سلام به همه دوستای خوبم بغل

جمعه خونه خالم دعوت بودیم بنده خدا هر چی منتظر شد تا این خواهرزاده های بی معرفتش خودشون بیان و بهش یه سر بزننن خسته شد و برا جمعه من و خواهرم و برادرمو و بابامو ناهار دعوت کرد خونشون خیلی خوش گذشت برامون کلم پلوی شیرازی درست کرده بود که من عاشقشم اما دومادم و شوهرخواهرم خوششون نیومدناراحت(اگه اسم تک تک مهمونا رو آوردم برا اینه که مامانم مسافرت بود و دو تا از خواهرام هم نبودندچشمک) تا ساعت ۴ اونجا بودیم شب هم پروژه ای که تحویل گرفته بودم و اومدم نگاه کنم که ایرادات نهاییشو بگیرم که هرچی زودتر تحویلم بده وقتی سی دی که تحویلم داده بود و نگاه کردم دیدیم تقریبا هیچکارشو انجام نداده اولش اینجوری عصبانیو بعدش اینجوری گریهشدم آخه  دلم برا پولی که داده بودم سوخت و بعدش برا کاری که قول ٢-٣ هفته داده بود و اما دوماه منو معطل کرده بود.بنده خدا دومادم خیلی دلداریم داد و منو بیشتر شرمنده کرد و گفت شنبه ببر کارو بهش بده باهاش اتمام حجت کن که اگه تا دوشنبه بهم کارو تحویل ندی منم یه جوره دیگه باهات حساب میکنم و از این حرفا .منم از دومادم خواستم که اگه از اولش باهام میومدی اینم جرات نمیکرد اینقدر منو معطل خودش بکنه و دومادم قبول کرد برا تحویل نهایی پروژه که امروزه باهام بیاد

شنبه مامانم از مسافرت اومده بود و بهش زنگیدم که طرفای ظهر میام پیشت.قبل از بیرون رفتن خونه رو حسابی جارو   و  گردگیری کردم و رفتم انقلاب که دیدم مغازه طرف بسته است حسابی عصبانی شدم یه کم کتابفروشی ها رو نگاه کردم تا نیم ساعتی الکی خیابون گردی کردم و دوباره که سر زدم دیدم مغازش بازه و با جرات هرچه تمام که دومادم بهم داده بود رفتم  و دیدم  همکارش هست و خودشم ساعت ٢ میاد همکارشو مجبور کردم باهاش تماس بگیره و تلفنی باهاش هماهنگ کردم که دوشنبه ساعت ٢ میام برا تحویل نهایی و اونم خودشو زده بود به اون راه که اصلا حضور ذهن نداره کدوم کارو دارم بهش میگم دروغگو 

طرفای ظهر رسیدم پیش مامان و خیلی دلم براش تنگ شده بود و وقتی نبود خیلی جای خالیش نشون میداد و از خدا خواسته بودم هرچه زودتر صحیح و سالم برگرده پیشمون

مامان خیلی شرمندم کرده بود برام یه پیراهن زیبا  و با دو تا جای آبلیمو و روغن برای رو میز آشپزخونم آورده که خیلی قشنگه و کلی برام از سفرش تعریف کرد به قدری زیبا صحبت کرد که انگار باهاش بودی و همه صحنه ها رو خودت دیدی و حس کرد بازم میگم

مامان عزیزم خیلی خیلی دوستت دارم

 


آخر این هفته میریم شیراز و منم جمعه ای یه لیست از وسایلی که باید با خودمون ببریم رو نوشتم اما هنوز با جاری گرامی نتونستم برا بعضی از وسایل هماهنگی لازم رو داشته باشم و از اونجایی که من و دومادم هفته ای یکبار اونم ۵شنبه ها میریم خونه مادرشوهری و آخر این هفته نمیتونیم بریم و برادرشوهری و خانومش دیشب اونجا بودن دومادم تصمیم گرفت که ما هم برا غیبت ۵شنبه،یکشنبه که دیشب بود بریم اول به برادرشوهرم زنگیدم که اگه هنوز راه نیفتادن بیان دنبال ما که با یه ماشین بریم که دیدیم اونا ١٠ دقیقه ای هست که تو راه هستن برا همین وقتی دیدیم که قراره با ماشین خودمون بریم دومادم زنگ زد به آرایشگرش که آخرین وقتش و بهش بده که بعد شام بره آرایشگاه(آرایشگر دومادم مخصوصه و نزدیکای خونه مادرشوهری هست)

خونه مادرشوهری تا ساعت ٨ منتظر برادرشوهری شدیم که هنوز نیومده بودن و وقتی بهشون زنگیدیم معلوم شد جاری عزیز سرماخوردگیشون شدید شده و رفتن دکتر و تو راهن و دارن میان و دومادم هم به مامانش گفته بود که زود میخوایم بریم و برا همین به محض اینکه برادرشوهری اومدن یه راست رفتیم سر میز شام و اونا هنوز داشتن شام میخوردن که ما پا شدیم و که دومادم به وقتش برسه.   

چون آخر وقته آرایشگاه بود و مشتری تو مغازه نبود دومادم خیلی اصرار کرد که منم برم باهاش اما من قبول نکردم و تو ماشین موندم و خیلی هوا سرد بود و دومادم هم تاکید کرده بود بخاری ماشین و بزنم اما گوش نکردم آخه همینجوریش بنزین کم میاریم چه برسه به اینکه ماشن درجا بخواد روشن بمونه حدود نیم ساعتی منتظر شدم تا اومد و خیلی عذرخواهی که من معطلش شدم

من خیلی از گربه میترسم استرساصلا از هر حیوونی اما از گربه بیشتر یعنی تا حد مرگ مثلا اگه جایی ببینم که گربه داره رد میشه من راهم و دورتر میکنم که باهاش برخورد نداشته باشم دیشب وقتی پیاده شدم تا در پارکینگ رو باز کنم یه گربه از کنارم رد شد احساسم کردم برا یه لحظه قلبم از کار افتاد و بلافاصله اومدم خونه و بدون اینکه بخوام گریه میکردم و نفس نفس میزدم خیلی حال بدی داشتم و دومادم و اومده میگه حالا چرا داری گریه میکنی برات آب قند بیارم منم از اینکه میدونه که من چقدر از گربه میترسم باز دلیل حالم و میپرسه گفتم نمیخوام و رفتم تو تخت و دراز کشیدم شاید حالم بهتر بشه و اومده میگه دلت از چی پره که داری گریه میکنی منم گفتم که فکر میکنی دارم ادا در میارم و دستش و وقتی خواست بذاره رو شونم پس زدم و اینکارم خیلی ناراحتش کرد و رفت به درس خوندن منم خوابیدم صبحم هنوز ازم دلخور بود (میدونم کار بدی کردم اما اونم باید بدونه که بعضی حرکات غیر ارادیه و دست خودم نیست) 

یادم میاد :

زمانی که نامزد بودیم و با دومادم  داشتیم وارد یه پاساژ میشدیم که نزدیک در ورودی پاساژ  یه گربه نشسته بود با اینکه فاصلمون تقریبا ازش زیاد بود اما چون یه دفعه من متوجه حضورش شده بودم یه جیغی کشیدم و از جا پریدم که دومادم  اولش وحشت کرد که من چی دیدم که اینجوری میکنم میدونست که من از گربه میترسم اما نه تا این حد حالا هروقت گربه میبینم یاد اون روز میفتم