سلام دوستای گلم

صبح یه عالمه نوشتم اما پرشین بلاگ قاط زد و همه رو پاک کرد قهر

اصلا فکر نمیکردم از آخرین پستم یه هفته بگذره آخه وقتی قصد تاسیس یه وبلاگ رو کردم با خودم عهد کردم حداکثر فاصله ای بین پست هام باشه 2روز تا 3روز باشه اما الان که دیدم یه هفته گذشته اصلا باور نمیشد، شاید فکر این پایان نامه است که راحتم نمیذاره کلافه(یکی نیست که بگه خوب بشین مثل بچه آدم انجامش بده که از شرش خلاص شی) اما قول میدم که دیگه تکرار نشه

حالا بریم سر هفته ای که گذشت

شنبه اتفاق خاصی نیفتاد، یکشنبه با مامانم رفتم خرید تا برای آش نذری که 28صفر میپزه سبزی بگیریم و تا پاکش کنیم و بشوریم شب شد و برا همین دومادم هم اومد اونجا و شام پیش مامان بودیم و همون روز مامانم  تلفنی خواهرم رو راضی کرد که غذای نذری که برا اربعین میخوان بپزن رو بذاره برا همون 28صفر که ماها هم بتونیم کمکش کنیم برا همین اون روز حسابی نذری پزون داریمخوشمزه

دوشنبه از صبح خونه بودم و حسابی حوصلم سر رفته بود خمیازهکه دومادم شب وقتی از کلاس زبان اومد و قیافه تابلو و آویزون منو دید زود پیشنهاد بیرون رفتن و داد و منم سریع تو ذهنم جرقه خورد که بریم خیابون فردوسی که بورس چرم هست تا برا دومادم خرید کنیم از چرم  نوین براش یه کیف و کمربند خریدیم و شام رفتیم یه سفره خونه سنتی تو میدان فردوسی که با دیدن میدان خاطراتی که هیچوقت از یادم پاک نمیشه دوباره زنده شد

سه شنبه از صبح به جمع و جور کردن و کارای خونه گذشت و شب باز به پیشنهاد دوماد گلم رفتیم رستورانی که ازش کلی خاطرات خوب داریم

چهارشنبه رفتم آزمایشگاه تا بالاخره آزمایش تیروئیدی که دکتر یه ماه پیش برام نوشته بود رو انجام بدم و بعدشم تلفنی از مامانم سفارشاتی که داشت رو گرفتم و رفتم شهروند و کلی خرید کردم برا خونه و سر راه رفتم خونه مامان که هم خریداشو بهش بدم هم اینکه برا شب که تولد خواهرم که ازم کوچکتره باهاش هماهنگ کنم.شب رفتیم خونه مامان و شام اونجا بودیم و قرار بود برا ساعت 7 تا8 شب بابام ازمسافرت بیاد که هرچی به موبایلش زنگ میزدیم خاموش بود من که داشتم از نگرانی میمردم اما سعی میکردم به روی خودم نیارم دیگه نمیدونم چقدر تو اینکار موفق بودم چون از اومدن بابا ناامید شدیم تولد رو برگزار کردیم و شام خوردیم که ساعت یازده که داشتیم میومدیم خونه که بابا زنگ زد که همین الان هواپیما نشسته نمیدونید انگار دنیا رو بهم دادنآخ خیلی خوشحال شدم میگفت چون ایران تحریم و بهش سوخت نمیدن مجبور شدن برن اتریش برا سوختگیری و از اونجا بیان تهران که 8ساعت پروازش طول کشید

پنجشنبه به پیشنهادم هردومون روزه گرفتیم ولی ظهر که شد داشتم از گشنگی میمردم که هی شیطونه میگفت که روزمو بشکونمشیطان اما من اصلا حرفشو گوش نکردمقهر و بعد افطار رفتیم خونه مادرشوهری و چون نزدیک خونشون فروشگاه شهروند است با ایشون نیز رفتیم شهروند و یه دوری زدیم و شام پیششون بودیم اما من خیلی خیلی سرم درد میکرد به طوری چشمامو به زور باز نگه داشته بودم و دومادم چون حال منو دید ساعت10 برگشتیم خونه  و به محض رسیدن استامینوفن کدئین خوردم و برا مهمونی فردا ی مامانم، دومادم مشغول درست کردن کیک شد (از بس هنرمند و مسئولیت پذیر تشریف دارن) تا کیکا بپزه و خنک بشه ساعت شد دو و نیم.صبح هم ساعت 9 از خواب بیدار شدم (البته دومادم زودتر بیدار شده بود و صبحانه رو حاضر کرده بود) . تا از خونه بزیم بیرون ساعت 10.5 شده بود و به محض رسیدن مشغول درست کردن سوپ جو شدم و مهمونی تا 5 بعداز ظهر ادامه داشت که به درخواست من که بیشتر خواهرم رو ببینم تا 11 شب خونه مامان بودیم و حسابی ما دوتا خواهر پیش هم بودیم.اخه خواهرم خونشون کرج و به خاطر دخترش که کوچیکه زیاد نمیتونه بیاد .به قدری هردومون خسته بودیم ساعت 11.5 خوابیدیم.

 

خیلی از دومادم ممنونم قلبکه جمعه ای به این زیبایی برام درست کرد و با همه خستگیش در طی مهمونی همیشه با لبخند بهم میفهموند که حالش خوبه و مشکلی نیست که مبادا من یه ذره احساس نگرانی نکنم.قلب