٢١ اسفندماه 1387

شب قبلش ساعت رو برا 6 کوک کرده بودم،با همه خستگی از شبهای قبل با اولین صدای زنگ ساعت از بیدار شدم و اول از همه رفتم حمام و یه دوش گرفتم و با اینکه اصلا میل نداشتم با اصرار مامانم  نیمرویی که برا درست کرده بود و خوردم و زنگ زدم آژانس اما گفت فعلا ماشین نداریم همینطور چندتا از آژانس های دیگه ناراحت تا اینکه مجبور شدم با یه مسافر دیگه شریکی یه ماشین برام بفرستن چون تقریبا هم مسیر بودیم. قرار شد مامانم لباس عروس و بقیه وسایل رو برا ظهر بیاره آرایشگاه. خیلی استرس داشتم چون آرایشگرم خیلی به وقت و زمان اهمیت میداد و با 45 دقیقه تاخیر رسیدم و یه کم غرغر کرد اما معطلش نکرده بودم چون یه عروس دیگه هم داشت و اگه من بازم سر وقت میرسیدم نمیتونست کار منو شروع کنه چون به محض رسیدن من داشت رو صورت اون یکی عروس کار میکرد منم 10دقیقه ای معطل شدم. وقتی داشت زیر سازی آرایش رو انجام میداد صدای زنگ اومد و دیدم مادرشوهری با یه جعبه شیرینی اومد،از اینجا ازش ممنونم چون اومدنش بهم آرامش داد و وقتی نگرانی رو تو چشمام دید دلداریم داد و گفت فدای سرت که دیر بشه حالا یه ساعتی هم دیرتر حاضر بشی و حرص نخور و بذار آرایش رو صورتت بنشینه. 

تا ساعت ٢.۵ کارم طول کشید با کمک مادرشوهری و مامانم لباسم رو تنم کردم یه حس زیبایی رو در چشمای مامانم وقتی داشت تو لباس عروس نگام میکرد دیدم و احساس کردم چقدر دلتنگشم و دوست داشتم همون لحظه بپرم بغلش و سرتا پاشو بوس کنم که تمام این سالها برا بزرگ کردن ماها (منظور خودم و خواهرها و برادرم هستنزبان) از خوشی و جوانی خودش گذشت.اما حیف که وقت نبود و باید میرفتم چون دومادم یه ساعتی دم در منتظرم مونده بود.همیشه منتظر لحظه ای بودم که ببینم وقتی دومادم منو با لباس و آرایش میبینه چه واکنشی نشون میده اما به خاطر دیر کردنم و استرس این که شاید به مراسم دیر برسیم حتی جمله ای که دومادم وقنی منو دید رو نشنیدم اما اشتیاق و تحسین رو تو چشماش دیدم (چه خود شیفتهچشمک). دم در آرایشگاه یه ماشین Opirus مشکی که به زیبایی گل زده شده بود دیدم و فکر کردم برا اون یکی عروس هست که زودتر از من حاضر شد و رفت و تمام کوچه رو چشم گردوندم تا ماشین خودمون رو پیدا کنم که دیدم دومادم در همون ماشین رو باز کرد و با لبخند منو دعوت به نشستن کرد. همینجوری دهنم وا مونده و اصلا باورم نمیشد آخه قرار بود ماشین خودمون رو ماشین عروس کنیم. تمام راه تا آتلیه داشتم ازش میپرسیدم این ماشین رو از کجا آورده و مال کیه و دومادم هم با شیطنت جواب سربالا بهم میداد تا آخر سر گفت که چندین وقت پیش پسرخالش بهش گفته بود که دلم میخواد برا شب عروسیت ماشین منو ببری اما دومادم قبول نکرده بود تا اینکه چند روز مونده به عروسیمون یه شب همینجوری من گفتم که از ماشینهای رنگ مشکی رو بیشتر میپسندم و همون شب دومادم تصمیم میگیره که قبول کنه و ماشین رو از پسرخالش بگیره. در آتلیه نیم ساعتی طول کشید تا اون استرس و اضطراب ازم بیرون بره و بتونم رو ژست ها و حرکات تمرکز کنم برا همین تو همون نیم ساعت کلی عکاسم از دستم کفری شده بود چون همه ژست هام مصنوعی بودنیشخند اما بعدش به خودم مسلط شدم طوری که تو باغ کلی وارد شده بودم که چیکار کنم.مژه

با اینکه از آرایشگاه با یه ساعتی تاخیر دراومده بودم و تا کارای عکس و فیلم و هم انجام بدیم طول کشید و مراسممون هم تو هتلی تو غرب تهران بود و اتلیه و باغ تو پاسداران و اون ساعت اوج ترافیک اتوبان همت بود باز به موقع رسیدیم به طوریکه تو لاین سرعت با سرعت 90 تا 100 دومادم میرفت و اما لاین های دیگه ماشینها تو ترافیک بودن و با سرعت لاک پشتی حرکت میکردن.من و دومادم کلی خندمون گرفته بود.

داخل سالن نزدیک در ورودی خواهرام منتظرم بودن تا ببینن چه جوری شدم و وقتی منو دیدن یه حس خوبی تو چشماشون موج میزد و کلی از آرایش و مدل موهام ابراز رضایت کردن و این باعث شد با اعتماد به نفس بیشتری وارد اتاق عقد بشم.مهمانی تا ساعت 10.30 بود و با کاروانی که دنبال ماشینمون بودن رفتیم خونه مامانم و اونجا هم کلی بزن و برقص کردیم بعد از رفتن مهمونها با دومادم رفتیم هتل، بابام برا دو شبی که تا ماه عسلمون تهران بودیم برامون سوئیت رزرو کرده بود.اگر تو پست های اول رو خونده باشین ما اون موقع خونه نداشتیم و تازه بعد عید رفتیم دنبال خونه و اردیبهشت خونه مورد نظرمون رو پیدا کردیم. (رجوع شود به ماجراهای من و دومادم2(آشنایی بیشتر) )

از همینجا به دومادم میگم : عزیزم خدا را هر لحظه و همیشه به خاطر وجودت و عشقت شاکرم