سلام دوستان گلم

پیش درآمد: دوشنبه شب مادرشوهری زنگ زد و از دومادم خواست از سایت دانشگاه، کارت کنکور پسر حاج آقا رو پرینت کنه و براشون ببریم. محل برگزاری آزمون نزدیک خونمون بود اونم ساعت 4 بعدازظهر. با دومادم تصمیم گرفتیم که مادرشوهری رو برا اونروز دعوت کنیم خونمون تا حاج آقا چند ساعت  برگزاری آزمون رو زیر آفتاب نمونه.

سه شنبه بعد از پست قبلی خونه رو جمع و جور کردم و ساعت 12 رفتم باشگاه تا ساعت 1.30. دومادم وقتی فهمید دارم سر ظهر میرم کلی دعوام کرد که گرمازده میشی. اما خیلی حال داد چون ساعتهای آخر باشگاه بود و فقط یه 4-3 نفری بیشتر نبودیم و دیگه لازم نبود زمانی رو تو نوبت دستگاه بمونم.

بعدازظهر یه دوشی گرفتم و  ساعت 7 رفتیم خونه مادرشوهری. سر راه زنگ زدم به خواهر شوهری که اگه میخواد بریم دنبالش و باهامون بیاد خونه مادرشوهری که گفت: شوهرش خونه هست و بعد شام یه سر میان اونجا.

وقتی رسیدیم اونجا، دیدیم  مادرشوهری اصلا اعصاب نداره و سر هر چیزی با حاج آقا دعوا میکرد. حاج آقا برا خرید رفت بیرون و مادرشوهری درد و دلش باز شد:

همون روز برا کاری با برادرشوهری بزرگه میره بیرون و به اصرار پسرش میره خونشون. اما نیم ساعتی که برادرشوهری داشته ماشین مادرش رو میشوره، جاری بزرگه از خونه حتی بیرون نمیاد تا با مادرشوهری  سلام کنه. وقتی مادرشوهری میخواد از  خونه برادرشوهری* یه سری از وسایلش رو جا مونده بود رو برداره، جاری بزرگه میره تو اتاقش و نمیاد بیرون. مادرشوهری با یه اعصاب خورد میره ماشینش رو از حیاط برداره که برادرشوهری بزرگه با زور مادرشوهری رو برمیگردونه خونه و میگه که جاری بزرگه داره گریه میکنه و حالش خوب نیست. مادرشوهری برمیگرده تو خونشون و جاری بزرگه از رفتار امروز مادرشوهری گلایه میکنه و مادرشوهری هم جوابشو میده ادامه بحث و ناراحتی میرسه به زمان خواستگاریو نامزدی و بچه دار شدن و این حرفها که مادرشوهری جلوی برادرشوهری جواب همه حرفها رو میده و فقط چیزی که برام جالبه بود اینه که جاری بزرگه در بین حرفهاش به مادرشوهری میگه که شما عروس (یعنی من) رو چون سر زبون دار هست رو بیشتر دوست داری و بهش توجه میکنی. جاری بزرگه در بین حرفهاش چیزایی رو میگه که فقط ماها (یعنی همه غیر جاری بزرگه) ازش خبر داشتیم. و تنها کسی که با جاری بزرگه در ارتباط هست، جاری کوچکه هست.

واقعا برام تعجب آوره چون من کلا آدم زبون بازی نیستم و همیشه سعی داشتم که زیاد در معرض دید نباشم و نمیدونم چرا جاری بزرگه همچین حرفی بهم زده.

خلاصه مادرشوهری وقتی برامون حرف زد کلی در خوب شدن حالش تاثیر میذاره. وقتی حاج آقا از بیرون میاد تصمیمی که از شب قبل گرفته بودیم رو بهشون میگیم. حاج آقا از پیشنهادمون سوپرایز میشه و به گفته دومادم چشماش برق میزنه. بعد از شام که خواهرشوهری میاد اون و شوهرش هم برا شام خونمون دعوت میکنیم.

مادرشوهری فردای اونروز که ما خونشون بودیم زنگ میزنه به جاری کوچکه و میگه که اگه چیزی از من دیدی و ناراحتت کرده فقط به خودم بگو و حرفات و هی این و اونور نبر. جاری کوچکه هم جا میخوره و میگه که من از شما چیزی ندیدم که باعث ناراحتیم بشه. 

چهارشنبه صبح با دومادم میرم سرکارش و بعد ماشین رو ازش میگیرم و میرم خونه مامانم. اما مامانم رفته بود استخر. یه ساعتی با خواهرم حرف میزنم و بعد میرم دنبال مامانم و از اونور میریم خرید و منم برا 5شنبه میوه میخرم. بعداز ناهار میخواستم بیام خونمون که مامانم نذاشت و گفت که خونتون که گرم هست لااقل یه کم اینجا بخواب و بعدازظهر هم دومادت رو بگو بیاد اینجا تا شاید بتونه زیر باد کولر یه کم استراحت کنه.( آخه شب قبلش با اینکه دومادم خیلی خسته بود اما از ساعت 2.30 نصف شب از گرما بیدار میشه و تا صبح خوب نمیخوابه.) با اصرار مامان شام هم اونجا موندیم و ساعت 11 برگشتیم خونه.

پنجشنبه، بعد از انجام یه سری از کارهای شام رفتم باشگاه و ساعت 1 برگشتم خونه و باقی کارها رو کردم و داشتم روی مبل چرت میزدم که دومادم اومد هنوز از اومدن دومادم یه ربعی نگذشته بود که مادرشوهری و حاج آقا و خواهر شوهری اومدن. بنده های خدا از گرما صورت هاشون قرمز شده بود. سریع براشون شربت درست کردم اما مادرشوهری و حاج آقا روزه بودن و منم سریع عکس عروسیم رو از دیوار اتاق خواب برداشتم و فرستادمشون برن بخوابن.

با دومادم و خواهرشوهری بالشت جلوی تلویزیون  گذاشتیم و فیلم دیدیم اما من 10 دقیقه از فیلم نگذشته بود که خوابم برد. ساعت 7 دومادم و حاج آقا رفتن دنبال پسرش.

همزمان با برگشت حاج آقا اینها، شوهر خواهرشوهری هم از سرکار میرسه خونمون. منم هم باید به به شوهر خواهرشوهری و هم به پسر حاج آقا شربت بدم و هم میوه تعارف کنم و چای دم کنم برا افطار مادرشوهری و از اون سمت هم داشتم برنج آبکش میکردم. دومادم هم به محض رسیدن میره بابت گرما به صاحبخونمون حرف بزنه و عملا من دست تنها موندم تا اینکه اومد و منم ناراحت که حالا وقت گیر آوردی برا حرف زدن با صاحبخونه.

برادرشوهری کوچکه همون روز (یعنی 5شنبه)، برادرشوهری بزرگه رو شام دعوت میکنه و وقتی میفهمه که مادرشوهری خونه ما هستن یه سر دوتا برادرها میان تا مادرشون رو ببینن که اومدن اونها هم نور علی نور میشه. خلاصه همه این عوامل دست در دست هم میدن تا من یه غذایی در حد لوبیا پلوی شفته تحویل خانواده شوهر بدم. دومادم از قبل گفت که غذاهای ترکیبی مثل همین لوبیاپلو بگیر نگیر داره. یه دفعه خوب میشه و یه دفعه بد. اما من حرفش رو گوش نکردم و چوبش رو هم خوردم.

وقتی برادرشوهری اینا خونمون بودن به دومادم گفتم اگه اوضاع  واحوال دوتا جاریها خوب بود به قول معروف قابلمون رو میزدیم زیر بغلمون رو میرفتیم اونجا تا همه دور هم باشیم که دومادم گفت که اصلا حوصله بردن وسایل رو ندارم منم بهش گفتم که شوخی کردم چون دعوت برادرشوهری بزرگه از طرف برادرشوهری کوچکه بعد از اون بحث و حرفهایی که بین جاری بزرگه و مادرشوهری ردوبدل شده بی ربط نیست.

برخلاف انتظاری که داشتم همه از غذا خیلی خوششون اومد و مجبور شدم دوبار دیس ها رو دوباره پر کنم. حتی موقع رفتن خواهرشوهری بهش گفتم غذا هست اگه میخواد براش بذارم که ببرم اما چون زیاد جالب نشده زیاد اصرار نمیکنم، خواهرشوهری گفت این حرفها چیه ما که خیلی خوششمون اومده اگه غذا بهمون بدی ممنون میشم. حتی مادرشوهری هم از غذا کشید و برد.

آخه من یه عادتی دارم وقتی مهمون میاد خونمون از غذاهایی که میمونه میکشم و میدم که ببرن. اوایل ازدواج مادرشوهری خیلی تعجب و تعارف میکرد و مجبور میشدم خیلی بهش تعارف کنم. اما الان چون دیگه اخلاقم دستشون اومده خودشون غذا میکشن و میبرن.

واقعا گرما تو خونمون بیداد میکنه. 5شنبه که مهمون داشتیم هم کولر روشن بود هم پنکه اما هوای بیرون از خونه ما بهتر بود . برا جابه جایی وقتی به دومادم میگم، میگه برا رفتن به یه خونه دیگه کم کم باید 3-2 میلیونی رو پول پیشمون بتونیم بذاریم تا بشه یه جای درست و حسابی رو بشه پیدا کرد. حالا تصمیم داریم به محض اینکه پولی دستمون اومد از اینجا بلند شیم.

جمعه یکی از بهترین روزها بود. نه جایی رفتیم و نه کسی اومد خونمون. هیچ کار خاصی هم انجام نشد. اما یه روز آروم رو پشت سر گذاشتیم. خونه رو جمع و جور کردم و دومادم هم کارهایی رو که از سرکارش رو آورده بود رو انجام داد. وقتی شب موقع خواب از احساسی در مورد روزی که پشت سر گذاشته بودیم حرف میزدیم خندمون گرفت و میگفتیم اگه کسی بشنوه مسخرمون میکنه. اما واقعا روز جمعه خوبی بود. خداروشکر.

راستی انشالله اگه اتفاق خاصی نیفته و عمری باشه فردا با مامان و بابام، 4تایی میریم کلاردشت.

دیروز یه کم از وسایل رو جمع و جور کردیم و بقیش موند برا امروز، چون قرار گذاشتیم صبح زود بریم امشب من و دومادم برا خواب میریم خونه مامان.

من لیستی از وسایل مورد نیاز سفر رو تهیه کردم که جمع و جور کردن وسایل راحتتر انجام بشه و هر چیزی رو که برمیدارم کنارش یه تیک میزنم و خداروشکر این چندتا سفر آخر که با این لیست، وسایل رو آماده کردم چیزی جا نذاشتیم و چیزی کم نبود. البته هر دفعه یه چیزایی بهش اضافه میشه.

 اگه بخواین برا شما دوستان گلم هم لیست رو میذارم تا کمک حالتون در جمع کردن وسایل سفر بشه.

دومادم یه تدابیری در نظر گرفته که اونجا هم بی اینترنت نباشیم. حتما بهتون سر میزنم و مستقیما شما رو در اوضاع و احوال سفر قرار میدم.

____________________________________________________________________

*. مادرشوهری بعد از ازدواجش با حاج آقا و عزیمت به منزل شوهر. خونش رو به برادرشوهری بزرگه که خونش کرج بود میده تا هم به محل کارش نزدیک و هم بتونه از اجاره دادن خونش یه سرمایه ای داشته باشه.البته این امتیاز فقط 2سال اعتبار داره و بعد از دوسال در صورت نیاز باقی از بچه ها، باید خونه رو خالی کنه.برا همین یه سری از وسایل مادرشوهری هنوز جا مونده بود.