهمونی رو کنسل کردیم خیلی ناراحت شد و گفت ما میریم که به اصرار نگهش داشتیم. مادرشوهری گفت که به اصرار حاج آقا زنگ زده خونمون وگرنه میخواست همینجوری بیاد منم گفتم خوب شاید ما خونه نباشیم و شاید اصلا آمادگی نداشته باشیم، مادرشوهری گفت که روز تولد بچه هام من هرجور باشه میام خونشون. گفتم شاید خونمون بمب خورده باشه از شلوغی اونم گفت که خوب منم میام میبینماز خود راضی. میدونم که به شوخی گفت اما این کارش یه کم بی منطق هست. شاید من با مادرشوهری راحت باشم اما با حاج آقا رودربایستی دارم و دوست دارم وقتی میان همه چی حاضر و اماده باشه.

  به دومادم گفتم به برادرشوهری کوچکه _که خونشون نزدیکه ما هست _زنگ بزن اگه خونه هستن اونا هم بیان که برادرشوهری گفت که خانومش شیفت داره اما خودش میاد. مهمونی با اینکه یه دفعه ای شد اما خیلی همه چی خدا رو شکر خوب برگزار شد. تا ساعت 11 شب بودن. ما هم از خستگی ظرفا رو گذاشتم تو آشپزخونه و تنها غذاها رو جمع کردم و رفتیم خوابیدیم. دومادم بنده خدا از خستگی سرش به بالشت نرسیده بود خوابش برد. 

من آدمی بودم که برا هر مهمونی استرس داشتم و اصلا نمیتونستم مهمان سر زده رو تحمل کنم. دومادم میگه که به خودت اینقدر سخت نگیر اما من دوست دارم وقتی کسی میاد خونمون همه چی حاضر و آماده باشه نه اینکه از اومدنشون به جای اینکه خوشحال بشم همش تو استرس و اضطراب باشم. دیشب وقتی داشتم جریان اومدن مادرشوهری و شام حاضر کردن رو برا خودم دوره میکردم دیدم چقدر در عرض 3-2 سال ازدواجم تغییر کردم و دیشب بدون هیچ اضطرابی مهمونی رو برگزار کردم.تشویق

---------------------------------------------------------------------------------------------

* من و دومادم یه اخلاقی داریم که اگه کاری میکنیم برا دل خودمون انجام میدیم و انتظار هیچ تشکری و توقعی از دیگران نداریم. اما مادرشوهری من یه اخلاقای خاصی داره. مثلا یادم میادمتفکر

سال اول ازدواجم مادرشوهری رفت حج. یه روز زنگ زدم به خواهر شوهری که اون موقع نامزد کرده بود حالش رو بپرسم که گفت داره سبزی پاک میکنه برا آش پشت پای مادرشوهری اونم دست تنها. من اصلا خبر نداشتم به خواهرشوهری گفتم الان میام کمکت. (سال اول ازدواجم خونمون نزدیک مادرشوهری بود)، رفتم خونه مادرشوهری و کارهای آش رو تا یه جایی انجام دادیم. خواهرشوهری همون روز قرار داشت تا با نامزدش برن بازار تا حلقه آقا دوماد رو که سفارش داده بودن رو تحویل بگیرن. بد موقعیتی گیر کرده بود چون آش هنوز حاضر نبود و با نامزدش هم قرار گذاشته بود. منم که دیدم اینجوریه گفتم،قابلمه و وسایل آش  رو ببریم خونه ما و من میپزم و تو برو به کارات برس.

حالا چی من تا حالا آش نپخته بودم. همش گوشی تلفن دستم بود و از مامانم میپرسیدم که باید چیکار کنم. دومادم هم از سرکار اومده بود و همش بهم روحیه و انرژی میداد و جمله معروفش رو به کار میبرد که شک نکن حتما خوب میشه. خلاصه یه آشی پختم، معرکه و عالی شده بود و خواهرشوهری فکر نمیکرد دفعه اولم بوده که آش میپختم. خلاصه مادرشوهری اومد و دریغ از اینکه بگه دستت درد نکنه چون احتمال 100درصد میدادم که خواهرشوهری حتما بهش گفته. حتی یه بار حرف از آش پختن شدو منم چون میخواستم بهش بفهمونم که من آش رو پختم گفتم "دیگه آش هایی که میپزم دیگه مثل اون آش پشت پای حج شما نمیشه " مادرشوهری هم نه گذاشت نه برداشت گفت "چون برا من پختی خوب شد" تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

یا وقتی از حج اومد براش یه ظرف خیلی خوشگل گرفتم و خیلی زیبا هم کادوش کردم و با دومادم رفتیم خونشون دیدنش، دوست مادرشوهری هم اونجا بود، وقتی هدیه رو بهش دادم ازم نمیگرفت و به جای دست درد نکنی گفت که چرا هدیه خریدم و منم دستم درد گرفته بود دوستش به دادم رسید گفت ازش چرا نمیگیری بنده خدا دستش درد گرفت. اینکارش خیلی خورد تو ذوقم.

خلاصه مطلب اینکه ما چشممون از این رفتارای مادرشوهری پر شده و تقریبا مثل اون اوایل از دستش دلخور نمیشم.

چقدر طولانی شد فکر کنم باید یه پست جداگانه براش میذاشتم.چشمک

** من چون سرکار نمیرم و درآمدی از خودم ندارم ، خوشم نمیاد از پول دومادم برا خودش هدیه بخرم. برا همین به مناسبت های مختلف براش یه کارت میگیرم و متنی مینویسم تا براش یادگاری بمونه. این دفعه که تو وبلاگم براش یه پست گذاشتم و کیک تولد رو که نمیدونست چیه رو بهش هدیه کردم. پس خانومای شاغل دیگه از صبح زود پاشدن و با هزارویک نفر سروکله زدن و هنوز برنگشته یه عالمه کار تو خونه ریخته تو سرتون شکایت نکنید چراکه شاغل بودن و درآمد داشتن یکسری خوبی ها هم داره.

دوباره یادم میادمتفکر

سال اول ازدواجم که اولین تولد دومادم بعد از ازدواج بود، خیلی فکر کردم چی بگیرم تا اینکه با مشورت مامانم برای نگین شرف شمس که داده بود براش بنویسن یک قاب پلاتین گرفتم. چون دست دومادم به نقره حساسه و این نگین چندماهی بود که تو جعبه طلاهام مونده بود. برا این قاب پلاتین همه سکه هایی که دوران نامزدی به مناسبت های مختلف هدیه گرفته بودم رو فروختم.