سلام به همگی

تو این روزا عزاداری از همتون قبول باشه امیدوارم ما رو فراموش نکرده باشین

دیروز از ساعت ۶.٣٠ صبح خونه مامانم اینا رفتیم و شروع کردیم به کارای نذری پختن تا ساعت ١٢ غذا را تو ظرفا کشیدیم.جاتون خالی هرکی خورده گفته که خوشمزه شده بود چشمک از همین جا از آرزو و زری عزیزم تشکر میکنم هم برا دستورات غذایی و هم برای دلداری دادنم برا انجام اینکار خطیر.

بعد از شستن قابلمه ها توسط دومادم و جمع و جور کردن آشپزخونه مامان توسط منو و خواهرم که انگار بمب خورده بود عازم خونه مادرشوهری شدیم با یه قابلمه عدس پلو سفارشی که مامانم براشون کشیده بود و اونا هم خیلی خوششون اومد آخه مادرشوهرم رو مزه غذا خیلی حساسه وقتی غذایی رو تائید کنه یعنی حتما عالی شده که خورده.

یادم میاد وقتی تازه عروس بودم برا اولین بار دعوتشون کردم خونمون نمیدونید چه استرسی داشتم قبل ازدواجم با نظارت مامانم غذا پخته بودم اما تنهایی غذا نپخته بودم اونم برا مهمون.بگذریم که تمام مدت آشپزی گوشی تلفن دستم بود و با مامانم در تماس بودم و از حقم نگذریم دومادم علاوه بر کمک کردن خیلی بهم روحیه میداد و یه جمله مخصوص داره که میگه "شک نکن" منظورش اینه که تا وقتی به خودت شک داشته باشی کاری از پیش نمیره اما زمانیکه به خودت اطمینان داشته باشی و شک نکنی همه چی عالی پیش میره و اون شب غذاهام عالی شده بود(بنا به نقل مادرشوهری)

از کجا به کجا رسیدم زبان

چون شب قبل از تاسوعا تا دیروقت بیدار بودیم و صبح زودم بیدار شدیم وقتی رسیدیم خونه مادرشوهری بعد ناهار چشمامون به زور باز  نگهداشته بودیم که به اصرار حاج آقا و مادرشوهری رفتیم تو اتاقشون و دوساعت تموم خوابیدیم که خیلی چسبید و بعد از اذان مغرب با دومادم و مادرشوهری رفتیم مسجد نزدیک خونشون برا عزاداری که مراسم خوبی بود.

امروزم خونه مامانم بودیم خواهرهایم بودن که خیلی خوش گذشت تا الان که در خدمت شما هستم

این بود انشای منچشمک