سلام دوستان گلم

امیدوارم تعطیلات بهتون خوش بگذره

شنبه بعد از رفتن دومادم به سرکار منم مشغول درست کردن آخرین مدل شیرینی یعنی شیرینی کشمشی شدم که تا ساعت ٢-١ بعدازظهر طول کشید.بعدش تا ساعت ۵-۴ که دومادم بیاد، آشپزخانه که تو این چندوقت به خاطر شیرینی پزی شلوغ شده بود حسابی تمییز کردم و یه جورایی خونه تکونی کردم.بعد سه ظرف از شیرینی ها یکی برا مامانم، یکی مادرشوهری و یکی برا خواهر شوهری درست کردم که در عکسش رو میتونید در صفحات جانبی ببینید.(تا حالا عروس به این خوبی تو عمرتون دیده بودینمژه) فردا هم یعنی یکشنبه در حینی که مشغول تمییز کردن سالن و اتاق ها و سرویس بهداشتی شده بودم مادرشوهری زنگ زد که برا شب که خونشون شام دعوتیم یک کیک با شمع عدد بگیریم منم دوزاریم افتاد که تولد حاج آقا هست اما هرچی به مادرشوهری اصرار کردم براش هدیه بگیریم به هیچ وجه قبول نکردساعت 4 کارای خونه تموم شد و وقتی دومادم اومد خونه ازش خواستم با سشواری که برام هدیه گرفته بود موهامو صاف کنه الحق با اینکه دفعه اولش بود خیلی خوب از پس کار بر اومد منم این وسط کلی آخ و اوخ کردم و حسابی غر میزدم اخه چندباری موهامو کشید و خیلی دردم اومد اما حسابی خوشگل بودم خوشگلتر شدم.برا ساعت 7 حاضر شدیم ظرف شیرینی های عید که برا مادرشوهری درست کرده بودم با یه آینه که مثل ساعتهای قدیمی هست (خیلی خوشگله) برا مادرشوهری و خواهر شوهری گرفته بودم براشون بردم. سر راه رفتیم شیرینی فروشی لا*ریسا که کیک بگیریم همه مغازه پر از شیرینی های مخصوص عید و آجیل بود برا همین رفتیم از قنادی های نزدیک خونشون کیک و شمع گرفتیم.

مادرشوهری از دیدن شیرینی ها و آینه خیلی خوشحال شد. آینه خواهر شوهری رو هم دادم و اما شیرینیش رو گذاشتم هروقت رفتم خونشون عید دیدنی بهش بدم. مادرشوهری برا شام سبزی پلو با ماهی آماده کرده و خیلی زحمت کشیده بود. بعد از شام هم بساط کیک و شمع فوت کردن بودو جالبیش این بود که حاج آقا کاملا سوپرایز شد و اصلا خبر نداشت.مادرشوهری برا حاج آقا یه تی شرت و پسرش براش یه ساعت خریده بود چقدر هم خوب شد که ما چیزی نگرفتیم چون برادرشوهری بزرگه با یه حالتی که کمی دلخوری داشت از من و دومادم پرسید "شما خبر داشتین که تولده؟" ماهم خودمون رو زدیم به اون راه و گفتیم نه!!! 

ساعت یک نصف شب بود که رسیدیم خونه برا اینکه یه خاطره ای موندگار از خونه و شب عید داشته باشیم لباسم رو عوض کردم و از دومادم خواستم که از همه خونه فیلم بگیره خیلی فیلم جالبی شد.بعد از فیلم گرفتن دومادم هی کانال های تلویزیون و ماهو*اره رو جا به جا کرد و وقتی دید چیز جالبی نداره رو مبل چرت میزد که به اصرار من رفتیم خوابیدیم و بهش گفتم چه ما بیدار باشیم و چه بیدار نباشیم سال تحویل میشه پس چرا اینقدر خودمون رو اذیت کنیم و قبل از خواب بهم عید رو تبریک گفتیم .

یکشنبه صبح اول از همه رفتیم خونه مامانم و شیرینی که براشون درستیده بودم رو دادم و یکی از همون آینه ها برا خواهر کوچکه گرفته بودم بهش دادم و مامان و بابا هم باز مثل همیشه مارو شرمنده کردن و عیدی هامون رو دادن و ساعت12 همه با هم به سمت خونه مامان بزرگم (مادر مامانم) رفتیم.از وقتی یادم میاد هر سال روز اول عید همه فامیل خونه مامان بزرگم جمع میشن و مزیتش اینه که لازم نیست دیگه تک تک خونه همدیگه بریم برا عید دیدنی.تا ساعت 4 اونجا بودیم و از خونه مامانی (مادر مامانم) اول از همه رفتیم سرخاک پدرشوهری (خدا بیامرزدش).آرامگاه پدرشوهری در یکی از همین امامزاده های تهران هست و خیلی شانس آوردیم که مجبور نیستیم تا بهشت زهرا بریماز خود راضیبعد از خواندن فاتحه و کمی دردودل با پدرشوهری دومادم زنگ زد به مادرشوهری و برا رفتن به خونه دایی بزرگه باهاشون هماهنگ کردیم.تا ساعت 8شب به خانه 1عدد دایی و 2عدد از خاله های دوماد خان رفتیم و عید دیدنی کردیم و شانس دوباره که داشتیم این بود که خونه همشون نزدیک بهم هست. ساعت 8.30 رفتیم خونه اون یکی مادربزرگم که شام دعوت بودیم و سر شام رسیدیم خونشونخجالتاونجا هم عموم و دوتا از عمه هام دعوت بودن و عید دیدنی کردیم. بعد خونه مادربزرگم خواهر بزرگه (همونی که خونش کرج) رفت خونه مامانم برا عید دیدنی منم هرچی به دومادم اصرار کردم که ماهم بریم قبول نکرد و گفت که فرداش باید سرکار باشه و کمه کم تا ساعت2-1 نصف شب اونجا موندگاریم.منم بلاجبار قبول کردم و تا ساعت 2 قدیم و 3 جدید بیدار بودم و مشغول ناهار درست کردن برا دومادم بودم.امروز صبح نه من ونه دومادم اصلا یادمون نبود که ساعت رو یک ساعت بکشیم جلو.

از صبح هم خونه هستم و حسابی حوصلم سر رفته و دومادم هم که از صبح سرکار بوده ساعت 4 اومد خونه و الانم خوابیده.

توجه توجه

دومادم تا 5فروردین سرکار هست و بعد از پنجم ما میتونیم بریم مسافرت.ناراحت امروز مامانم و برادرمو و خواهر بزرگه رفتن شمال و من هم باید تا جمعه صبر کنم.

خیلی حوصلم سر رفته و اصلا انگار نه انگار که عیدهنگران شاید عصر بریم خونه خاله ام شاید