سلام به همگی

انشالله تعطیلات خوبی داشته باشین؟ راستی کسی هست که رفته باشه مسافرت؟

من که این چند روز چون همش بیرون بودم خونمون شده بود مثل اینکه بمب خورده چون هی لباس در میوردم و مینداختم رو مبل و باز یه لباس دیگه میپوشیدم

عاشورا شب که اومدیم خونه دومادم داشت خونه رو نگاه میکرد که بهش قول دادم تا جمعه صبح که از خواب بیدار بشه این وضعیت هست و بعدش مرتب میکنم  آخه دومادم از خونه شلوغ زیاد خوشش نمیاد. از ساعت ١١ صبح مشغول تمییز کردن شدم تا ساعت ۴.

چون دومادم سه شنبه امتحان زبان داره اونو نشوندم که درس بخونه  و دومادم هم مثل بچه های خوب حسابی درس خوند.

اول از همه لباسا رو ریختم تو ماشین   و شروع کردم به جارو کشیدن و بخار زدن  آشپزخونه و سالن و بعد ظرفای دو روز گذشته رو شستم  .مشغول کار بودم که تلفن زنگید   و برادرشوهرم بود و برا شب دعوتمون کرد خونشون و جالب این بود که دومین سالگرد عقدشونم بود و به دومادم گفت که اگه میتونیم یه دسته گل بگیریم و منم چون دوست ندارم جایی دست خالی برم مشغول درست کردن کیک شکلاتی شدیم   و تا کیک تو فر مشغول پف کردن و پختن بوذ منم شروع کردم به اتو کردن  لباسای دوماد خان که هیچی پیراهن برا امروز نداشت و ساعت ۴ دیدم نمیتونم چشمامو باز نگه دارم و رفتم لالا که ساعت یک ربع به ۶ از خواب پریدم و کلی دومادم و دعوا کردم که منو چرا زود بیدار نکردی و کلی بدو بدو کردم برا حاضر شدن و گرفتن دسته گل که خیلی گل زیبایی شد و رفتیم مهمانی که تا ساعت ١.٣٠ نصف شب اونجا بودیم و چون غذاهای خیلی خوشمزه ای اونجا بود و منم دومادم هم عاشق غذا هستیم و زیادخوردیم دیدیم بهترین کار برا جبران پرخوری اینه که امروز و روزه بگیریم که با اینکار دو نشون زدیم هم جلوی اضافه وزن رو گرفتیم هم  روزه های قرضیمون و  گرفتیم .

صبح من که از دومادم تو خواب خداحافظی کردم و  باز خدا رو شکر کردم چقدر خوبه که من کارمند نیستم تا مجبور باشم صبح زود برم سرکار نیشخند