سلام به همه دوستان گلم

از نظراتتون خیلی ممنونم اما به این نتیجه رسیدم که فقط و فقط برا دل خودم بنویسم اینجوری خیلی بهتره و اگه کسی هم برام کامنت گذاشت از لطف و محبتش بوده

میدونم که خیلی وقته ننوشتم فکر کنم یه ٧-۶ روزی میشه

بعد از عید دومادم رفته باشگاه اسم نوشته تا یه کم هیکلش رو فرم بیاد،یکشنبه یه عالمه لباس اتو کردم اینقدری که دیگه نمیتونستم رو پا بایستم .دوشنبه و سه شنبه همینجوری و بدون هیچ کار مفیدی گذشت. سه شنبه دومادم از باشگاه ساعت 7.30 بود که برگشت و خیلی خسته بود منم خیلی بی حوصله بودم و خیلی بداخلاقی میکردم همش میگفت چی شده و اینا. آخرش به حرف اومدم که "از صبح زود میری سرکار و شب هم با خستگی برمیگردی خونه و حال هیچ کاری نداری. " حالا بیچاره دومادم اصلا از این اخلاقا نداره که خستگی کار و بیرون رو به خونه بیاره و خودم هم بهش خیلی اصرار کردم که حتما بره باشگاه هم برای سلامتیش هم برا روحیش خوبه اما نمیدونم اون روز چی شده بود که اینقدر اخلاقم بد شده بود باور کنید اصلا دست خودم نبود یه جورایی افسردگی گرفته بودم و چون اوایل ازدواجمون هم دچار این حالت شده بودم دومادم با این اخلاقم آشنایی داشت و کلی باهام حرف زد و ناز و لوسم کرد اما همچنان بداخلاقی میکردم تا موقع خواب که تو بغلش یه دل سیر گریه کردم،اونم به هیچ دلیلی فقط گریه کردم دومادم هم با اون همه خستگیش تا 1.30 بیدار موند تا حالم یه کم بهتر بشه و بعدش خوابید خدا رو برا داشتم همچین همسری شکر میکنم خیلی مهربون و صبور و با تحمله  پیش خودمون باشه فکر میکنم اگه کسی دیگه ای جای دومادم،همسرم بود با این اخلاقای من سه سوته منو میفرستاد خونه بابام 

خلاصه صبح حالم خیلی بهتر شده بود و با ماشین رفتم خونه مامانم که باهم بریم خرید.آخه برا پنجشنبه دو تا از خاله های شوهری رو دعوت کرده بودم میخواستن برا عید دیدنی بیان که گفتم حالا که قراره این همه راه برا چند دقیقه بیاین خوب شام در خدمتتون باشیم. جمعه هم مامانم عمه و عموم رو دعوت کرده بود. تا بعد از ظهر خرید کردم و بعدش رفتم دنبال دومادم و رفتیم خونه.طبق معمول قبل مهمانی ها من مشغول جمع و جور کردن خریدها شدم و دومادخان هم چون دستی در جمع و جور و گردگیری کردن دارد رفت دستی به اتاقها بکشد

پنجشنبه از صبح مشغول پخت و پز شدم برا شام خورشت بادمجان و آلبالو پلو درست کردم که آلبالو پلو خیلی طرفدار داشت و تقریبا همه از اون خوردن مهمانی تا ساعت 12 ادامه داشت و خدا رو شکر همه چی عالی برگزار شد. راستی برا دسر هم ژله خرده شیشه درست کردم. بعد از بدرقه کردن مهمانها دومادم مشغول ظرف شستن شد هرچی اصرار کردم که بذار کمکت کنم نذاشت تا ساعت ٢ داشت ظرف میشست. جمعه صبح با همه خستگی ای که داشتیم ساعت 9 بیدار شدیم و یه صبحانه سرپایی خوردیم آخه رومیز آشپزخونه پر از ظرفهای شسته شده بودنیشخند. بعد از صبحانه به مامان زنگ زدم که ناهار درست نکنه و ناهار میارم. خورشت بادمجان و برنج که از شب قبل مونده بود رو بردم.قرار شد سرراه به چندتا بنگاه هم سر بزنیم و ببینیم که قیمت خونه ها چقدره. اجاره ها که سرسام آور بود و چندتا خونه که به پول ما نزدیک بود رو دیدیم و قدر جایی که هستیم رو دونستیم چه خونه های کثیف و افتضاحی بود. ناهار خونه مامان بودیم و به اصرار دومادم رو خوابوندم تا شب سرحال باشه و منم یه کم تو کارها کمک کردم و به اصرار مامان یه دوساعتی خوابیدم و بعد به بقیه کارها رسیدیم.مهمانی خیلی خوب بود ساعت 12 برگشتیم خونه و تا بخوابیم ساعت 1 شد به زور دومادم صبح پاشدم و صبحانه خوردم و بالافاصله بعد از رفتن دومادم خوابیدم یعنی بیهوش شدم تا الان که در خدمت شما هستم.الانم پاشم برم خونه رو مرتب کنم و ظرفای مهمانی پنجشنبه رو جابه جا کنم.

راستی چند روزی هست که بالای زانوی سمت چپم درد میکنه و یه کم متورم طوری که نمیتونم از پله بالا و پایین کنم و یا زانوم رو خم و راست کنم امروز و فردا باید برم دکتر چون خیلی اذیتم میکنه. دومادم میگه حتما جایی زدی و خودت متوجه نشدی اما آخه هیچ کبودی ندارم حالا ببینم چی میشه