سلام به همه دوستان گلم بغل

 آخر هفته خوبی داشتین؟ ما که دیروز از صبح تا شب مهمانی بودیم خیلی خسته شدیمآخ

پنجشنبه از صبح هیچکار خاصی انجام ندادم.یه کم وبگردی کردم و بعد یادم افتاد که میخوام لباسها رو بشورم و یادم رفته سریع پا شدم لباسها رو زدم ماشین  و ناهار هم غذایی که شب قبل نتونسته بودم تو رستوران بخورم هم گرم کردم و خوردم و با اینکه یه جورایی غذای مونده بود ولی باز خوشمزه بودزبان.

با دومادم قرار گذاشته بودم که جمعه صبح بریم خرید  ولی فکر کردم که چون فردا شب خونه برادرشوهری بزرگه دعوتیم پس بهتره همین امشب بریم تا صبح رو خونه باشیم. تو این فکرها بودم که دومادم زنگید و گفت که زن داییش زنگ زده و برا فردا ناهار رستوران دعوتمون کرده تا من حرفی بزنم دومادم سریع گفت که میدونم برنامه خرید داریم و حتما فردا صبح میریم خرید!!منم گفتم که مسئله ای نیست و بهتره که همین امشب بریم که فردا با عجله نخوایم هم به خریدمون برسیم و هم به مهمانی و دومادم هم کلی ذوقید و قبول کرد

ساعتهای 4 دومادم اومد و خسته بود منم سریع بردمش تو تخت و خوابوندمش و 1.5 ساعت بعدش بیدارش کردم و رفتیم خرید. وای که چقدر خیابونها شلوغ بود و اما باز ما رفتیم .........نیشخند بعد از کلی گشتن بالاخره تونستن کیف و کفش مورد نظرمو پیدا کنم ولی خیلی کار سختی بودافسوس آخه یا کفش ها خیلی پاشنه بلند بود یا اصلا هیچ پاشنه ای نداشت و تخت تخت بود و منم چون قدم تقریبا بلنده، نمیخوام وقتی با دومادم میرم بیرون قدم ازش بلندتر باشه....جایی که کیف خریدم تو جعبه هایی یه چیزهای دایره ای با رنگ های صدفی بود با مارکهای معروف بود و وقتی از صاحب مغازه پرسیدم گفت آینه هست و خیلی قشنگه و برا خواهرشوهری و مادرشوهری و خودم و خواهرم یکی خریدم تا عید بهشون بدملبخند بعد از یکی دو ساعت گشتن و چرخیدن و خرید کردن اوه شام رفتیم بیرون و یه پیتزای خیلی خوشمزه خوردیم خوشمزه

جمعه صبح ساعتای 9 از خواب بیدار شدیم و بعد صبحانه و با ناامیدی زدم کانال فا*رسی 1 تا ببینم که پارازیت داره یا نه که دیدم نه دیگه سیگنال داره نمیدونید چقدر خوشحال شدمنیشخند و همینجوری که مشغول جمع و جور کردن خونه از خریدهای شب قبل بودم یه چشمم هم به تلویزیون بود. ساعت 12 بود که از خونه راه افتادیم، آدرسی که داده بودن زیاد سر راست نبود و مجبور شدیم ماشین رو تو انتهای یه خیابون که رستوران درش بود گذاشتیم و با تاکسی هی خیابون رو بالا و پائین کردیم و تا آخرسر دومادم به برادرشوهری زنگید و اون اومد دنبالمون و دیدیم چقدر از جلوی رستوران رد شدیم و اما چون تابلوش تقریبا کوچیک بود ندیدیم.خانواده مادرشوهری (از جمله من و دومادمنیشخند) و خانواده دائی بزرگ دومادم اونم با عروس و دومادش دعوت بودن. من از مهمانی هایی که اینجوری برگزار میشه هیچ خوشم نمیاد آخه به نظرم هزینش از تو خونه گرفتن بیشتره و یه جورایی از سر باز کردنه (نظر شما چیه؟). رستورانش طوری بود که نتونستیم با خانواده دائی بزرگ دومادم سر یه میز بنشینیم و فقط موقع اومدن و رفتن همدیگه رو دیدیم و بعد از یکی دو ساعت هرکی رفت خونش، به همین راحتی به همین آسونی....

شب قبلش با دومادم فکر کردیم از مهمانی ناهار دائی تا مهمانی شام برادرشوهر بزرگه چندساعتی فاصله هست و چون هر دو مهمانی ها شرق تهران هست و نمی صرفه که بخوایم اینهمه راه بریم و دوباره شب بخوایم برگردیم و منم پیشنهاد دادم که تو رستوران با خواهرشوری حرف بزنم و اگه مایل بود تو این فاصله بریم خونشون، وقتی به خواهرشوهری گفتم خوشحال شد و قبول کرد (مگه جرات داشت قبول نکنهشیطان) خونه خواهرشوهری من و دومادم که خیلی خسته بودیمخمیازه یه راست رفتیم خوابیدیم. غروب رفتیم شیرینی فروشی و یه کیک گرفتیم به مناسبت دومین سالگرد ازدواجمون و رفتیم خونه برادرشوهری بزرگه.

مادرشوهری بعد از اینکه با حاج آقا ازدواج کرد و با مشورت بچه هاش و تائید گرفتن ازشون خونش رو داد به برادرشوهری بزرگه که خونش کرج بود و اونم قبول کرد.

دلم برا اون خونه تنگ شده و خوشحال بودم که میتونم دوباره ببینمش. با اینکه اسباب و اثاثیه ظاهر خونه رو تغییر داده بود اما مانع از این نشد که خاطرات دوباره تداعی نشه. خیلی خوش گذشت و تا ساعت 12 اونجا بودیم و تا برسیم خونه و بخوابیم ساعت1 شد. صبح بعد از رفتن دومادم هر کاری کردم دوباره بخوابم نشد آخه کلی فکر تو ذهن هست که میخوام عملیش کنم. کارایی که تو ذهنمه و اگه انجام دادم میام و میگم 

بغلبغلبغلهمتون رو دوست دارمممممممممممممممممبغلبغلبغل