سلام دوستان گلم

از موضوع که معلومه میخوام در چه موردی حرف بزنم.

نمیدونم رابطتون با همسرتون، نامزدتون، دوستتون یا اقوامتون قوی هست که تله پاتی داشته باشین یا نه؟متفکر

من و دومادم از همون دوران نامزدی خیلی این قضیه تله پاتی* برامون پیش میومد. مثلا به محض اینکه  دستم میرفت سمت گوشی موبایلم تا به دومادم زنگ بزنم  همون موقع زنگ میزد یا هنوز 3-2 ثانیه من از ذهن دومادم نگذشته بودم که همون موقع بهش زنگ میزدم. دوران نامزدی این چیزا خیلی پیش میومد اوایل واقعا بهت زده میشدیم اما دیگه برامون عادی شده بود. بعد از ازدواج و رفتن سر خونه زندگیمون این قضیه شکل دیگه به خودش گرفته به طوریکه همون چیزی که از ذهنمون میگذره رو اون یکی به زبون میاره. بعضی وقت ها شده به یه چیز واحد و یکسان در یک زمان بهش فکر میکنیم در حالیکه مثلا من خونه هستم و دومادم سرکار و حرفی هم ازش نبوده.

یا بعد از ازدواجمون من هر روز برا دومادم ناهار درست میکنم چون غذای محل کارش جالب نیست و اصولا فکر اینکه چی درست کنم سخت تر از پختنش هست. وقتی غذای خاصی به ذهنم نمیرسه از دومادم میپرسم که چی براش درست کنم ، که همیشه خدا هم اون هیچ نظری نداره، بعد من یه غذایی رو تو ذهنم تجسم میکنم و بعد ازش میخوام که اسم غذایی که تو فکرم هست رو بگه که تقریب 90 درصد درست از آب در میاد.این کار هم برا ما شده تفریحخنده

دوست دارم از این دست تجربیات شما دوستان گلم رو هم بشنوم

حالا بریم سر اتفاقات این چند روز که بی ربط به موضوع بالا نیست

5شنبه ساعت 6.30 به زور چشمام رو باز کردم و با دومادم صبحانه خوردم و قرار بود برم باشگاه اما بعد از رفتن دومادم، به قدری خوابم میومد خمیازهکه گرفتم خوابیدم که مثلا ساعت 9 بیدارشم و تا ساعت 10 باشگاه باشم اما نشون به اون نشون که تا ساعت 11.30 خوابیدم و بعدشم حس و حال باشگاه نداشتم اومدم یه سری به وبلاگم زدم  و مشغول آپیدن پست قبل بودم که وسطش هی پامیشدم.

موقع جارو زدن سالن به این فکر میکردم که خیلی وقته سینما نرفتیم و چند روز پیشم خونه مادرشوهری بودیم پس امروز و فردا کاملا برا خودمون هستیم و دومادم که اومد خونه بهش پیشنهاد سینما رو بدم. ساعت 2 غذاهایی که از دیشب داشتیم رو گرم کردم و رفتم یه دوش گرفتم و دومادم ساعت 3 اومد خونه. وقتی داشتم میز رو میچیندم

گفتم: میخوام یه چیزی بگم اما میدونم که میدونی چی میخوام بگم!

گفت چی میخوای بگی؟

گفتم بعد از ناهار یه چرتی بزن و هوا که خنک شد بریم سینما

دومادم رو میگی اینجوری شد تعجبو گفتش باور میکنی دقیقا تو اوج کارهام دقیقا همین فکر به ذهن خودم رسید

گفتم آره که باور میکنم برا همین اولش گفتم که میدونی چی میخوام بگم.

بعد از نهار بلافاصله زنگ زدیم ا*ر*ی*ک*ه و بین فیلم هایی که رو پرده داشت فیلم ج*ر*م  رو برا ساعت 10 شب رزرو کردیم.

ساعت 7.30 از خونه زدیم بیرون و اول رفتیم بلیطها رو گرفتیم و بعد رفتیم میلاد نور تا شام بخوریم رستورانی که همیشه میرفتیم رو دیدیم تعطیله و احتمالا میخوان بنایی کنن و رفتیم رستورانی انتهای رستورانهایی که طبقه پائین میلاد هست به اسم شانتی یا شنتی که از همه شلوغتر بود. چون داخل رستوران فضایی برا نشستن نیست بیرون میز و صندلی گذاشتن. دومادم رفت تا سفارش بده من رفتم سر یه میزی بشینم اما چون نزدیک باغچه بود احتمال اینکه گربه بیاد زیاد بود _همه شما هم اطلاع دارین که چقدر از گربه وحشت دارم_ و از کسی که اونجا سرویس میداد پرسیدم و اونم گفت که امکانش هست و منم رفتم میزی رو انتخاب کردم که از باغچه دور بود. نیم ساعتی که داشتیم با لذت غذامون رو میخوردیم دیدم دختربچه ای داره یه نقطه ای رو نگاه میکنه و وقتی دقت کردم دیدم بله یه گربه تپل مپل دوتا میز اونورتر ما داره رژه میره. منو میگی سریع از اون محل اومدم بیرون استرسطوریکه همه همینجور هاج و واج داشتن منو نگاه میکردن. دومادم رفتم چندتا میز اونورتر تا گربه رو بندازه بیرون که دید یکی از اون میزها داره بهش غذا میده و وقتی دومادم از کارشون انتقاد کرد با حالت طلبکارانه گفتن : مگه اشکالی داره!!!قهرخلاصه مجبور شدیم پیتزامون رو بیاریم بیرون و سرپا بخوریم.

جدا از گربه ای که مزاحم شد، پیتزاش عالی بود و اگه گذرتون به میلاد افتاد غذای اونجا رو امتحان کنید البته اگه از گربه نمیترسید.

بعد از نیم ساعتی که در میلاد یه چرخی زدیم و مغازه هاشو نگاه کردیم رفتیم سینما. برام جالب بود که کوچکترین سالن سینما رو به فیلم اختصاص داده بودن و یک سوم صندلی ها خالی بود. وقتی فیلم شروع شد حس خوبی نسبت بهش نداشتم و بعد از گذشت سه ربع از فیلم واقعا حوصله ام سر رفت. چون به نظرم جامعه امروز انقدر موضوع و سوژه برا پرداختن بهش هست که نیازی نیست که فیلمی ساخته بشه قبل از انقلابی و سیاه و سفید و صدای همه بازیگران دوبله شده و اصطلاحاتی به کار میرفت که اگه آشنایی به فیلم های قبل انقلاب (معروف به فیلم ایرانی) نداشته باشین چیزی سر در نمیارین، مثل من که نصف حرفاشونو نفهمیدم. فیلمی بود تو مایه های فیلم ها و موضوعاتی که فردین خدا بیامرز 40-30 سال پیش بازی میکرد. دو نفر اونورتر من یه آقای میانسالی نشسته بود که از نیم ساعت اول فیلم به بعد خواب بود و خدائیش بهش حق میدم.

اگه کسی این فیلم رو دیده دوست دارم نظرش رو در موردش بدونم.

ساعت تقریبا 12 شده بود که اومدیم بیرون و چون ماشین رو دومادم نزدیک یه سطل آشغال پارک کرده بود و احتمال اینکه گربه در آن حوالی باشه من رفتم کمی جلوتر وایستادم تا دومادم ماشین رو از پارک در بیاره و بعد من سوار بشم. در همین حین که دومادم مشغول باز کردن قفل فرمان بود و میخواست استارت بزنه یه پرشیای سفید جلوی پام ترمز زد منم سرخوش فکر کردم میخوان آدرس بپرسن چون حتی داخل ماشین رو هم درست و حسابیس ندیدم و آدمی که جلو نشسته بود انگار موهاشو زده بود و من فکر میکردم مسن هست.(من چقدر خجسته هستمهیپنوتیزم) وقتی ترمز زد گفت خانوم ما تا میدون میریم اگه میخواین سوار شین منو میگین مثل اینکه برق بهم وصل شده با تته پته به دومادم اشاره کردم و گفتم ماشین هست که اونا هم که انگار متوجه دومادم شدن سریع گازش رو گرفتن و رفتن. خداروشکر که رفتن چون دوماد من اصلا طاقت این چیزارو نداره و حتما یه درگیری و دعوایی پیش میومد.لحظه خیلی بدی بود چون بازم خداروشکر تا حالا برا من تو خیابون مزاحمتی پیش نیومده بود و از این دست مزاحمت ها که عمراً.

جمعه از صبح خونه بودیم و مشغول آماده کردن و صفحه آرایی تحقیق خواهرشوهری بودیم که تا ساعت 11 شب طول کشید. اما چه تحقیقی شد استادش دهنش باز میمونه. یکی نیست بگه که اگه تو خیلی بلدی تحقیق واسه اینو اون ردیف کنی پس چرا نمیشینی این پایان نامه ات رو تموم کنی.

امروز صبحم ساعت 9.30 رفتم باشگاه و دوساعتی ورزش کردم و خیلی از خودم راضی هستم و قصدم اینکه کم کم 9-8 کیلو از وزنم رو پائین بیارم. حالا ببینم چی میشه

___________________________________________________________________

* یادم میاد روز دوم یا سومی بود که با برادرشوهری کوچکه و جاری شیراز بودیم سر ناهار حرف از تله پاتی شده بود و داشتیم منو دومادم از خاطراتمون تعریف میکردیم. منم پرسیدم از برادرشوهری کوچکه  که همچین چیزایی برا شما اتفاق افتاده یا نه؟ تا برادرشوهری اومد بگه نه بابا این چیزا چیه سریع جاری پرید وسط حرفش و گفت که آره برا ماهم از این اتفاقات افتاده.

خلاصه این گذشت تا اینکه فرداش بعدازظهر که میخواستم یه دوش بگیرم دومادم که قبلا رفته بود حموم بهم گفت که در حموم قلق داره و منم چون قلق درو مدونستم رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون. شب برادرشوهری خواست بره دوش بگیره و من و دومادم هم رفتیم تو اتاقمون خوابیدیم.برادرشوهری به جاری میگه من میرم دوش بگیرم تو حواست باشه که صدات کردم بهم حوله بدی.جاری هم به هوای اینکه حواسش هست میره رو تختش دراز میکشه و خوابش میبره. برادرشوهری هر چی سعی میکنه درو باز کنه نمیشه و یاده حرف ما میفته که گفتیم تله پاتی داریم.پس تمرکز میکنه و اول تو دلش جاری رو صدا میکنه و میبینه جواب نمیده یه کم صداش رو بلند میکنه و باز میبینه نخیر انگار جاری نمیشنوه دیگه با داد جاری رو صدا میکنه و میکوبه به در.وقتی از جاری نا امید میشه من و دومادم رو صدا میکنه اما باز خبری نمیشه. بعد از نیم ساعت داد و فریاد زدن دیگه نا امید میشه و همونجوری که داشته یخ میزده پشت در میمونه انگار جاری از خواب میپره و هل میشه سریع درو باز میکنه که محکم در به صورت برادرشوهری میخوره.خنده

سر صبحانه که داشت برا ما تعریف میکرد من و دومادم مرده بودیم از خنده.

  قهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

بعدا اضافه نوشت: دومادم بعد از خوندن این پست یادآور شد که برادرشوهری 2ساعت تو حموم گیر افتاده بود.چشمک