سلام به همه دوستان

خوبین همگی انشالله؟

 نمیدونید چه حس خوبی بهم دست میده از اینکه یه وبلاگ دارم، دل تو دلم نیست که بیام  زودتر نظرات دوستان و بخونم و  چیزایی که تو ذهنم هست رو بنویسم

خواستم مثل بسیاری از وبلاگ ها از گذشته بنویسم و برسم به حال اما اینکارو نکردم آخه از گذشته به صورت مرتب و دنباله دار چیزی تو ذهنم نیست ...ترجیح میدم از روزانه هام بنویسم و اگه از گذشته اتفاق خاصی تو ذهنم بود و قابل گفتن بود حتما مینویسمچشمک

دیروز از صبح که اینترنت قطع بود ناراحت حالا خوبه دلمون خوشه که ADSL داریم

مامانم با دوستاش رفته بود مسافرت و دیروز برگشت منم با چه ذوق و شوقی بهش زنگ زدم که هر وقت رسیدی خونه بهم زنگ بزن که بیام ببینمت، زنگ زد و گفت "که  اگه کار خاصی نداری اجباری نیست بیای و منم خیلی خستم میخوام بخوابم " آخ نمیدونید چه ضد حالی خوردم و شب هم که زنگ زد بیا و شام درست کردم منم نرفتم و گفتم دومادم  کلاس داره و تا بیاد هم دیر میشه هم خسته هست خوب چیکار کنم بدجور خورد تو ذوقم ناراحت

اما امروز دیگه طاقت نیاوردم و از صبح رفتم خونه مامان اینا، نمی دونید چقدر مسافرت تو روحیه اش تاثیر گذاشته خیلی بهش خوش گذشته بود و چقدر از کرمان تعریف می کرد اصلا فکر نمی کردم این شهر این قدر زیبا باشه البته لیدری که داشتن تو اینکه این شهر و مردمانش را بهتر بشناسن بی تاثیر نبوده 

چقدر خوبه که آدم قبل از اینکه کلی هزینه کنه و بره این کشور و اون کشور تازه با کلی تحقیر مواجه بشه از همین کشور خودمون شروع کنیم و بهتر جایی که درش زندگی میکنیم و بشناسیم تا بتونیم به خودمون به عنوان یه ایرانی بیشتر از قبل افتخار کنیم و با این پشتوانه تاریخی که داریم نذاریم هر کشور تازه به دوران رسیده ای بخواد بهمون توهین کنه   (چقدر بالا منبری حرف زدم چشمک) انشالله این حرفام شعار نباشه و بتونم بهش عمل کنم

راستی تو این ماه منو و دومادم رو فراموش و از دعای خیرتون محروم نکنید

تا بعد بامن حرف نزن