شب برفی همتون بخیر

از زمانی که برف شروع به باریدن کرد دم به دقیقه میرفتم پشت پنجره و با ذوق به دومادم میگفتم که چقدر برف اومده

دیگه طاقت نیاوردم و دوماده بنده خدا رو کشوندم تو خیابون و کلی برف بازی و پیاده روی کردیم و کلی هم عکس گرفتیم

مردم زیادی اومده بودن برا برف بازی منظره قشنگی بود

دو تا عکس مخصوص اینجا گرفتم

عکس پارک نزدیک خونمون

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

اینم اسم وبلاگ بر روی ماشین برفی

 

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

بعدا نوشت:

دومادم خیلی خسته بود و زودتر از من خوابید وقتی اومدم تو تخت هر کاری کردم خوابم نبرد پرده رو زدم کنارو همینطور که خوابیده بودم داشتم دونه های برف رو تماشا میکردم یاد این جمله افتادم که دومادم میگفت: "داشته های امروز آرزوهای دیروزمان است"
یادم اومد خونه قبلیمون پنجره رو به بیرون نداشت تنها یه دریچه بود که هروقت میخواستی آسمان رو ببینی باید میرفتی لبه تخت. من نور ماه رو زمانیکه کامل میشه،  خیلی دوست دارم برا همین لبۀ لبه تخت میخوابیدم تا مهتاب رو ببینم و همیشه دعا میکردم که خدا خونه ای بده که اتاقمون پنجره بزرگ داشته باشه

و حالا ...

خدایا تو را به خاطره تمام نعمتهایی به ما ارزانی داشتی شکر میکنیم و ازت میخواهم که ما را هیچوقت از یادت  غافل نکنی

آمین