سلام دوستان گلم

با این کامنت های زیباتون نمیدونید چقدر بهم انرژی دادین کلی حرف دارم اما چون خونه برادرشوهری کوچیکه دعوتیم و دوماد خان که رفته بود یه چرتی بزنه الان بیدار شده و شاکیه که چرا اینقدر خوابیده و بیدارش نکردم و هنوز حاضر نشدم

پس تا فر دا

دوستتون دارم

---------------------------------------------------------------------------

سلام صبح بخیر

خوب بریم سر ماجراهای این چند روز

یکشنبه از صبح خونه بودم و داشتم به وبلاگم سروسامانی میدادم که مامانم زنگ زد و یادآوری کرد که امشب چهلم یکی از فامیل های دورمون دعوتیم.خوب شد مامان گفت من که اصلا یادم نبود. زنگ زدم به دومادم و گفت که من یادم بود اما شک داشتم

شب رفتیم مراسم و خوبیش این بود که مراسمشون مختلط بود و کاملا متفاوت. پسر مرحوم قرآن خوند و دخترش که استاد دانشگاه بود با تسلط کامل از حضار برای اومدنشون تشکر کرد و  از محسنات پدرش صحبت کرد و اینقدری حرفهاش از صمیم قلب بود که همه رو تحت تاثیر قرار داد و در آخر، صحبت هاش رو با یه شعر بسیار زیبا تمام کرد. واقعا مراسم خوبی بود.

دوشنبه صبح با مامانم رفتم آرایشگاه. بعدازظهر که با دومادم  اومدیم خونه خیلی خسته بودیم و به اصرار من خوابیدیم. یه خواب خیلی خیلی خوبی دیدم . خواب دیدم که با ماشین داریم از پارکینگ میایم بیرون و تو بغلم یه بچه 4-3 ماهه هست. اولش متوجه نشده بودم بچه مال کیه اما وقتی تو بغلم محکم گرفتمش تا اتفاقی براش نیوفته یه احساس خیلی زیبایی گفت که این بچه خودمه. دختر و پسرش رو نمیدونم چی بود، اما یه بچه تپل و سفید با قدی بلند و با موهای خرمایی. وای عاشقش شدم. خیلی دلم میخواد مامان بشم. اما هنوز تکلیف خودمون معلوم نیست چه برسه به اینکه بچه داشته باشیم. شب دومادم رفت با صاحبخانه حرف زد باور نمیکنید اگه بگم قیمت خونه 9 میلیون زیاد شده.حالا موندیم چیکار کنیم. قراره امشب ببینیم چقدر بهمون تخفیف میده خدا میدونه چی انتظارمون.

سه شنبه با مامانم رفتم استخر اونم تقریبا بعد از یکسال. خیلی عالی بود آب واقعا بهم آرامش داد. خیلی خوب بود و کلی روحیم رو تغییر داد. بعد از استخر با مامان رفتیم خرید و برا خواهرزاده ام که جمعه تولدش هدیه خریدیم. تو یه مغازه ای که رفتیم پر بود از لباس های نوزاد. دوباره احساس مادر شدن در من تازه شد.

اول پست که خوندین بعد از اینکه دومادم بیدار شد در یه عملیات ضربتی حاضر شدیم و رفتیم خونه برادرشوهری کوچیکه. مادرشوهری و خواهرشوهری رفته بودن دکتر و دیرتر اومدن. شب خوبی بود.

یه خبر خیلی خوب، خواهرشوهری داره مامان میشه. به بهانه دکتر معده رفته بودن دکتر زنان. شوهر خواهرشوهری یه اخلاقهای خیلی خاص و عهد قدیم داره. دوست نداره کسی بفهمه خانومش حامله است به مادرشوهری گفته اگه برادرهاش (یعنی دومادم و برادرشوهری بزرگه و کوچیکه) بفهمن من چه جوری تو صورتشون نگاه کنمتعجب. واقعا اینجورش رو ندیده بودیم. مادرشوهری یواشکی به من گفت و منم باهر ترفندی که بلد بودم نتونستم از زیر زبون خواهرشوهری حرف بکشم.

دیشب که به دومادم گفتم نمیدونید چقدر خوشحال شد و البته از رفتار و اخلاق شوهر خواهرش چقدر تعجب کرد.

امروزم مادرشوهری صبح زود زنگ زد که باز بهم یادآوری کنه که مبادا خواهرشوهری بفهمه که ما میدونیم حامله هست. انشالله دوران حاملگی راحتی داشته باشه.