سلام دوستای عزیزم بغل

اول از همه از همه کسانی که نوشته رمز دار و دیدن و درخواست رمز کردن بگم که شرمنده این پست رمزدار رو برای دومادم نوشته بودم و جز اون کسی رمزشو نداره . خودم همیشه از وبلاگایی که نوشته هاشو رمزدار بود خوشم نمیومد و با خودم میگفتم که اگه قرار به رمزدار نوشتنه پس چرا تو جایی که همه میان و سر میزنن نوشته و بره تو دفترچه خاطرات خودش بنویسه وقتی هم که تصمیم به راه اندازی یه وبلاگ کردم با خودم عهد کردم که رمزدار ننویسم اما چه کنم که غیر از اینجا جایی دیگه ای رو ندارم که بخوام حرفامو بزنم(حتی به دومادم)چشمک

دوشنبه اگه یادتون باشه قرار بود با دومادم ساعت ٢ برم پروژه ای که سفارش داده بودم رو تحویل بگیرم که طرفای ساعت ١ همکار طرف زنگ زد و گفت که براش مشکلی پیش اومده و فردا ساعت ٢ منتظرمون و امروز نیاینچشم و منم به دومادم زنگیدم و خیلی سرسنگین بهش گفتم که قرار امروز کنسل شده ولی تمام مدت تو ذهنم این بود که چون برنامه هاشو برا ساعت ٢ تنظیم کرده و بعد از خوندن اون پست رمزدار میاد خونه و باهم آشتی میکنیم که ساعت از ٢ گذشت و نیومد و منم با ناامیدی یکم وبگردی کردم و بعدش خوابیدم که با صدای در از خواب بیدار شدم و دیدم دومادم ساعت ۴ اومده خونه و منم به روی خودم نیوردم اما نمیدونید چقدر خوشحال شدم و ازش پرسیدم مگه کلاس زبان نداری پس چرا اومدی خونه و اونم گفت حوصله کلاس رفتن ندارم و نه من و نه اون در مورد قضیه دیشب و خوندن پست رمزدار به روی خودمون نیوردیم انگار نه انگار چیزی اتفاق افتاده و اینجوری باهم آشتی کردیممژه

دیروز که زمان تحویل پروژه بود با دومادم هماهنگ کردم که بعد از تحویل کار بریم باهم ناهار بخوریم و چون امروزم باید وسایلمو جمع کنم و فردا هم حرکت به سمت شیرازه و دیگه وقتی برام نمونده برا همین دیروز صبح رفتم آرایشگاه که نزدیک خونه مامانم هست و بعد از اونجا رفتم خونه مامان تا از اونجا دومادم بیاد دنبالم که ظهر مامانم گفت ناهار بخورین بعد برین منم با کلی ذوق گفتم میخوایم با هم ناهارو بیرون باشیم اما از اونجایی که تا ساعت ۵.٣٠ کارمون طول کشید به ناهار نرسیدیمافسوس

ما راس ساعت ٢ اونجا بودیم که اولش حدود نیم ساعتی معطلمون کرد که داره کار رو چک میکنه اما بعد از سه ربع دیگه دومادم طاقت نیاورد و کلی باهاش محترمانه بحث کرد که این کار چرا باید ٢ماه طول بکشه و اگه قرار به این همه تاخیر بود خود عروسم انجامش میدادو از این حرفا که انگار اصلا انتظار نداشتن کسی بخواد باهاشون بحث و گلایه کنه در حین حرف زدن دومادم احساس کردم از داخل تمام بدنم داره میلرزه و یخ کردم  اصلا حالم خوش نبود که به دومادم گفتم بیا برگردیم با این دعوایی که باهاشون کردی من یه روز دیگه میام کارو تحویل میگیرم و اونا دیگه جرات نمیکنن که بدقولی کنن اما دومادم گفت که همین امروز باید کار تموم بشه و ساعت ۵.٣٠ اونجا موندیم و کارو تحویل گرفتیم و مغازه طرف پر بود از تمام کسایی که اومده بودن کارشونو تحویل بگیرن و موقع تسویه حساب کردن دومادم ازش خداحافظی کرد و اونم جرات نکرد جلوی اونهمه مشتریش که به خاطر کار من معطل شده بودن حرفی بزن و بدون دادن پول اضافه ای از مغازش زدیم بیرون از خود راضی

جاریم وقتی که تو مغازه بودیم به موبایلم زنگ زده بود و چون داشتم کارو چک میکردم گوشی رو دادم به دومادم که اون جوابشو بده اونم میخواست برا شب شام دعوتمون کنه که به دومادم اشاره زدم که شام نریم آخه هنوز مریض بود و دلم نیومد مزاحمشون بشیم و چون ماشین تو پارکینگ خونه مامان اینا بود از انقلاب رفتیم خونه مامان و شام نگهمون داشت و تا ساعت ٩.٣٠ اونجا بودیم و از اونجا رفتیم خونه برادرشوهری که برا سفر کارامون و هماهنگ کنیم (اگه یادتون باشه اینکار قرار بود خونه مادرشوهری انجام بشه به علت مریضی جاری عزیز انجام نشد) و تا ساعت ١٠.٣٠ اونجا بودیم و اومدیم خونه و تا ساعت ١٢ بیدار موندیم من مشغول آشپزی که ناهار دومادم و برا فردا آماده کنم و دومادم هم داشت با سی دی که از انقلاب گرفته بود کار میکرد

انشالله قرار شد برا ساعت ٧ صبح حرکت داشته باشیم به سمت شیراز

الانم پاشم وسایل و لباسامون حاضر کنم که هیچ کارمو نکردم مژه

عزیزان از الان دلم برا همتون تنگ میشه و وقت رفتن به شاه چراغ همتون اعم از : آرزو عزیز،دختری در انتظار،مامان زری،بانو و میرزا،من و رضا و همه خوانندگان خاموش و روشن دعا میکنم . به یادتونم

بایبای بای