امروز رفتم برا تحویل گرفتن پروژه ای که سفارش داده بودم باورتون میشه که حدود ٢ساعت اونجا نشستم تا فایلمو دانلود کنه و بده دیگه بدجوری از دستشون قاطی کردم کلافه نمیدونم چرا وقتی دارن سفارش میگیرن نمیگم چقدر طول میکشه و بعدش که نصف بیشتر پول و گرفتن هی امروز و فردا میکنن به دومادم هم گفتم که موقع حساب نهایی همه پول رو بهشون نمیدماز خود راضی تا بفهمن که مشتری رو نباید معطل کرد هرچند بعید میدونم که بفهمنمژه

من خیلی بچه دوست دارم و اصلا عاشق بچه هستم و هرچی به دومادم میگم که یه نی نی بیاریم همش میگه الان وقتش نیست و وقتی بهش میگم کی وقتشه میگه به موقعشابرو تا اینکه دیشب

برادرم و خانومش هردوشون با هم کلاس زبان میرن و چون مامانم نیست (آخه رفته مسافرت) برادرزادم رو کسی نبود که نگه داره من ازشون خواستم که بیارن خونه ما و پیش ما باشه تا به کلاسشون برسن و حالا من عاشق برادرزادم هستم و تا اینکه آوردن و از اولش که خونمون بهم ریخته شد هر چند بچه شلوغی نیست ولی مدادرنگی و کاردستی درست کردن اونم تو یه ذره سالن خونه ما و بعدشم خوابیدن جلوی تلویزیون و کارتون دیدن و آوردن بالشت و پتو رو هم بهش اضافه کنید. تازه خدا کلی بهمون رحم کرد:اوه

 آشپزخونه نسبت به سالن یه کم سطحش بالاتره و اگه کسی حواسش نباشه کله پا میشه. من و دومادم داشتیم چندتا سایت رو با هم میدیدیم و چشمم به برادرزادم نبود که دیدم رفت آشپزخونه و خورد زمین نمیدونید من چه حالی شدم قلبم افتاد کف پام یا اومدم دستشو بشورم صندلی از زیر پاش داشت در می رفت و اگه نمی گرفتمش دهنش محکم میخورد به سینک ظرفشویی افسوس 

یا اینکه اصلا من و دومادم نتونستیم تا وقتی که اون خونمون هست دو تا جمله کامل باهم حرف بزنیم از بس که وسط حرفمون هی میگفت عمه عمهچشم

وقتی که بابا و مامانش اومدن دنبالش و رفت احساس کردم همین دو سه ساعت همه انرژیم رفته و قدر یه صبح تا شب کار کردم از بس که خسته شدم و

به این نتیجه رسیدم که :مژه

فعلا نه آمادگی و نه اعصاب بچه داری رو ندارم و همین که خونمون کوچکتر از اونیه که بخوام بچه بیارم از خود راضی