سلام دوستان گلم

اول از همه بگم که دوشنبه آخرین جلسه جراحی ریشه دندان دومادم تموم شد و حالا برا هفته دیگه باید بره پیش دندانپزشک خودش تا همون دندان رو پر کنه و خدا رو شکر الان دیگه درد نداره و حالش خوبه هوراو اینم مدیون دعاهای همۀ شما دوستان گلم هستم.

یکشنبه شب از ساعت 7 شب تا یک به ربع به 12 داشتیم قهوه تلخ نگاه میکردیم آخه دو سری رو وقت نکرده بودیم ببینیم و فقط میخریدیم و میذاشتیم جلوی تلویزیون تا یه روزی ببینیم،واقعا قشنگ بود.ساعتهای 10 بود که دوماد به مادرشوهری زنگ تا حالش رو بپرسه (کاری که هر روز دومادم انجام میده و اگه یه روز زنگ نزنه مادرش خیلی نگرانش میشه)، خلاصه مادرشوهری گفت که نمیخوای بیای ببنمت و دومادم هم گفت که جمعه میبینمت و مادر شوهری هم اصرار که بعد از دندانپزشکی بیاین خونمون و.بعد از اینکه دومادم تلفن قطع کرد نظرم و برا رفتن به خونه مادرش پرسید و منم مخالفت کردم آخه قراره جمعه بریم خونه برادرشوهری بزرگه و دومادم هم از دستم ناراحت شد و با شوخی و خنده بحث رو تموم کردیم تا اینکه فرداش (دوشنبه) دومادم برا ناهار اومد خونه که بعدش بریم دندانپزشکی و قرار بود چون جا پارک پیدا نمیشه با آژانش بریم و برگردیم که مثل دفعه قبل نشه که دیدم زنگ آیفون زد و وقتی ازش پرسیدم که چرا ماشین رو نیاوردی گفت که مگه قرار نیست بریم خونه مادرم و منم گفتم که کی همچین قراری رو گذاشتیم..... خلاصه سرتون درد نیارم که ماشین رو مثل دفعه قبل گذاشتیم مترو حقانی. اینبار دومادم خیلی درد کشید و حدود یک ساعتی کارش طول کشید.  بعد از دندانپزشکی رفتیم خونه مادرشوهری منم اصلا اون شب اعصاب نداشتم، خودتون قضاوت کنید : من که دلم (زیاد) برا مادرشوهری تنگ نشده بود و اگه دومادم میخواست مادرش رو ببینه، تمام مدتی که اونجا بودیم یا خواب بود یا رو مبل نشسته بود و داشت تلویزیون میدید و اون من بودم که تمام مدت پیش مادرش بودم و یکی دو بار هم به دومادم گوشزد کردم که بیا پیش مادرت مگه دلتون برا هم تنگ نشده بود!!!عصبانیبعد شام ساعتای 10 بود که اومدیم خونه و منم سریع مشغول ناهار درست کردن برا دومادم شدم و بینمون هم هوا ابری بود زیاد بهم کاری نداشتیم.

شب قبلش یه چهاپایه مخصوص خونه تکونی از خونه مامانم آورده بودم و قرار بود چون دفعه اول که میخوام پرده هام رو بشورم ببرم خونه مامان و با اتوی پرسی مامانم اتو بزنم. تا غذا حاضر بشه پرده ها رو در آوردم کردم تو کیسه تا فردا ببرم خونه مامان.

فرداش (سه شنبه) سر اینکه ماشین رو میخوام و این چیزا بحثمون شد اما آخرش باهم آشتی کردیم. (خدا رو شکر دومادم بحث و ناراحتی ها رو زیاد طول نمیده).

خلاصه بعد از آشتی کردن با آژانس رفت و منم پرده ها رو برداشتم و رفتم خونه مامان و یک سری رو زدیم ماشین و تا کار شستشوی تموم بشه، مامان رو بردم آرایشگاه و بعدشم خرید که ساعتای 1.30 رسیدیم خونه و ناهار خوردیم و سری دوم پرده ها رو زدیم ماشین و یه کمی استراحت کردم و برا ساعت 3.30 قرار بود با مامان و بابا برم ختم یکی از آشناهامون(تو این اسفندماه دومی خبر فوت آشناهامون رو شنیدیمناراحت، تا آخرش خدا به خیر بگذرونه).رفتیم ختم و چون نزدیک محل کار دومادم از اونجا از مامان اینا خداحافظی کردم و به دومادم زنگیدم و گفت که برو میلاد*نور منم میام اونجا.چون مسجد جامع شهرک غرب ختم بود پیاده رفتم میلاد یه چرخی زدم تا دومادم رسید و حدش میزدم میخواد برام هدیه ای بگیره و نزدیک یه مغازه بزرگ عطر فروشی وایستاد و منم سریع گفتم که عطر نمیخوام(آخه تازه یکی گرفته بودم) و با کلی اصرار از تصمیمش منصرفش کردم و برگشتیم خونه.ساعت 5 بود که رسیدیم و یه ساعتی خوابیدیم و بعد دوباره رفتیم خونه مامانم که هم پرده ها رو بیارم هم اینکه بابام که از مسافرت اومده بود رو ببینیم ساعت10از اونجا برگشتیم. من که خیلی خسته بودم و احساس سرماخوردگی میکردم یه کم جلوی تلویزیون چرت زدم اما دومادم فوتبال بارسلون و آرسنال رو داشت نگاه میکرد که رفتم تو تخت خوابیدم.پرده ها رو هم گذاشتم رو مبل بمونه تا فردا نصبشون کنم.

امروز (چهارشنبه) از صبح مشغول شستن در و پنجره ها شدم که وقتی پرده ها رو نصب میکنم کثیف نشن.خیلی خسته شدم. عصر دومادم اومد خونه و قرار بود شام بریم بیرون.با دومادم یه ساعتی خوابیدیم و برا ساعت 7 از خونه زدیم بیرون رفتیم رستوران همیشگیمون جایی که ازش کلی خاطره داریم و بعد از شام هم رفتیم پارک پرواز یه گشتی زدیم و الانم که در خدمت شما هستم.

(پست بعدی رو حتما بخونیدچشمک)