سلام دوستای گلم

ممنون از کامنت ها و الطافی که از جانب شما عزیزان نصیب من و دومادم میشه.قلب

قبل از اینکه بخوام جریان این چند روز رو بگم باید یه فلش بک به شبی بزنم که مادرشوهری خونمون شام دعوت بودن.

اون شب رو که یادتونه

اون شب، شب شهادت امام موسی کاظم بود و مادرشوهری اعمال اون شب رو بهمون یادآوری کرد و سر میز شام حرف از دعا این حرفها شد و مادرشوهری به دومادم گفت که دعای مخصوص اول سال رو نوشتم و اومدی خونمون یادم بنداز تا بهت بدم. من چندباری ازش پرسیدم که برامون نوشتی و مادرشوهری هم گفت که آره برا بچه هام نوشتم. منو میگیابرو

شب که مادرشوهری رفت و دومادم مشغول ظرف شستن بود و منم داشتم آشپزخونه رو جمع و جور میکردم به دومادم گفتم: که من هر کاری هم برا مامانت بکنم بازم به چشم اون یه عروس و غریبه هستمناراحت

دومادم گفت چرا این حرف رو میزنی؟ منم جریان رو گفتم

دومادم گفت: چرا اینقدر زود قضاوت میکنی و از کجا میدونی که برای تو هم اون دعا رو ننوشته؟!

 گفتم نری حالا بهش خبر بدی

گفت : اولا ارزش تو بیشتر از این حرفها هست که من بخوام حرف تو رو به مامانم منتقل کنم و ثانیا این دعا باید تو همون روز نوشته بشه. اگه مامانم برات دعا رو نوشته باشه باید ازم عذرخواهی کنی

گفتم چرا از تو عذرخواهی کنم؟ از مامانت عذرخواهی میکنم که اشتباه در موردش فکر کردم

این جریان رو داشته باشین تا چهارشنبه

از صبح هرکاری کردم دیدم نمیتونم برم باشگاه، از لحاظ روحی حال و حوصله درست و حسابی نداشتم و از صبح خونه بودم و کار خاصی انجام ندادم. بعدازظهر دومادم اومد و برا ساعت 7 رفتیم خونه مادرشوهری. دم خونه مادرشوهری از ماشین که پیاده شدم اصلا حواسم نبود که گوشی دومادم تو بغلم هست و با ضرب خورد زمین و شیشه اش ترک خورد و فکر نمیکردم مشکل خاصی باشه آخه گوشی خودم صدبار از دستم افتاده. اما وقتی دومادم میخواست شماره ای رو از گوشیش برداره، دیدیم صفحه اصلی موبایلش ضرب دیده و چیزی رو نشون نمیده، خیلی ناراحت شدم.

مادرشوهری خیلی زحمت کشیده بود و غذای مورد علاقه من یعنی دلمه برگ مو درست کرده بود. من عاشق این غذا هستم.

بعد از شام به دومادم اشاره زدم که از مامانش اون دعای کذایی رو بگیره. من کمی دورتر از مادر و پسر نشسته بودم  اما چشمم به اونها بود و دیدم که مادرشوهری از کیفش دعای دومادم رو درآورد و داد دستش و شنیدم دومادم آروم بهش گفت که پس برا عروس ها کو؟ که مادرشوهری گفت که فقط برا بچه هام نوشتم

آخ دلم خنک شد که تونستم به دومادم حرفم رو ثابت کنم. رفتم تو اتاق تا لباسم رو عوض کنم و دومادم هم اومد و بهش گفتم دیدی درست حدس زدم و من با اون 2تا جاری ها هیچ فرقی ندارم و فقط عروس بودنمون درجه بندی داره. دومادم هم کار مادرش رو توجیه کرد و گفت که بی دقتی و بی سیاستی کرده وگرنه هیچ فرقی بین تو و بچه هاش نیست

من که باور نمیکنم

قبل از رفتن به قدری ناراحت بودم که هرچی دومادم گفت که برو ظرفها رو بشور،من به روی خودم نیاوردم و سوراخ بودن دستکش های ظرفشویی* رو بهونه کردم.

خواهشا فکر نکنید بدجنسم، به این فکر کنید که من همه جوره هرکاری از دستم بربیاد براشون انجام میدم و اونوقت اینها به این راحتی با یه کار خیلی کوچک و ساده همه چی رو خراب میکنن.

خلاصه بعد از خارج شدن از خونه مادرشوهری من دیگه این قضیه رو کش ندادم و فقط تو دلم خوشحال بودم که دومادم هم فهمید که جریان از چه قراره.از خود راضی

پنجشنبه دومادم ساعت 6.30 برا یه قرار کاری از خونه زد بیرون و ساعت 9 برگشت خونه و بیدارم کرد که صبحونه بخوریم و منم تو خواب و بیداری گفتم: کله پاچه خریدی؟ دومادم گفت: نه میز صبحونه رو چیندم و نون و پنیر داریم.

با بی میلی از جام بیدار شدم و دیدم بعله دوماد خان صبحی که رفته بیرون سر راه کله پاچه خریده.

با اینکه رژیم بود اما نمیشد از کله پاچه گذشت.

چون شب قبلش دیر خوابیده بودیم دومادم رفت یه کمی تو تخت دراز بکشه و دراز کشیدن همان و خوابیدن تا ساعت 3 همان. منم چون هنوز خوابم میومد ساعت 12 رفتم پیشش خوابیدم و ناهار هم نخوردیم. ساعت 4 گرسنه شدیم و از دلمه هایی که مادرشوهری شب قبلش بهمون داده بود خوردیم و برا ساعت 8-7.30 رفتیم خونه مامانم عید دیدنی. شام ونجا بودیم و یکی از خواهرهام هم بود و داشتیم میز شام رو میچیندیم که دیدیم دایی و زن دائیم هم اومدن. خیلی سوپرایز شدیم و تا ساعت 12 اونجا بودیم.

جمعه  با خستگی زیاد ساعت 6.15 بیدار شدیم و حاضر شدیم و سر راه3تا نون سنگک تازه خریدیم و رفتیم خونه مامانم صبحانه اونجا باشیم. ساعت 8.30 راه افتادیم به سمت بهشت زهرا.

سه سال از اون اون روز میگذشت.

از روزی که کوچک و بزرگ غریبه و آشنا گریه میکردن.گریه

با وجود گذشت سه سال هنوز رفتنش رو هیچ کس باور نکردهگریه

بعد از سه سال هنوز همه یادش میکنن و تو قلب همه ما زنده هست و با یادش زندگی میکنیم.خیال باطل

سه سال از مرگ بهترین آقاجون (پدربزرگ) دنیا میگذره.

تا بر سر قبرش نری نمیتونی رفتنش رو باور کرد.

بر سر خاکش، وقتی دورتر رو نگاه میکردم، آقاجون رو میدیدم که با عصاش با اینکه دیگه راه رفتن براش خیلی مشکل شده بود اما با لبخند همیشگیش داره به سمتم میاد.

دلم مادربزرگم میسوزه که بعد 65 سال از زندگی مشترک، این سه سال رو داره تنها سر میکنه و تنها آرزوش رفتن پیش آقاجونم هست.

تا ساعت 11 بهشت زهرا بودیم و بعدش اومدیم خونه و سریع لباس هامون رو عوش کردیم و رفتیم فرحزاد باغ خاله ام که همه فامیل مهمون بودن.

تا ساعت 5.30 اونجا بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت.

ساعت 6 بعدازظهر نفهمیدیم کی خوابمون برد و وقتی بیدار شدیم هوا دیگه داشت تارک میشد.

شنبه به زور از خواب بیدار شدم یه جورایی با حال زار، دلم میخواست بازم میخوابیدم. هرکاری کردم دیدم حس و حال باشگاه رفتن ندارم.ساعت 11 حاضر شدم و ماشین رو از دومادم گرفتم ورفتم یکی از چندتا اقساطی که داشتیم و رو پرداخت کردم و بعدش رفتم خونه مامانم و باهم رفتیم خرید.

دیروز حدود 70-60 تومن خرج رو دست دومادم گذاشتم بابت شکستن شیشه موبایلش.

ساعت 4.15 رفتم دنبال دومادم و باهم رفتیم پاساژ سپهر دومادم اونجا یه کاری داشت و از اونجا هم یه مانتو سفید برا خودم گرفتم. قیمتش خیلی خیلی مناسب بود.

خونمون خیلی وحشتناک گرمه، طوری که روزی دوبار دوش آب سرد میگیرم. با اینکه کولر روی دور تند هست و پنکه هم روشنه اما باز گرمه.

دیشب واقعا کلافه شده بودیم و به دومادم گفتم بیا دنبال خونه بگردیم واز صاحبخونمون بخوایم پولمون رو بده چون تحمل این شرایط غیر ممکنه، همه مشکل هم از اونجا پیش میاد که ما موقع انتخاب خونه دقت به این نداشتیم که پذیرایی پنجره نداره و امکان گردش هوا نیست و کانال کشی کولر هم ضعف داره و باعث میشه که باد کولر هدر بره.

تازه دو ماه بعد از تمدید قرارداد خونه فهمیدیم که خونه بغلی تصمیم گرفته خونش رو خرابه کنه و آپارتمان بسازه، یه هفته هست که صدای کلنگ میاد. روزای اول وقتی صدای ریختن دیوار خونه بغلی میومد دل منم هری میریخت و فکر میکردم دیوار پذیرایی هم آوردن پائین.

حالا اطراف باشگاه کلی بنگاه املاک هست و میخوام برم بپرسم که خونه با پولی که ما داریم وجود داره یا نه؟ تا ببینیم چی میشه

____________________________________________________________________

* من به هیچ وجه بدون دستکش دست به ظرف نمیزنم نه اینکه به فکر دستهام باشم بیشتر به خاطر اینکه از دست زدن به ظرفهای کثیف بدون دستکش چندشم میشه و دست خودم نیست.