سلام به همه دوستان گلم

نمیدونید کامنت های پر از مهر و محبتتون و اظهار همدردی هاتون چقدر بهم روحیه میداد و باعث میشد پر از احساسات  مثبت از دومادم مراقبت کنم.

میدونم باید زودتر از اینها آپ میکردم و خیلی ها نگران هستین، شما به خوبی خودتون ببخشید

دوشنبه

زمانی که آخرین پست رو نوشتم دومادم اومده خونه و خیلی درد داشت و دراز کشیده بود تا دردش کمتر بشه و بتونه ناهار بخوره و بعدش بریم متخصص ریشه دندان که شب قبلش وقت گرفته بودم. با هزار زور و زحمت که بود غذا خورد اونم چه غذا خوردنی هر قاشق از غذا رو با آب به زور قورت میداد و فقط غذا میخورد که داروهاشو با معده خالی نخوره. نمیدونید چه وضعی بود هم ناراحتش بود هم از غذا خوردنش خندم گرفته بود. بلافاصله دوباره خوابید و منم سریع میزو جمع کردم و رفتم که حاضر بشم صدای دومادم رو شنیدم و وقتی رفتم پیشش دیدم داره از درد گریه میکند36_1_44.gif نمیدونید چه حال بدی شدم و واقعا اون لحظه کاری از دستم بر نمیومد. دومادم تحمل درد خیلی بالایی داره و وقتی اینجوری گریه میکرد فهمیدم که چقدر درد داره و داره اذیت میشه و تو اون لحظات دومادم کشف کرد که تنها چیزی که دردش رو کمی آروم میکنه آب هست آره آب

سریع حاضرش کردم و یه بطری آب با لیوان هم با خودمون بردیمنیشخند. مطب دکتر خیابان ولیعصر بود که سرتاسر ولیعصر حمل با جرثقیل بود و کوچه ها هم جا پارک نبود حتی رفتیم گاندی ولی جا پارک پیدا نکردیم و مجبور شدیم ماشین رو تو پارکینگ مترو حقانی بذاریم و از اونجا یه دربست گرفتیم.اگه تو اون روز کسی رو با یه ماگ تو دستش تو خیابان ولیعصر دیده بودین شک نکنید که دومادم بوده.نیشخند

دکتر وقتی عکس از دندانهاشو دید گفت که "ریشه دندان عفونت کرده و دو جلسه جراحی داری" که یه جلسش همون روز بود و جلسه بعدش برا دوشنبه همین هفته هست. دکتر تشخیص داد که منشا عفونت زمانی هست که دومادم 8-7 سال پیش وقتی دندانشو پر میکنه دکترش وارد نبوده و یه فاصله ای بین دندان و مواد پر کردنی وجود داشته که به مرور زمان باعث عفونت شد دکتر برای اینکه درد دومادم آروم بشه تا بتونه جراحی کنه چهارتا آمپول بی حسی بهش زد.خدا رو شکر وقتی از مطب اومدیم بیرون حالش خیلی خیلی خوب شده بود.وقتی سوار ماشین شدیم و چون بارون اومده بود دیدیم مسیر برگشت به خونمون خیلی ترافیک و حتی شاید تا دو ساعت دیگه نرسیم و به پیشنهاد دومادم که تقریبا نزدیک منزل مادرشوهری بودیم رفتیم اونجا. مادرشوهری که خیلی این چند روز نگران بودو خیلی خوشحالش کردیممژه. بعد از تقریبا دو هفته اولین شبی بود که دومادم تونسته بود اونشب رو راحت بخوابه بدون درد...36_1_50.gif

سه شنبه

صبح دومادم رو رسوندم سرکار و بعد رفتم شریعتی تا یه کاری رو انجام بدم (وقتی انجام شد بهتون خبر میدم) و بعدش هم رفتم خونه مامانم و باهم رفتیم خرید.ساعتای 2 بود که دومادم زنگ زد تا حالمو بپرسه و وقتی حالش رو پرسیدم میگفت که خیلی سردش و داره میلرزه.منم گفتم هر وقت کارم تموم بشه میام دنبالت که یه ساعت و نیم بعد خودش زنگ زد و گفت که حالم هیچ خوب نیست و هر وقت رفتی خونه مامان اونم میاد اونجا. وقتی اومد اصلا باور نمیشد که دوباره حالش بد شدهآخ. سریع بردمش تو تخت مامان خوابوندمش و براش تشک برقی زدم یه کیسه آب گرم رو پاهاش گذاشتم اما باز داشت میلرزیدافسوس. دیدم حالش هیچ بهتر نشده به پیشنهاد مامانم بردمش دکتر و تشخیص آنفولانزا داد و براش دو تا پنی سیلین 1.200 داد. تو راه برگشت به دومادم گفتم که "با این آنفولانزا دیگه کلکسیونت کامل شد."

چهارشنبه

دومادم نرفت سرکار و موند خونه و استراحت کرد که موندنش خیلی تاثیر داشت و حالش خیلی بهتر شد.

پنجشنبه

از زمانی که دومادم رفت سر کار منم مشغول جمع و جور و تمییز کردن خونه شدم که این چند روز نتونسته بودم دست به کاری بزنم.

جمعه هم خونه موندیم و پشت پنجره برف رو نگاه میکردیم

شنبه

دو ساعت طول کشید تا یه آژانس بیاد و برم خونه مامانم. ساعتای 11 رفتم پیش مامان و با هم مشغول اتو و وصل کردن پرده ها شدیم و دومادم هم از سرکار اومد اونجا و شام پیش مامان بودیم و بعد از تموم شدن بفرمائید شام اومدیم خونه.

تا الان که در خدمت شما هستم.

بازم به خاطر محبت و نگرانی هاتون خیلی خیلی ممنونم.