سلام دوستای گلم

چهارشنبه هفته پیش از صبح با مامانم رفته بودم خرید برای فردا شب و عصر هم رفتم دنبال دومادم و سر راه میوه و یه سری خرت و پرت گرفتیم و از زمانی که رسیدیم خونه مشغول شدیم.دومادم که خونه رو جمع و جور و گردگیری کرد و منم رفتم تو آشپزخانه و مشغول جابه جایی خریدها و درست کردن دسر شدم.بعد از کلی زنگ زدن و اعتراض کردن بالاخره فرشامون رو ساعت 10 شب آوردن با اینکه بدقولی کردن اما فرشها حسابی تمییز شده بودن.شب از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد.دومادم هم هنوز درد داشت و هیچ مسکنی دردش و آروم نمیکردناراحت.از فردا صبحش هم آشپزخانه رو تمییز کردم و ساعت 3  ناهار خوردیم و به زور دومادم رو خوابوندم که تا مهمانها میان سرحال باشه و تا ساعت 6 مقداری از غذاها رو درست کردم و بعد از اینکه دومادم بیدار شد ازش خواستم درب حلب روغن رو برام باز کنه که.....دستش رو بدجور برید اولش اصلا متوجه نشدم و با آرامش گفتم که باید بره درمانگاه و دستش و بخیه کنه اما وقتی رفت رو مبل نشست و و ازم خواست براش یه شکلات بیارم 36_1_44.gifدیدم رنگش کامل پریده و دستش میلرزید دیگه نفهمیدم چی شد که دیدم مثل چی دارم گریه میکنم و زنگ زدم به برادرشوهری که خیلی زود بیان.جاریم پیشم موند و بودنش خیلی کمکم کرد و دومادم و برادرشوهری خیلی سفارش کردن که به مادرشوهری چیزی نگیم تا نگران نشه.بعد از رفتن اونا منم مشغول آماده کردن شام شدم تا مهمانها یکی یکی رسیدن و هرچی مادرشوهری سراغ دوتا پسرهاشو میگرفت من و جاری اظهار بی اطلاعی میکردیم که دیدم حالش بدجور بهم ریخته و دلشوره گرفته و بعد از کلی سوال کردن بالاخره جریانو بهش گفتم و اینم گفتم که پسرهاش ازمون خواستن که چیزی بهش نگیم.از درون حالم هیچ خوب نبود ولی به خاطر مهمونهام ظاهرمو حفظ میکردم و تظاهر میکردم که اتفاقی نیوفتاده اما فقط خدا میدونست درونم چه غوغاییه.بعد از یه ساعت و نیم دومادم با دست کاملا باندپیچی شده اومد. بعد از اومدن برادرشوهری و دومادم شام رو دادم .برا اونشب آلبالو پلو با گوشت قلقلی و مرصع پلو با مرغ درست کرده بودم.

بعد شام هرچی اصرار کردن که بذار ظرفا رو بشوریم بهشون اجازه ندادم به چند دلیل: 1. مگه چقدر خونمون مهمان هستن که بخوان تو آشپزخانه وقت بگذرونن 2. احتمال شکستن ظروف هست (آخه من خیلی به ظرفام حساسم) 3. اگه منم رفتم خونه هاشون کمتر انتظار کمک ازم میره (این یکی یه کم بدجنسی همراهشهزبان)

بعد از شام با کیک که دومادم پخته بود و ژله همراه شد و  چون مادرشوهری و حاج آقا برا اولین بار رسما به خونمون اومده بودن از قبل به پیشنهاد من برا مادرشوهری یه بلوز گرفتیم و بهش اونشب دادیم.اولش یه کمی شوکه شد اما بعدش خیلی خوشحال شد و  اصلا انتظار همچین کاری نداشت.مهمانی به خوبی برگزار شد و منم تا ساعت 3.5 نصف شب مشغول شستن ظروف شدم و بنده خدا دومادم هم روی مبل از درد صورتش رنگ به رو نداشت.

از قبل قرار بر این بود که جمعه خانواده خودمو دعوت کنم اما از اونجایی که خونمون کوچیک به پیشنهاد مامانم مهمانی رو خونه مامانم انداختم.صبح ساعت10 صبح به زور از خواب بیدار شدم و همه وسایل آشپزی و میوه ها رو برداشتیم و رفتیم خونه مامان و ناهار اونجا بودیم و بعد از ناهار با مامان و خواهرم رفتیم مراسم ختم شوهر دوستمون که تو پست قبلی جریانشو گفته بودم و بعد از برگشتن از مراسم ختم مشغول اماده کردن شام و وسایل پذیرایی شدم.شب خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت و اما دومادم خیلی درد داشتنگران 

شنبه دومادم رو صبح رسوندم سرکار آخه چون دستش باند داشت نمیتونست رانندگی کنه و وقتی برگشتم خونه سریع براش آش درست کردم آخه چون صورتش و دندانهاش درد داشت نمیتونست زیاد غذا رو بجوه و بعد از آن بعدازظهر رفتیم دکتری که تابستون هم رفته بودیم و دوباره همون تشخیص و داروها رو داد و برا اواخر اسفند قرار شد دوباره بریم پیشش.

یکشنبه هم دومادم مرخصی گرفت و خونه موند تا کمی استراحت کنه اما دردش با هیچی آروم نمیشه.بمیمیرم براش خیلی مظلومه و وقتی مریض میشه مظلوم تر هم میشه بعضی وقتها بهش میگم یه ذره غر بزن یه ذره بداخلاقی کن اخه تو چه مریضی هستی که صدات در نمیاد. یکشنبه شب هم رفتیم خونه مادرشوهری و برادرشوهری بزرگه و خواهرشوهری هم بودند خوش گذشت اما دومادم همچنان درد داشتنگران

دوشنبه صبح با گلودرد از خواب بیدار شدم و تمام روز رو خواب بودیم من که حال نداشتم و دومادم هم داروهاش خواب آور بود.دیروز هم صبح با مامان رفتم دکتر و به توصیه خودم بهم پنی سیلین داد هرچی مامان گفت که آمپولتو همین جا بزن زیر بار نرفتم و گفتم بعدازظهر با دومادم میرم درمانگاه دم خونمون.بعدازظهری وقتی آمپول رو تست کردم بدنم حساسیت نشون داد و مجبور شدم شب دوباره برم دکتر تا اگه لازمه دارویی جایگزین بکنه.

همچنان دومادم درد داره.......