سلاااااممممممممممممممممممبغل

هیچ فکر نمیکردم اینقدر به اینجا و دوستان گلم وابسته باشم

قبل از سفر میخواستم آخرین پستم رو بذارم اما نتونستم وارد پرشین بلاگ بشم منم بیخیال وب شدم

3فروردین بعدازظهر دایی های دومادم با عروس و دوماداشون اومدن خونمون عید دیدینی یه حس خوبی داشت "یعنی ما هم بزرگ شدیم" یه ساعتی نشستن و چون میخواستن خونه یکی از خاله های دومادم برن ما هم باهاشون رفتیم و بعد از کلی تو ترافیک موندن دیدیم نیستن و دست از پا درازتر برگشتیم خونه.چون با دایی اینا برادرشوهری کوچیکه هم اومده بود خونمون عید دیدینی در راه برگشت به اصرار شام دعوتشون کردم تا دور هم باشیم برا همین با خواهر شوهری هم هماهنگ کردیم که اول برن خونه برادرشوهری و بعدش باهم بیان خونمون.تا رسیدیم خونه سریع وسایل پذیرایی که برا خانواده دائی آورده بودم و جمع و جور کردم و تو دلم برا مخترع زودپز خدا بیامرزی گفتم و با لطف و عنایت زودپز نازنینم قورمه سبزی گذاشتم اونم چه قورمه سبزی از خودم تعریف نباشه اما در عرض کمتر از دوساعت یه قورمه سبزی جا افتاده ای درست کردم. برادرشوهری چون فرداش باید سرکار میرفت ساعت 12 رفتن خونشون اما خواهرشوهری تا ساعت 2.30 خونمون موندن و کلی حرفیدیم.

4فروردین از صبح بعد از رفتن دومادم مشغول جمع و جور شدم و بنا به رسم خونمون که نذاشتم مهمونها ظرفا رو بشورن تا ظهر داشتم ظرف میشستم و بعدش هم خونه رو جارو کردم چون امکان داشت خاله دومادم بیاد خونمون بعدازظهر که دومادم اومد از خستگی نمیتونست رو پاش بایسته برا همین به زور خوابوندمش و طرفهای غروب زنگ زدم به خاله بزرگم که اگه خونه هستن یه سر بریم پیششون عید دیدنی که گفت شام جایی دعوت هستن و از صداش فهمیدم که از دستمون ناراحته که چرا زودتر از اینا نرفتیم خونشون من به روی خودم نیاوردم اما کاش میگفتم که دومادم هر روز میره سرکار و بقیه اش هم مهمون داشتیم تا ناراحت نشه. شب هم تا ساعت 2-1 نصف شب داشتیم وسایل سفر رو آماده میکردیم و این سفر یه مزیتی داشت این بود که با یه حرکت انقلابی دومادم چون مجبور بود چمدون رو از بالای کمد بیاره منم لباسهای زمستانی رو جمع کردم و لباسهای تابستانی رو جایگزینش کردم.

5فروردین بعد از رفتن دومادم به سرکار از لیستی که مخصوص وسایل سفر درست کرده بودم وسایل رو آماده میکردم و ساعت 1.30بود که دومادم اومد و تا وسایل رو تو ماشین بچینیم برا ساعت 2.10 به سمت یکی از شهرهای شمالی حرکت کردیم.تا قبل از پل ورسک جاده خیلی خلوت و خوب بود اما تا یکی دو کیلومتر بعد از فیروزکوه ترافیک شد و حدود یه ساعتی معطل شدیم و ساعت 7بود که به مقصد رسیدیم.مامان و بابا و خواهر بزرگم (همون که خونش کرج) و برادرم زودتر از ما رفته بودن.وایییییییییییییی که چقدر دلم براشون تنگ شده بود.این چند روزی که مامان اینا زودتر از ما رفته بودن شمال خیلی بهم سخت میگذشت انگار که تو این شهر به این بزرگی و با اینهمه آدم که کنارمون هستن فقط خودم و دومادم هستیم اونم تنهای تنها....

واقعا سفر عالی و خوبی بود چون دومادم دوباره باید یازدهم میرفت سرکار.دیروز ساعت 10 صبح به سمت تهران حرکت کردیم و تا قبل شروع مسابقه فوتبال تهران بودیم و به اصرار مامان همگی رفتیم خونشون و شام اونجا بودیم و ساعت 10 رسیدیم خونمون.چقدر دلم برا خونمون تنگ شده بود و چه حالی میده وقتی از سفر برمیگردی میبینی همه جا تمییز و مرتبه.

امشب هم قراره با دومادم بریم خونه برادرشوهری بزرگه و خواهرشوهری و مادرشوهری عید دیدنی....