سلام به همگی

نمیدونم چیکار کنم که کامنتهام زیاد بشن آخه خواننده های خاموش وبلاگم خیلی زیاد هستن و اینقدری کامنت ندارم خوب به چه انگیزه ای بنویسم؟ناراحت به خودم اینجوری دلداری میدم که "از اول هم به خاطر دل دیگران قصد راه اندازی وبلاگ نکردی ،اینجا رو درست کردی تا روزانه هات رو ثبت کنی تا برات یادگار بمونه"

پنجشنبه تا قبل از اومدن دومادم رفتم حمام و تقریبا حاضر شدم که بریم عید دیدنی. دومادم با برادرشوهری بزرگه بین ساعت 5 تا 6  هماهنگ کرده بود و ساعت 5.30 رسیدیم خونشون و برا برادرزاده دومادم یک کیف صنایع دستی که یکی از دوستای ارشدم که اهل بندر ترکمن بود بهم داده بود رو بردم با اینکه خیلی زیبا بود ولی چون روش پر از نقش و طرحهای جینگیلی بود عملا برام غیرقابل استفاده بود برا همین دادمش به برادرزاده دومادم تا اون بهتر ازش استفاده کنه و خیلی هم خوشش اومد.خونه برادرشوهری بزرگه بودیم که مادرشوهری به موبایل دومادم زنگ زد که اگه میخوایم باهاشون بریم خونه یکی دیگه از خاله ها و چون خانواده اون خاله دومادم خیلی مذهبی هستن روز اول عید به مادرشوهری گفتم من امروز نمیام چون لباسم مناسب اونجا نیست و دیگه فرصت نشد بریم تا اونروز که مانتو مناسبی تنم بود و تا برادرشوهری فهمید که میخوایم بریم اونجا اونها حاضر شدن و با یه ماشین رفتیم. خاله دومادم تازه نوه دار شده اونم یه دختر ناز و تپل که ماشالله با اینکه تازه 6ماهش شده بود اما خیلی شیطون و بلا بود و همش دوست داشت که باهاش بازی بشه.بعد از اونجا با برادرشوهری اینا رفتیم خونه خواهرشوهری عید دیدنی.مادرشوهری هم رفت خونشون تا شام بریم پیششون.تازه با خواهرشوهری حرفهامون گل کرده بود که دومادم گفت که پاشیم بریم که تا دیر نشده قبل از رفتن به خونه مادرشوهری به یکی دیگه از خاله ها سر بزنیم (ماشالله که دومادم اینقدر خاله و دایی داره).برادرشوهری اینا رو رسوندیم خونشون و رفتیم خونه یکی دیگه از خاله ها که یه ربع هم نشستیم و سریع حرکت کردیم به سمت خونه مادرشوهری.ساعت 9.45 رسیدیم خونه مادرشوهری. مادرشوهری هیچ حال نداشت و هرچی من و دومادم ازش پرسیدیم که چیزی شده یا نه؟چیزی نگفت  و تنها گفت که دلش برامون تنگ شده اما از بین حرفاش فهمیدیم که دلش یه نوه میخوادابرو 

--------------------------

زنگ خونه رو میزنن برم درو باز کنم، بقیشو بعدا میگم

------------------------------

من اووووووومددددددددددم

تا اینجا گفتم که مادرشوهری بدجور دلش یه نوه دیگه میخواد، تا ساعت یک ربع به ١٢ اونجا بودیم و اینقدر این دید و بازدید خستمون کرده بود به محض اینکه سرمون رو بالشت گذاشتیم نفهمیدیم کی خوابمون برد.

جمعه بعد از صبحانه خیلی بی حس و حال بودم نه حوصله تو خونه موندن رو داشتم نه حال بیرون رفتنچشم بالاخره به پیشنهاد دومادم رضایت دادم و رفتیم بیرون.اول از همه رفتیم شهروند تا یه ذره خرت و پرت بخریم از اونجا یه کفش خوشگل دومادم گرفت منم دنبال شومیز میگشتم آخه قبل از غید لباسهای خوبی آورده بود اما از شانس من زمان انبارگردانیشون بود برا همین هیچی نداشتنناراحت بعد از اونجا هم رفتیم میوه فروشی تا برسیم خونه ساعت شده بود 2 و چون تو این ایام عید من و دومادم حسابی به خودمون رسیدیم هرجا عید دیدنی رفتیم دست صاحبخانه رو رد نکردیم که مبادا بی احترامی بشه نیشخند حسابی تپل مپل شدیم برا همین رفتیم تو نخ رژیم و ناهار چیزی نخوردیم البته به اصرار دومادم.بعد از جابه جا کردن خریدها چون خیلی خسته شدیم مژه یه چرتی زدیم برا ساعت 7 رفتیم خونه خالم عید دیدنی و از اونجا خونه خواهرم هم عید دیدنی و هم تولد خواهرزادم بود.تا ساعت 12.30 اونجا بود. تو راه رفتن به خونه خواهرم مادرشوهری زنگ زده بود تا ببینه برا فردا یعنی سیزده بدر چه برنامه ای داریم و چیکار میکنیم؟! من و دومادم برنامه ای نداشتیم و تو اون روز شلوغ ترجیح میدادیم که خونه باشیم اما مادرشوهری اصرار داشت بریم طرفای خونشون پارک که نه من و نه دومادم زیاد راضی نبودیم که یه دفعه به ذهنم زد که بریم خونه خاله شوهری که یه حیاط تقریبا بزرگ دارن. دومادم هم به مادرشوهری گفت و اونم هماهنگی های لازم رو انجام داد. قرار شد ناهار رو هم خودمون ببریم که خاله شوهری به زحمت نیفتن.تو تعارفات با مادرشوهری درست کردن غذا بر عهده من شدابرو که به پیشنهاد دومادم قرار بر درست کردن قورمه سبزی (غذای مورد علاقه دومادم)شد.

بعد از اینکه از خونه خواهرم اومدیم یه راست رفتم تو آشپزخونه و کارهای خورشت رو تا یه جایی انجام دادم و برنج رو هم خیس کردم و ساعت 2.30 خوابیدیم و برا 7صبح دومادم ساعت گذاشت که بیدار بشم و بقیه کارها رو انجام بدم.

با هزار بدبختی و غرغر کردن از جام پاشدم و خورشت رو بار گذاشتم تا زمانی که میخوایم بریم حسابی جا بیفته. برا ساعت 12 برنج رو هم آبکش کردم و رفتیم خونه خاله شوهری. مادرشوهری هنوز نیومده بود و منم سریع برنج رو گذاشتم رو گاز تا دم بکشه و همینجوری از خاله شوهری سراغ پسرش و خانومش رو گرفتم و اونم گفت که قرار بیان.تعجب(یکی دیگه از پسرهاش با خانوادش اونجا بودن) آخه من برا تعداد خودمون غذا گذاشته بودم حالا یه کم بیشتر نهایت برا دو سه نفر نه 6 نفر .منتظر شدم مادرشوهری اومد و قضیه رو یه جوری بهش گفتم و اونم گفت حتما خودشون یه فکری برا ناهار کردن اما من که چیزی تو آشپزخونه ندیدم. تا اینکه یه ساعت بعد دیدم خاله شوهری ظرفهای جوجه رو آورد تا به سیخ بزنن که من خیالم راحت شداوه این خاله شوهری و خانوادش رو از بقیه بیشتر دوست دارم آخه خیلی از اخلاقیات و خصوصیاتشون بهم نزدیک هست و وقتی در بینشون هستم کمتر احساس غریبگی میکنم. ناهار رو تو حیاط البته زیر طاقی ایوان صرف کردیم که خیلی مزه داد و همه کلی از دست پختم تعریف کردنخجالت بعد از ناهار هم بساط چای و آجیل و میوه و حرف زدن از همه جا ادامه داشت تا ساعت 4 با اینکه که خاله شوهری خیلی اصرار داشت شام هم بمونیم اما چون خیلی خوابمون میومد و فردا روز کاری بود برگشتیم خونه و یه دوساعتی خوابیدیم وقتی پاشدیم که مغرب شده بود. امروز (شنبه) از صبح مشغول جمع و جور کردن خونه بودم. دومادم سر راه رفته یه باشگاه ورزشی که مابین سرکارش و خونمون هست ثبت نام کرده تا دوباره هیکلش رو فرم بیاد. قرارمون هم از امروز این شده که صبحانه و شام بخوریم و از ناهار خبری نباشه و طی روز با میوه سر کنیم تا ببینیم این اضافه وزن ایام عید رفع میشه یا نه؟! من که امروز اصلا گرسنم نشد فقط ساعت 2 یه ظرف سالاد کاهو خوردم و چندتا لیوان چایاز خود راضی 

بعدازظهر که دومادم از سرکار اومد تا شام رو حاضر کنم با صاحبخانمون هماهنگ کرد که بره و برا تمدید قرارداد باهاش صحبت کنه.زمانیکه گفتم درو باز کنم دومادم بود که با صاحبخانمون حرف زده بود و وقتی نتیجه رو ازش پرسیدم گفت که آقای صاحبخانه چیزی در مورد افزایش قیمت نگفت و گفته که من قیمت نمیدم (آخه خوشون آژانش املاک دارن) اول برین چندجا قیمت کنید و بعد باهم حرف میزنیم.قراردادمون اول اردیبهشت تموم میشه.

حالا موندیم چیکار کنیم الان که هنوز فایل جدیدی برا آژانشهای املاک نیومده و باید تا هفته دیگه صبر کنیم و ببینیم قیمت خونه در سال جدید چقدر افزایش پیدا کرده. نه من نه دومادم دلمون نمیخواد از اینجا بلند شیم.آخه هم خونه خوبی هست تمییز و نو ساز و هم صاحبخانه خوبی داریم. توکل به خدا ببینیم چی میشه