سلام دوستان گلم

چند روزی هست نبودم، یعنی بودم و بهمتون سر زدم اما آپ جدید نداشتم.

بریم سر این اتفاقات این چند روز

 شنبه

25 تیر تولد بابا بود و قرار بر این بود که کیک درست کنم و بریم خونشون. صبح شروع کردم به درست کردن کیک و تلفنی هم با مامانم حرف میزدم.بعد از تلفن مامان، دومادم زنگ زد و گفت: "که یکی از همکارام که پزشکه از طرف سازمان نظام پزشکی بهشون بلیط جشن برا نیمه شعبان دادن و چون خودش نمیخواد بره خواست بدش به من، منم قبول نکردم"

خیلی عصبانی شدم و گفتم چرا قبول نکردی؟

گفت خوب امشب خونه مامانت دعوت هستیم

منم گفتم بذار با مامان هماهنگ میکنم که اگه میشه شام نمونیم و فقط کیک رو بهشون بدیم

به مامانم زنگ زدم و وقتی فهمید جایی دعوت هستیم خیلی خوشحال شد و گفت:" خواهرت که امروز با پدرشوهرش رفته شمال و برادرت هم نیستش، اگه کیکت خراب نمیشه بذار برا فردا شب "

منم خوشحال به دومادم زنگیدم و اونم بلیط ها رو گرفت.

تا ساعت 5 که دومادم بیاد، حسابی خونه رو برق انداختم و یه دوش گرفتم.

ساعت 6.15 از خونه زدیم بیرون و جشن رو در تالار بزرگ کشور گرفته بودن و چقدر شلوغ بود و چون روی بلیط ها شماره صندلی نداشت هرکی زودتر رفته بود و برا باقی جا گرفته بود. کلی گشتیم تا تونستیم یه جا پیدا کنیم برا نشستن.

توی لابی تالار میزهای بزرگ پر از شربت و شیرینی برا پذیرایی گذاشته بود. خوبیش هم این بود که نمیذاشتم شیرینی و شربت وارد تالار کنن و این باعث تمییزی تالار شده بود. ساعت 7.15 مراسم رو شروع کردن. اسم مراسم این بود "اولین جشنواره قرآنی،هنری و فرهنگی نظام پزشکی".

یکی از مجری های تلویزیون یه پسر جوون هست که برنامه های ماه رمضان رو کانال 3 اجرا میکنه، مجری برنامه بود. اسمش دقیق یادم نیست فکر کنم اسمش علیخانی باشه.

امید عامری که خودش دندانپزشک هست و هم خواننده دعوت کردن و 5-4 آهنگ خیلی شاد خوند و بعدش دکتر صدر رئیس نظام پزشکی حرف زد و از عزت الله انتظامی و ژاله علو دعوت شد که بر روی سن بیایند و یه خواننده دکتر دیگه به اسم حمید پیروزنیا اومد که خیلی باحال برنامه اجرا کرد و بعد از اون حمید ماهی صفت اومد و کلی همه رو خندوند و چیزی که برا من و دومادم جالب بود این بود که از همه میخواست که با دست و داد و جیغ و هورا همراهیش کنن.

بعدش گروه آریان* با یک برنامه خیلی توپ و باحال جشن رو به پایان بردن. ما طبقه دوم و روی بالکن نشسته بودیم و سر آهنگ های شاد دیدیم که پشت سری هامون چقدر دارن شلوغ میکنن و خواننده های گروه هم ازمون میخواستن که باهاشون بخونیم و با دست و شلوغ کاری همراهیشون کنیم.
ساعت 11 از تالار اومدیم بیرون و چون گرسنه بودیم رفتیم فست فود هایدا که همون نزدیکی ها بود و من ساندویچ مورد علاقه ام "ژامبون تنوری " سفارش دادم به امید اینکه خوب درست کنن و واقعا خوشمزه بود.

یکشنبه

صبح ساعت 9 از صدای زنگ تلفن مادرشوهری از خواب بیدار شدیم تا قرار مولودی رو باهام هماهنگ کنه.

هرسال روز نیمه شعبان خونه دختر عموی مادرشوهری جشن میگیرن و مادرشوهری هم امسال خیلی اصرار داشت که باهاش برم و چون خونه دخترعمو نزدیک خونه ما بود، با مشورت دومادم قبول کردم.

ساعت 11 بود که حاضر شدم. یه تیپ خیلی باحال زدم و رفتم و وای که چقدر شلوغ بود اما خوش گذشت و بعد از ناهار ساعت 2.30 برگشتم خونه و برا ساعت 7 رفتیم خونه مامانم تولد، تا ساعت 12.30 اونجا بودیم و همه از کیکم خیلی خوششون اومد.

دوشنبه

صبح بعد از رفتن دومادم مشغول آماده کردن ناهار برا دومادم شدم و ساعت 11 رفتم پیشش و ناهارش رو دادم و ماشین رو ازش گرفتم و با مامانم رفتیم یه عالمه سبزی قرمه گرفتیم. مامانم سبزی قرمه رو بر خلاف خیلی از خانومهای امروزی هنوز خودش میگیره و درست میکنه و سبزی های آماده بیرون رو قبول نداره، منم مثل مامانم هستم.

ساعت 5 بعدازظهر رفتم دنبال دومادم. دومادم وقتی فهمید که کارای سبزی هنوز تموم نشده خیلی ناراحت شد و دوباره برگشتیم خونه مامان. بنده خدا مامانم فکر کرد اتفاقی افتاده یا چیزی جا گذاشتم.

تا ساعت 8 اونجا بودیم و مامان هرچی اصرار کرد که شام بمونیم قبول نکردیم و مامان یه ظرف آش رشته بهمون داد تا خونه بخوریم. سر راه نان سنگک تازه خریدیم و با سبزی خوردن که مامان داده بود، شاممون رو خوردیم.

شب موقع خواب دومادم در مورد پایان نامه باهم حرف زد و قرار شد که هرچی زودتر دنبال کارهاش برم و از شرش راحت بشم.

سه شنبه

صبح رفتم خونه مامانم، چون مامانم وقت دندانپزشکی داشت. شب قبلش وقتی دومادم فهمید که مامانم میخواد تنهایی بره مجبورم کرد حتما باهاش برم.

یه ساعتی کار مامان طول کشید و ساعت 1 رسیدیم خونه. چون ماشین نداشتم ساعت 4 یه جایی با دومادم قرار گذاشتم تا برگردیم خونه.

ساعت 7 رفتیم خونه برادرشوهری بزرگه که تولد دخترش بود. دومادم میگه تو این ده سال هیچ  کدوم از تولدهای برادرزاده اش رو به خاطر اختلافات جاری بزرگه با مادرشوهری و بی سیاستی های برادرشوهری بزرگه نبوده.

خیلی فکر کردیم برا هدیه تولد و تنها گزینه ای که به ذهنمون رسید پول بود.

ساعت 8.30 رسیدیم خونشون و دیدیم برادرشوهری کوچکه و زنش زودتر از ما رسیدن. جاری کوچکه همچین برا من قیافه گرفته بود و به زور جواب سلامم رو داد . برا اینکه باهاش روبوسی نکنم از دومتری دستش رو آورد جلو و منم به یه دست دادن اکتفا کردم.

منم اصلا محلش نذاشتم و با مادرشوهری از لج اون حسابی گرم گرفتم. حتی موقع شام نه تو غذا کشیدن و نه تو چیندن و نه تو جمع کردن و نه تو شستن ظرف ها کمکشون نکردم. همون کاری رو کردم که جاری کوچکه خونه هر کدوم از ما میاد میکنه.

الان میگین که این کارا چه ربطی به جاری بزرگه داره.

جاری بزرگه چون حامله هست خواهرش اومده بود کمکش پس دست تنها نبود و وقتی من رفتم تو آشپزخونه ببینم کاری هست یا نه دیدم فقط جاری کوچکه هست و وقتی ازش به شوخی پرسیدم شام چی درست کردن همینجوری نگام کرد و باهام حرف نزد.بهم دیگه خیلی برخورد. دومادم به برادرشوهری موقع سفره انداختن گفت :"جاری کوچکه هیچ جا کار نمیکنه، چون اینجا داره کار میکنه پس من کمک نمیکنم"

برادرشوهری بزرگه هم میگه :" اصلا لازم نیست کمک کنی و هیچی نگو چون جاری کوچکه آتش زیر خاکستره"

حالا برا چی آتش زیر خاکستره اگه شما میدونید من و دومادم هم میدونیم.

خلاصه بعد از شام، جاری کوچکه با خواهر جاری بزرگه دم ظرفشویی بود و همه ظرف ها رو تا دونه آخر شست.

حتی موقع رفتن با من هم خداحافظی نکرد.

خیلی از دست جاری کوچکه ناراحت بودم و تو ماشین وقتی به دومادم از ناراحتیم گفتم، ازم خواست مثل کاری که خودش میکنه اصلا نبینمش و نادیده بگیرمش. ساعت 1 نصف شب خوابیدیم و از صبح داشتم خونه رو مرتب میکردم.

الانم دومادم اومده خونه و ازش خواستم تا یه ساعتی استراحت کنه و الان خوابه.

راستی یه خبر دیگه و این که

دیشب خواهر شوهری مهمونی تولد نبود. خواهرشوهری ساعت 6.30 وقت سونوگرافی برا تعیین جنسیت داشته و وقتی دکتر سونوگرافی میکنه شک میکنه که آب درون رحم خیلی کم هست.

مثل ظرفی که یه سوراخ کوچک داره همینجوری آب کمتر داره میشه و امکان خفگی جنین هست.

تلفنی وقتی خواهرشوهری با دکترش حرف میزنه. دکتر میگه که این جواب رو قبول نداره و یه جای دیگه بره سونوگرافی کنه و تا اون موقع استراحت مطلق باشه. بعد از آزمایشگاه خواهرشوهری به جاری بزرگه زنگ میزنه و عذرخواهی میکنه و مهمونی نمیاد. امروزم از صبح مادرشوهری رفته خونش و نمیذاره از جاش تکون بخوره تا فردا بره یه آزمایشگاه دیگه.

خیلی نگرانشم.

_________________________________________________________________________

*سال 81  رفتیم کنسرت گروه آریان که در سالن میلاد برگزار شده بود و خیلی حرف و حدیث در مورد برگزاری کنسرت بود حتی از گوشه و کنار از طرف ب س ی ج یا انصار ح ز ب ا لله خبر رسیده بود که مانع از برگزاری کنسرت میشن با این حال ما رفتیم. یادمه حتی اجازه نداشتیم برا دست زدن دستامون رو بالا ببریم چون سریع بهمون اخطار میدادن.ناراحت