سلام عزیزان

به خودم گفتم که باید تنبلی رو کنار بذارم و اتفاقات این چند وقت رو بنویسم

امسال سومین ماه رمضانی هست که کنار هم هستیم و وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم که قدرت عشق و علاقه بین زن و شوهر چقدر میتونه قوی باشه که آدم از راحتیو آسایش خودش برا همسرش بزنه.

وقتی مجرد بودم از سحر بیدار شدن و تو خواب و بیداری غذا خوردن متنفر بودم و آخر شب سحری ام رو میخوردم و فقط 5 دقیقه مونده بود به اذان صبح مامانم یه لیوان چای کم شیرین رو تو رختخواب بهم میداد و بعدش تو تختم منتظر میموندم تا صدای اذان رو بشنوم و پاشم نماز بخونم. این جریان هرسال تکرار میشد.

حالا از وقتی ازدواج کردم صبح بلند میشم و غذا میپزم و میز رو میچینم و منتظر دومادم میمونم تا سحری رو کنار هم بخوریم و اینکار برام خیلی لذت بخشه.

دوشنبه

ساعت 3.15 نیمه شب برا سحر بیدار شدم و برنجی که از دیشب خیس کرده بودم رو پختم. شب قبلش خورشت قیمه رو درست کرده بودم فقط سیب زمینی هاش مونده بود که همزمان با پخت برنج اونها رو هم سرخ کردم و ساعت 3.45 دومادم رو از خواب بیدار کردم.

ساعت 8.30 تو خواب و بیداری دومادم ازم خداحافظی کرد و رفت سرکار. ساعت 9.30 بیدار شدم و تا 10.30 خودم رو به خونه مامانم رسوندم و باهم رفتیم خرید و افطار هم اونجا بودیم.

سه شنبه

دائی بزرگه دومادم زنگ زد خونه و برا فرداشب تالار، افطار دعوتمون کرد. شب که دومادم اومد فهمیدم که شوهرخاله بزرگه دومادم عمل جراحی داشته از بیمارستان تازه مرخص شده. قرار براین شد که سر راه بریم عیادت و بعدش بریم مهمانی افطار.

هرچی فکر کردیم چی بگیریم برای عیادت، دیدیم هیچی بهتر از این نیست که خودم دست به کار بشم و چیزکیک درست کنم.

چهارشنبه

ساعت 11 از خواب بیدار شدم و مشغول آماده کردن مواد چیز کیک شدم و ساعت 6.30 از خونه زدیم بیرون. برخلاف تصورمون خیابونها خیلی خلوت بودن.خاله بزرگه دومادم که من خیلی دوستش دارم خیلی از کیک خوشش اومد و کلی تشکر کرد.

ساعت 7.30 از خونه خاله اومدیم بیرون و راس ساعت 8 رسیدیم تالار که در تهرانپارس بود.

جز مهمونهای اول بودیم. برادرشوهری بزرگه با خانوادش اومد و من و دومادم خیلی باهاشون گرم برخورد کردیم اما برادرشوهری بزرگه جواب سلام منو نداد و منم به دل نگرفتم و فرض رو بر این گذاشتم که اطرافش چون شلوغ بوده متوجه نشده. با اینکه مهمانی مختلط بود اما دائی بزرگه دومادم سالن رو به دو بخش زن و مرد تقسیم کرده بود و دومادم هم بلاجبار رفت سمت آقایون. منم پیش دخترخاله دومادم نشستم و با اونا گرم صحبت شدم و دیدم برادرشوهری بزرگه اومد کنار میز و با یه لحن _شاید احساس من این بود_ تحکم و دستوری ازم خواست که خانومش رو تنها نذارم.

خلاصه وقتی اذان گفتن رفتم پیش جاری بزرگه و دخترش نشستم که فردا برام حرف درنیارن که کم محلی بهشون کردم.اما دریغ از یه کلمه حرفی که بین ما ردوبدل بشه و با تمام احساس معذبی که داشتم اونجا نشستم و هنوز مادرشوهری نیومده بود. منم فقط منتظر یه بهونه بودم که از سر اون میز بلند بشم و وقتی دیدم یکی از عروس های خاله بزرگه دومادم اومد به احترامش از سر میز بلند شدم تا باهاش احوالپرسی کنم. با این عروس خاله بزرگه چون تفاوت سنی ندارم صمیمی هستم و یه پسر ناز 6 ماهه داره و منم به هوای بچه سر میز اونا نشستم که دیدم یکی داره صدام میکنه و دیدم مادرشوهری هست که میز روبرویی من نشسته. سریع بلند شدم و باهاش سلام علیک کردم و دیدم از دستم دلخورکه چرا محلش نذاشتم و منم قسم و آیه خوردم که ندیدمش و متوجه نشدم که اومده. دومادم هم از سمت آقایون به هوای سلام کردن با مامانش اومد پیش ما و منم دیگه نذاشتم بره سمت آقایون و به این ترتیب خودبه خود مجلس مختلط شد.

برادرشوهری کوچکه هم تنها اومده بود و خانومش شیفت داشت از نیومدنش جاری کوچکه خیلی خوشحال شدم چون هر مجلسی که میاد فقط یه گوشه میشینه و قیافه میگیره و منم اصلا حوصله ادا و اطوارش رو ندارم.

پنجشنبه

با همه خستگی که از شب قبل داشتم با دومادم حاضر شدم و رسوندمش محل کارش و ماشین رو گرفتم و رفتم خونه مامانم تا باهم بریم سبزی قرمه بگیریم، چون هیچی تو فریزر نداشتم. سبزی خریدن همانا تا ساعت 3-2 نصف مشغول بودن همان.

پاک کردن و شستن سبزی ها تا ساعت 6 بعد از ظهر طول کشید و بعد از اون نذاشتم مامان خرد کنه و مجبورش کردم به مهمانی افطار که عمویم دعوت کرده بود برن. من و دومادم هم دعوت بودیم اما چون اینجور مهمانی های عمویم خیلی سرد و کسل کننده هست از قبل به مامانم گفتم که بهشون بگه ما نمیایم. بعد از رفتم مامان و بابا، با دومادم مشغول خرد کردن سبزی با دستگاه خرد کن شدیم و تا مامان اینا بیان، کار خرد کردن رو تموم کرده بودیم و با دومادم مشغول تمییز و مرتب کردن آشپزخونه و حال شدیم. مامان اینا ساعت 11 زسیدن خونه و باورش نمیشد که این خونه همون خونه ای هست که ترکش کرده بود. باز وقت نشد وگرنه میخواستم پذیرایی رو هم جارو و گردگیری کنم.

تا ساعت 2 بیدار موندم و سبزی ها رو سرخ کردم که مامان دیگه نذاشت و ازم خواست برم بخوابم و بقیه کارها رو به دومادم سپردم که داشت با بابام صحبت میکرد.  ساعت 2.30 دیدم که دومادم پیشم که بخوابه و بهش گفتم که ساعت بذاره چون به دل افتاده که خواب میمونیم.ساعت 3.45 موبایل دومادم زنگ زد و بیدار شدیم و میز رو چیندیم و تعجب کردم که چرا مامان و بابا بیدار نشدن، دیدم بله احساسم درسته و بابا زنگ ساعت رو ON نکرده. دومادم بیدارشون کرد و سحری رو کنارهم خوردیم و دوباره خوابیدیم تا ساعت 11صبح.

سبزی ها رو بسته کردم و تو یکی از طبقات فریزر مامان که به من داده جاسازی کردم و ساعت 13 بود که از خونه مامان برگشتیم خونه خودمون.

بعد از رسیدن به خونه،زن داداشم برا شب افطاری خونشون دعوتمون کرد و منم دیدم برا اینکه دست خالی نرم دوباره یه چیزکیک درست کردم، به نظرم بهتر از زولبیا بامیه هست و ضررش هم کمتره. تا ساعت  11 شب اونجا بودیم.

دیروز یعنی شنبه هم کار خاصی انجام ندادم همینطور امروز (یعنی یکشنبهمژه)