نمی دونم چرا اینجوری شدم، خیلی بی حوصلم دلم خیلی چیزا می خواد

دلم مسافرت می خواد

دلم خرید می خواد

دلم مهمانی درست و حسابی می خواد

دلم گردش می خواد

اصلا دلم میخواد دومادم منو سوپرایز کنه

احساس میکنم خیلی زندگی یکنواخت شده......

دلم برا دومادم میسوزه همش میگه چیزی شده؟چرا یه دفعه اینجوری شدی؟من کاری کردم؟کسی حرفی بهت زده؟

میدونید دلم نمیخواد تو مضیقه بذارمش آخه میدونم چقدر گرفتاره و چقدر خسته است وقتی میاد خونه

خیلی وقتا دلم براش میسوزه من بعضی وقتا بهش غر یا نق میزنم

اون اگه حوصله نداره به کی نق میزنهناراحت

.

.

.