سلام

بالاخره مشکل نظرات پرشین بلاگ حل شد اوه

دیشب خیلی بی حوصله بودم و به اصرار دومادم که شام بریم بیرون و چون میلادنور فصل حراجش شروع شده بود رفتیم تا یه گشتی هم اونجا بزنیم و من یه دامن با قیمت خوب با یه لباس تو خونه و یه بلوز بافتنی برا زیر مانتو گرفتم و شام هم رفتیم طبقه پائین میلاد نور و ساعت ٩ برگشتیم خونه و یه قسمت از قهوه تلخ رو دیدیم و دومادم که خیلی خسته بود ١٠.۵ خوابید اما من چون خواهرم انتخاب واحد داشت و و منتظر بودم که اگه نتونست از خونشون انتخاب واحد بکنه من براش انجام بدم و تا ساعت یک منتظر موندم و چون بهم نزنگید خوابیدم.

 امروزم از صبح مشغول نظافت و جمع و جور بودم و یه دفعه یادم اومد که مادرشوهری فردا میخواد با حاجی بره مسافرت و چون پنجشنبه نمیبینیمش و دلتنگمون بود به دومادم زنگیدم تا اگه موافقه به مامانش زنگ بزنه و باهاش هماهنگ کنه تا یه سر ببینیمش و دومادم برا ساعت ٧ باهاشون هماهنگ کرد و تا برسیم اونجا ١.۵ ساعت تو راه بودیم  از بس که به خاطر یه بارون همه چی میریزه بهمآخ  یه ساعتی اونجا بودیم و من داشتم از گشنگی میمردم انگار که صدساله هیچی نخوردم و مادرشوهری هم تعارف به شام نکرد و ما هم انتظاری نداشتیم وقتی میخواستیم بیایم بیرون خواهرشوهری اومد با یه زیردستی حلواخوشمزهمن که یه تیکه بزرگ خوردم و انگار اکسیر حیات میخوردم چون به محض اینکه از گلوم پائین رفت انگار که همه انرژی از دست رفته ام رو بدست آوردم (اگه مسخرم کنید! مگه خودتون گرسنتون نمیشه). بعد از خونه مادرشوهری رفتیم رستوران یه پیتزا حسابی خوردیم   

تا الآن که در خدمت شما هستم

فردا هم که مامان آش شله قلمکار داره و مطمئن باشید که همتون رو به یاد دارم

توتی جون همون دعایی که پارسال برا خودم کردم و امسال برا تو هم میکنم که انشالله حاجتتو بگیری چشمک