سلام دوستان گلم

نمیدونم چرا هیچ حسی برای آپ کردن نداشتم

با اینکه هفته پرماجرایی بود اما اصلا حس نوشتن نداشتم

خیلی از دوستان بهم لطف داشتن و با کامنت هاشو ازم میخواستن که دوباره بیام، منم نخواستم حرفشون رو زمین بندازم

بریم ببینیم این هفته چه اتفاقاتی افتاد

شنبه

جمعه شب دومادم از قول گرفت که برم دانشگاه و پیگیر کارهای پایان نامه ام بشم و چون من خیلی زرنگ تشریف دارم و بعد از گذشت این همه وقت هنوز پروپوزال ننوشتم پس هنوز استاد راهنما ندارمنیشخند. تو هفته قبل با یکی از اساتید تماس گرفتم و قرار شد شنبه 8 صبح دانشگاه ببینمش.شنبه صبح نیم ساعت دیرتر بیدار شدم و باز خدا دومادم رو خیر بده که از خواب پرید و منو بیدار کرد. با چه عجله ای حاضر شدم و حتی نشد که صبحانه بخورم و سریع از خونه زدم بیرون. دلم نمیخواست جلسه اول ملاقاتمون بدقول جلوه کنم.

خلاصه با ترافیک و دوری راه باز 5-4 دقیقه به هشت رسیدم دانشگاه. ساعت 8.15 بود که هرچی زنگ میزدم به گوشی استاد محترم جواب نمیداد و منم از وقتم استفاده کردم و رفتم پیش کارشناس گروه و وقتی فهمید من هنوز پروپوزال ندادم از دستم خیلی ناراحت شد و گفت که تنها یه ترم فرصت دارم که پایان نامه ام رو تموم کنم وگرنه به مشکل برمیخورم.

ساعت 9.30 دوباره به موبایل استاد گرامی زنگ زدم و گفت که مشکلی برام پیش اومده و ساعت 2 میام دانشگاه.عصبانی خیلی از دستش ناراحت شدم،یعنی باید 5-4 ساعت علاف میموندم تا ببینمش،یعنی نمیتونست بهم زودتر خبر بده.

خلاصه رفتم یه دانشکده دیگه و یکی از بچه های هم رشته ای خودم رو دیدم و خواستم برگردم خونه خودمون که یادم افتاد شب قبل لپ تاپ رو خونه مامانم جا گذاشتم پس رفتم اونجا.

یکشنبه

از صبح خونه بودم و داشتم تو اینترنت سرچ در مورد موضوع پایان نامه ام میکردم و کار خاصی انجام ندادم. حتی به این فکر کردم که موضوعی که اینهمه در موردش مطلب و مقاله جمع کردم رو عوض کنم و این مستلزم این بود که موضوع تو شورای گروه آموزشی تصویب بشه. پس با یکی از دوستام که با یکی از این اعضای گروه فردا قرار ملاقات داشت، هماهنگ کردم.

دوشنبه

صبح خونه رو مرتب کردم و ساعت 12 از خونه زدم بیرون تا ساعت 2 با دوستم برم پیش استادم. با استادم در مورد موضوع حرف زدم و اونم هیچ قولی مبنی بر تصویب موضوع نداد و چون یکی از اعضای تصویب موضوع خارج از کشور تشریف دارن باید منتظر بمونم. برا اینکه از وقتم استفاده کنم دوباره رفتم دانشکده تا فرم تصویب موضوع رو دوباره پر کنم تا در اولین جلسه شورا مورد بررسی قرار بگیره. ساعت 4 رفتم میدان انقلاب و سوار یکی از تاکسی ها شدم که برم خونه. اما به قدری از گرما حالم بد بود نمیتونستم منتظر بمونم تا مسافر بیاد. یه زنگ زدم به دومادم و اونم گفت چرا با تاکسی نمیای شهرک غرب تا باهم بریم خونه. نزدیک شهرک که شدم به دومادم زنگ زدم که سریع بیاد دنبالم چون احساس میکردم هر لحظه امکان داره حالم بهم بخوره. ساعت 5 رسیدیم خونه و دومادم یه لیوان بزرگ بهم آب خنک داد و منو تو تخت خوابوند تا حالم بهتر بشه. یه ساعتی خوابیدم و بعدش رفتم یه دوش گرفتم و حاضر شدیم و رفتیم خونه خواهرشوهری* تا مادرشوهری رو ببینیم.

مادرشوهری چند دقیقه بعد از رسیدن ما رفت برای مسافرت روز بعدش خرید کنه و ما هم با خواهرشوهری تنها موندیم. تا مادرشوهری و حاج آقا و شوهر خواهرشوهری بیاد خونه خواهرشوری رو من و دومادم گردگیری و مرتب کردیم و زنگ خونه رو زدن و دیدیم که برادرشوهری کوچکه هم مهمان بوده. بهتره از اون شب زیاد چیزی نگم چون خودش یه پست جداگانه میشه و در اولین فرصت قول میدم در مورد اون شب بنویسم.

تا از خونه خواهرشوهری برگردیم ساعت شد 2 نصف شب و فرذاش صبح دومادم خیلی از سخت از خواب بیدار شد و رفت سرکار.

سه شنبه

بعد از رفتن دومادم دوباره خوابیدم و هنوز یه ساعتی نشده بود که مادرشوهری زنگ زد خونمون حدود یه ساعتی باهم اونم در مورد شب قبل حرف زدیم.

بعدش من زنگ زدم به مامانم وهمزمان با حرف زدن با مامانم داشتم غذا هم گرم میکردم و نمیدونم چجوری شد که انگشت شستم رو با بخاز غذا سوزوندم و چون نمیخواستم مامانم رو از پشت تلفن نگران کنم همونجور که حرف میزدیم کیسه آرد و از یخچال در آوردم و انگشتم رو کردم تو آرد اما فایده ای نداشت و گرفتمش زیر شیر آب اما باز میسوخت و کرم سوختگی برداشتم و یه عالمه روی انگشتم رو کرم زدم اما باز خیلی میسوخت بعد از قطع کردن تلفن یه لیوان رو پر از یخ کردم و انگشتم رو گذاشتم بین یخ ها و تا انگشتم سرد بود درد رو حس نمیکردم اما به محض اینکه یه کم سرماش میرفت درد و سوزشش شروع میشد.

ساعت 3 دومادم برگشت خونه و لیوان یخ رو از دستم گرفت و مجبورم کرد تا دردش رو تحمل کنم تا سلول ها بتونن کارشون رو انجام بدهند. وقتی درد و سوزشش شروع شد احساس کردم کل دستم بی حس شده. اما بعد از یه ربع دردش کمتر شد.

ساعت 8 حاضر شدیم و رفتیم خرید و زنگ زدم به مامانم که اگه خریدی داره انجام بدم و اونم یه لیست طول و دراز داد و سر راه رفتیم خریدهاش رو دادیم و شام اونجا بودیم.

چهارشنبه

قرار بود صبح دوباره اون استاد بدقول رو ببینم. ساعت 9.30 بهش زنگ زدم و گفت:"من جایی هستم، نیم ساعت دیگه تماس بگیر تا بهت بگم کجا میتونیم همدیگه رو ببینیم." از ساعت 10 تا 12 هرچی بهش زنگ میزدم جواب نمیداد و رد تماس میشد. منم که خیلی عصبانی شدم و بی خیال این استاد شدم. وسایلم رو برداشتم و رفتم باشگاه. تا ساعت 2 اونجا بودم و خسته برگشتم خونه.

پنجشنبه

از صبح خونه بودم و ناهار رو حاضر کردم و ساعت 3 با دومادم ناهار خوردیم و بعدازظهر ساعت 7 میخواستیم بریم سینما که همه سانس ها پر بود پس خونه موندیم و کار خاصی انجام ندادیم.

جمعه

صبح از بعد از خوردن صبحانه حاضر شدیم و رفتیم یه جعبه آلبالو گرفتیم و تا ساعت 6 داشتیم دوتایی 7 کیلو آلبالو از هسته در میاوردیم. از 7 کیلو، 4 کیلو آلبالوی هسته گرفته تحویل داد.

بعد از هسته گرفتن آلبالوها و کیسه کردنشون. دومادم رفت تا بالکون رو که از اول هفته قولش رو بهم داده بود رو بشوره و منم مشغول تمییز کردن آشپزخونه و سالن شدم. 3-2 ساعتی طول کشید تا خونه مرتب شد. چون ماه رمضون نزدیکه و امکان اینکه بتونیم فست فود بخوریم کم هست. زنگ زدیم و پیتزا سفارش دادیم. چه پیتزایی بود و عالی و با طعم و ظاهری متفاوت در اولین فرصت درستش و میکنم و دستورش رو میذارم.

شنبه

صبح بعد از رفتم دومادم حاضر شدم و آژانس گرفتم و رفتم خونه یکی از دوستام تا با هم بریم خونه یکی دیگه از دوستامون که خونش مهمون بودیم. ساعت 11 رسیدیم اونجا و با اینکه خونش 55 متر بود اما خیلی خوش نقشه بود و مهمتر از همه اینکه برا خودشون بود. تا ساعت 5 اونجا بودیم و تا برگردم خونه ساعت 6 شد و با دومادم که زودتر اومده بود خونه خوابیدیم تا ساعت 8 و برا شام فلافل درست کردم و تا ساعت 1.30 نصف شب فیلم نگاه کردیم.

الانم که در خدمت شما هستم.

 ________________________________________________________________________

  • تو پست های قبلی گفتم که حال خواهرشوهری خوب نیست و باید استراحت داشته باشه برا همین مادرشوهری از صبح تا زمانی که شوهر خواهرشوهری بیاد خونه پیش دخترش میمونه