سلام دوستان گلم

خیلی احساس خوبی دارم وقتی میبینم که دوستانی دارم (چه آشنا چه ناآشنا) نگرانم هستن و سراغم رو میگیرن. از اینجا میخوام بگم که خیلی دوستتون دارم.

خوب بریم سر اتفاقات این چندروز...

دوشنبه شب با دومادم شام رفتیم خونه مامانم، جاتون خالی دلمه درست کرده بود. بعد شام خاله ام و شوهرش هم اومدن تا یه سری به مامان بزنن و حالش رو بپرسن. منم یه پیراهنی که تنها یه بار پوشیده بودم اما همه جاهای دوختش از هم باز شده بود رو برده بودم تا مامان بدوزه و لباس هایی که قرار بود برای فردا (سه شنبه) خونه زن دائی دومادم مولودی دعوت بودم، بپوشم رو نشونش بدم و نظرش رو بدونم که مامان اوکی داد.

سه شنبه ساعت 9 رفتم بیرون تا ژل برای موهام بخرم و اونی که دنبالش بودم رو پیدا نکردم و برا همین رفتم میدان پونک تا از پاساژ بوستان خرید کنم. وقتی از تاکسی پیاده شدم همون بر میدون تابلوی باشگاه وزرشی دیدم و رفتم داخل تا ببینم محیطش چه جوریه. دستگاههای خوبی داشت و خیلی خلوت بود. قیمتاش رو پرسیدم و رفتم پاساژ بوستان و ژل مو خریدم و بعد به دومادم زنگیدم برا ثبت نام کلاس که اونم تائید داد و رفتم ثبت نام کردم.

بعد سریع اومدم خونه و حسابی خونه رو تر تمییز کردم که شب دومادم میاد خونه مرتب باشه و بعدش دوش گرفتم و موهامو ژل زدم فر کردم و برا ساعت 4 زنگ زدم آژانس و رفتم خونه دائی دومادم. وقتی از ماشین پیاده شدم و دنبال پلاک خونه میگشتم دیدم برادرشوهری کوچکه داره از ماشین صدام میکنه و رفتم دم ماشینشون و دیدم جاری هم تو ماشینه و بهش گفتم که بیا بریم بالا که گفت نه و فعلا زوده و از این حرفها و منم گفتم که من میرم بالا اگه دوست داشتی بیا که باهام اومد. وقتی دیدمشون خیلی خورد تو ذوقم و با خودم گفتم که اگه قرار بود با شوهرش بیاد میتونستن بیان دنبال من (آخه خونه هامون نزدیک به هم هست). خلاصه رفتیم داخل خونه و لباسامون رو عوض کردیم و اونم یه لباس خیلی معمولی پوشیده بود و رنگ موهاشو عوض کرده بود و وقتی ازش پرسیدم این چه رنگی هست گفت زیتونی منو میگی تعجب گفتم اینکه بیشتر تو مایه های صورتی_ قهوه ای هستنیشخند تو سالن روی مبل سه نفری کنار هم نشستیم اما چه نشستنی اون یه سمت مبل منم یه سمت دیگش و هرکاری مارو میدید فکر میکرد باهم مشکلی داریم و یه ذره باهاش حرف زدم و طبق معمول برام کلاس گذاشتسبز و منم به هوای باد کولر که مستقیم به صورتم میخورد رفتم کنار خاله ها و دختر خاله های شوهری نشستم و چقدر هم تحویلم گرفتنمژه وقتی مداحشون اومد و برنامه شروع شد مادرشوهری برا اینکه جاری ناراحت نشه رفت آوردش کنار خودش نشوندش، اما من تا آخر مهمونی محلش نذاشتم.چون جاری شیفت کاری داشت زودتر رفت و از من خداحافظی نکرد و خیلی بهم برخورد.

تا ساعت 6 اونجا بودیم و مادرشوهری و خواهرشوهری خیلی از بلوز دامنم خوششون اومد و سعی کردم که آرایشم بیشتر گریم و سبک باشه.

تا برگردم خونه یه ساعت و نیم تو ترافیک بودم که یه سر درد خیلی بدی گرفتم و دیدم دومادم میز افطار و چینده و حال منو که دید برام یه چایی ریخت که خیلی تاثیر داشت و ساعت 9 بود که برادرشوهری کوچکه زنگ زد به دومادم که شب بیا بریم بیرون و یه گشتی بزنیم. من که جلوی تلویزیون ولو بودم و دیدم که برا رفتن تردید داره، گفتم حتما باهاش برو خوبه که دوتا برادر یه کم باهم خلوت کنن و منم فیلم میبینم تا بیای و فقط رفتنت یه شرط داره ابرواونم اینکه از زیر زبون برادرشت بیرون بکشی که از خونشون رفتن خونه دائی برا مولودی یا نه؟

ساعت 11 دومادم از بیرون اومد و وقتی ازش جریان رو پرسیدم گفت که جاری از خونشون میره محل کار برادرشوهری و از اونجا میان مولودی. کلی خیالم راحت شداز خود راضی

چهارشنبه صبح با مامانم رفتیم خرید و کلی میوه خریدیم و ناهار پیش مامان بودم و ساعت 5 رفتم دنبال دومادم و اومدیم خونه و یه چرتی زدیم و ساعت 7 رفتیم خونه مادرشوهری فقط سر راه رفتیم سر خاک پدرشوهری تا روز پدر و بهش تبریک بگیم. مادرشوهری برا شام خیلی زحمت کشیده بود. بعد شام بعد اینکه مادرشوهری و پسر حاج آقا هدیه هاشون رو دادن دومادم هدیه مارو که ادکلن بود رو بهش دادیم. حاج آقا اصلا انتظار نداشت و خیلی تحت تاثیر قرار گرفت. ساعت 1 نصف شب رسیدیم خونه و سرمون به بالشت نرسیده خوابمون برد.

پنجشنبه طبق روزهای هفته راس ساعت 7 بیدار شدیم اما دوباره خوابیدیم تا ساعت 10. چون تقریبا دیر بود صبحانه نخوردیم عوض به جاش هندوانه خنک خوردیم که خیلی مزه داد. ساعت11 مشغول درست کردن کیک شدیم. چون روز پدر خونه مامانم شام دعوت بودیم میخواستم کیک خامه ای درست کنیم. برا ناهار استامبولی پلو درست کردم با اینکه دفعه اولم بود خوب از آب در اومد. ساعت 8 رفتیم خونه مامان و شام اونجا بودیم و خیلی خوش گذشت همه خواهرام و برادرم بودن. بعد از شام کیک رو خوردیم و همه کلی تعریف کردن.

جمعه صبح از دومادم خواستم که بریم هایپراستار تا ترشی بگیریم. آخه من فقط ترشی های اونجا رو دوست دارم.دو نوع ترشی (لیته و بندری) گرفتم. در همون قسمت ترشی ها، لواشک های لوله شده داشت، وقتی دومادم دید که آب دهنم داره راه میوفته برام از اون لواشک ها گرفت.خوشمزه یه ساعتی اونجا بود و وای که چقدر شلوغ بود.به محض اینکه سوار ماشین شدیم از لواشک ها خوردم.

 اگه از تنقلات ترش خوشتون میاد پیشنهاد میکنم هروقت گذرتون به هایپر افتاد حتما لواشک های لوله ای رو امتحان کنید. ساعت 1 ظهر بود و تصمیم گرفتیم بریم ناهار بیرون و بعد از کلی گشتن رفتیم رستوران در بلوار مرزداران. ساعت 3 رسیدیم خونه و خوابیدیم تا 6. بعدش سری جدید قهوه تلخ و دیدیم و فیلم روسری آبی از شبکه م*ن* و *ت*و رو دیدیم.

شنبه سری دوم تزریق مامان بود. بعد از رسوندن دومادم با ماشین رفتم خونه مامان تا بریم دکتر و بعدش برم باشگاه اما....

اما مامان ازم خواست که بعد از دکتر بریم خرید منم که نمیتونم نه بگم قبول کردم. خواهرم کلی خرید کرد و منم چون از این توفیق اجباری خرید بی نصیب نمونم یه بلوز برا خودم گرفتم. ساعت 3 اومدم خونه و یه دوش گرفتم و ساعت 5 رفتم دنبال دومادم از اونور رفتیم کارواش و حسابی ماشین رو برق انداختیم و

اما امروز

الان یه عروس خانوم ورزشکار جلوتون نشسته که بالاخره تنبلی رو گذاشته کنار و رفته باشگاه تا چربی هایی که تو این مدت احتکار کرده رو آب کنه.

از ساعت 10 رفتم باشگاه تا 12. خیلی خوب بود و کلی الان انرژی و روحیه گرفتم.

همتون رو دوست دارم.

فعلا خداحافظ