سلام به دوستان گل خودم

اوضاع اوحوال چطوره؟ امیدوارم بر وفق مرادتون باشه و اون دسته از دوستان که درگیر امتحانای دانشگاه هستن، امیدوارم امتحاناتشون رو خوب بدن.

یکشنبه شب، خواهرشوهری زنگ زد تا حال و احوالی کرده باشیم و حدود نیم ساعت در مورد مسایل بارداری و حاملگی باهم حرف زدیم* و در آخر صحبت هاش ازم پرسید برا تولد مادرشوهری که اول تیر هست چه برنامه ای داریم. منم گفتم ما قراره همون اول تیر یعنی چهارشنبه اونجا باشیم اما خواهرشوهری گفت که اگه میشه سه شنبه بریم اونجا، چون پنجشنبه امتحان داره. منم که برام فرقی نمیکرد گفتم باشه. دومادم زنگ زد به برادرهاش و برا سه شنبه باهاشون هماهنگ کرد.

دوشنبه صبح یه ساعتی بعد از رفتن دومادم رفتم یه دوشی گرفتم و حاضر شدم و رفتم محل کارش و ماشین و گرفتم، رفتم دنبال مامانم و رفتیم آرایشگاه و بعدشم یه عالمه میوه و خرید کردیم. ساعت 1.5 رسیدیم خونه مامانم و مشغول جابه جایی وسایل شدیم و ساعت 5 رفتم دنبال دومادم و باهم رفتیم گیشا تا برا هدیه تولد مادرشوهری ادکلن بخریم. تو پاساژ نصر یه مانتو فروشی بود و یه مانتو مشکی خریدم و بعد از کلی بو کردن انواع و اقسام ادکلن ها** بالاخره یه ادکلن برا مادرشوهری گرفتیم. تو همون مغازه دومادم برا خودش یه ادکلن خیلی خوشبو گرفت و برا منم یه ادکلن که خیلی بوش عالی بود و خوشم اومده بود گرفت و هرچی اصرار کردم که فعلا لازم ندارم قبول نکرد و داد با ادکلن مادرشوهری کادوش کردن تا تو یه مناسبت بهم بده. اینم از دوماد ما.

شب ساعت ساعت 10 برادرشوهری کوچکه زنگ زد که اگه میشه فردا با ما بیاد خونه مادرشوهری چون خانومش (جاری) حالش خوب نیست و فردا نمیتونه بیاد.

وقتی یکشنبه باشگاه بودم زن داداشم زنگ زده بود که سه شنبه میخواد بره کتابخانه ملی برا تحقیق برای پایان نامه اش و اگه منم دوست دارم باهاش برم و منم قبول کرده بودم.

سه شنبه به محض رفتن دومادم، مشغول کار خونه شدم از جارو زدن بگیرید تا ظرف شستن و بخار زدن و لباس شستن و ناهار فردای دومادم رو درست کردن. ساعت 10 بود که دیدم با اینهمه کار نمیتونم برا ساعت 11 خودم رو به کتابخانه ملی برسونم برا همین زنگ زدم به زن داداشم و رفتنم رو کنسل کردم.

ساعت 7 یه جایی با برادرشوهری کوچکه قرار گذاشتیم و سوارش کردیم. یه ساعتی که تو راه بودیم تا به خونه مادرشوهری برسیم داشت درد و دل میکرد و از مشکلاتش با خانومش میگفت. وقتی میدیدم سر چه چیزهای مسخره ای زندگیشون رو دارن به خودشون زهر میکنن تعجب میکردم و به یه نتیجه اخلاقی مهمی رسیدم که :

هرکاری که زن و شوهر برای همدیگه و زندگیشون میکنن رو نباید پای وظیفه گذاشت و کوچکترین کار همسرمون رو از روی لطف و محبتش بدونیم.

وقتی رسیدیم برادرشوهری بزرگه و خواهرشوهری اومده بودن و مادرشوهری از اینکه جاری کوچکه نیومده ناراحت شد البته بنده خدا ناراحتیش بیشتر برای حال نداری جاری کوچکه بود. تا ساعت 12.30 اونجا بودیم و خدا رو شکر مادرشوهری از ادکلنش خوشش اومد. داشتم تو اتاق مادرشوهری مانتو میپوشیدم که دیدم چند دقیقه قبلش خواهرم sms  داده که اگه خواب نیستم زنگ بزنم خونه مامانم. زنگ زدم و مامانم گفت که فردا بعد از استخر با خواهرزاده ام  – که یه هفته ای هست که اومده پیش مامانم – ناهار میان خونمون. من که خیلی ذوق کردم آخه خیلی وقته مامانم خونمون نیومده و هر دفعه که میگم ترجیح میده که ما بریم خونشون. ساعت 1 رسیدیم خونه و دومادم که دیگه رو پاهاش بند نبود از خستگی و در جا رفت رو تخت و خوابش برد و منم یه مقدار خونه رو جمع و جور کردم هر چند مرتب بود که اگه تونستم صبح برم استخر و با مامانم برگردم خونه.

فردا صبح (چهارشنبه) به زور چشمم رو باز کردم و هرچی دومادم گفت که حاضر شم و برم استخر دیدم اصلا حال تکون خوردن ندارم و نرفتم استخر. مامانم و خواهرزاده ام ساعت 11.30 اومدن خونمون و ناهار پیشم بودن که خیلی خوب بود و ظهری هم زنگ زدم به بابام که شام بیاد اینجا و خلاصه تا ساعت 11 شب خونمون بودن. برا ناهار خورشت قیمه و برا شام خورشت فسنجون با مرغ کنتاکی درست کردم (در اولین فرصت دستور مرغ کنتاکی رو میذارم چون واقعا طعم منحصربه فردی داره.) بعد از رفتن مامان و بابا زنگ زدم خونه برادرشوهری کوچکه و با جاری حرف زدم و دیدم بنده خدا اصلا حال خوبی نداره و رفته دکتر و دکتر گفته که آلرژی هست و تنش مثل آبله مرغون ریخته بیرون و هرچی بهش اصرار کردم که برم خونشون و براش غذا درست کنم قبول نکرد. امیدوارم تماس دیشب بتونه روابط منو جاری رو بهبود ببخشه.

دیشب هرچی مامان اصرار کرد که بذار ظرفهای شام رو بشورم نذاشتم و بعد از رفتنشون حریف دومادم نشدم و وایستاد به ظرف شستن و و منم آشپزخونه و روی کابینت ها رو مرتب کردم و دومادم در حین ظرف شستن گفت که خواهرشوهری زنگ زده که برا یکی از درسهاش باید یه تحقیق بده. حالا اگه من میتونم براش یه تحقیق از اینترنت search کنم و براش بفرستیم.

حالا امروز باید بشینم برا خواهرشوهری تحقیق پیدا کنم.

در ادامه مطلب عکس ادکلن مادرشوهری و دومادم رو میذارم

__________________________________________________________________

*. من چون 4تا خواهرزاده و یک برادرزاده دارم برا همین تجربیاتم در مورد حاملگی و بارداری زیاده و هراز چندگاهی این تجربیاتم رو در اختیار خواهرشوهری میذارم.

 ** اگه میخواین ادکلن اصل بخرین یه ادکلن فروشی به اسم غنچه هست بر خیابون گیشا که ادکلن هاش اصل اصله اما اصولا سرش خیلی شلوغه و زیاد نمیتونه برا مشتریهاش وقت بذاره، اما تو پاساژ نصر (که پاساژ معروفی در گیشا هست) یک مغازه هست همون طبقه اول انتهای پاساژ به اسم ونوس که اونجا هم میتونید ادکلن اصل پیدا کنید و صاحب مغازه خیلی دست و دلباز هست و هر ادکلنی رو که بخواین براتون تست میکنه. فکر نکنم برید اونجا و دست خالی برگردین.

 


ادکلن مادرشوهری

 

اینم ادکلن دومادم

 

اگه دنبال بوی خاص و جدید با ماندگاری بالا برای همسرهای گرامیتان هستین پیشنهاد میکنم این ادکلن رو خریداری کنید.