سلام به همه دوستان گلم

دوشنبه ساعت ٧.٣٠ رفتیم خونه مادرشوهری و سرراه هم یه جعبه شیرینی گرفتیم و تو شیرینی فروشی کلی ایده برا درست کردن شیرینی گرفتم و تا برسیم خونشون ساعت ٨.٣٠ شد. وقتی رسیدیم دیدم که برادرشوهری بزرگه و کوچکه هم هستن و خیلی خوشحال شدم. مادرشوهری از دیدنمون خیلی ابراز خوشحالی کرد و منم ترجیح دادم که حرفی از ۵شنبه نزنم.

مادرشوهری که همش تو آشپزخونه بود و کار میکرد منم یه کم پیش جاری ها نشستم و دیدم زشته که این دوتا که کمک نمیکنن، رفتم پیش مادرشوهری وردستش بودم و داشتیم از شرایط خواهرشوهری حرف میزدیم.

این جاری کوچکه نمیدونم چش شده از پارسال که با مادرشوهری رفتن مسافرت البته خودش راضی نبود برادرشوهری کوچکه اصرار کرده بود و اونجا باهم بحثشون میشه و بعد از اون موقع دیگه خیلی با مادرشوهری سر سنگینه و وقتی هم میاد خونه مادرشوهری از جایی که نشسته تکون نمیخوره حتی زیردستی خودشو بذار تو آشپزخونه. البته کسی بود که به محض اینکه میز غذا رو جمع میکردن میرفت تو آشپزخونه و خیلی کمک میکرد و برا همین این اخلاقش خیلی تو چشم میاد. جاری بزرگه و کوچکه خیلی باهم جور هستن و جاری بزرگه هم چشمش به جاری کوچیکه خورده بود و اونم هیچ کمکی به مادرشوهری نکرد. خود من هیچ وقت نه خونه مادرشوهری ظرف نمیشورم نه جای دیگه آخه خیلی سختمه جایی ظرف بشورم، اگه هم پای ظرفشویی بودم فقط ظرفا رو آب میکشیدم برا همین کسی زیاد ازم انتظار نداره چون قبلا هم کمک زیادی نمیکردم.  بگذریم

جاری کوچکه همش میگفت چرا شام نمیدن و ما میخوایم بریم خونمون برنامه "نود" رو ببینیم  منم به شوخی گفتم "تازگیا چه با کلاس شدی و نمیخوای پیش ما بمونی خوب همین جا ببین" و چندتا تیکه بارش کردم البته با خنده و شوخی، آخه این چندوقت خیلی الکی کلاس میذاره و این چیزا خیلی حرصم میده. خلاصه میز شام رو چینیدیم و مادرشوهری هم دست تنها خیلی زحمت کشیده بود و دومدل غذا درست کرده بود و وقتی شام تموم شد جاری کوچیکه به شوهرش گفت که بریم خونه؟ اونم وقتی که هنوز میز رو جمع نکرده بودیم و همه سر میز نشسته بودیم. مادرشوهری گفت کجا میخواین برین میخوام بعد شام چای و شیرینی بیارم.جاری کوچکه هم آروم گفت "اه اه ما که شیرینی تر دوست نداریم"چون جلوی دومادم نشسته بود بهش گفت "چی گفتین؟آخه اه اه شنیدم" اونم گفت "ما شیرینی تر دوست نداریم" دومادم هم گفت "شما دوست ندارین و اه اه نداره" اونم بهش برخورد و از سر میز رفت رو مبل نشست من که خیلی دلم خنک شد. این حرف دومادم هم جریان داره که آخر پست میگم*.

بعد از اینکه میز رو جمع کردیم و برادرشوهری کوچکه رفت و جالب بود برام که جاری بزرگه رفت پای ظرفشویی و همه ظرفا رو شست و منم نرفتم کمکشاز خود راضی تا ساعت 12 خونه مادرشوهری بودیم و تا ساعت 2.5 نصف شب خونمون دومادم داشت نود نگاه میکرد که آخر برنامه دیگه عصبانی شدم رو رفتم خوابیدم اخه هرچی بهش میگفتم که فردا سرکار داری و پاشو ول کن نبود.

فردا (سه شنبه) صبح ساعتای 8 بود که مامانم به حدس اینکه دومادم تا این ساعت داره حاضر میشه که بره سرکار و منم بیدارم زنگ زد.تا گوشی رو بردارم قطع شد و من اینبار زنگ زدم و مامانم گفت که میای با یکی از دوستام بریم بازار که طلا بخره. در آخر حرفش ازم خواهش کرد و منم دیگه نتونستم نه بیارم. برا ساعت 11 تو مترو باهم قرار گذاشتیم و تا بریم و برگردیم ساعت 4 شد.البته بد نشد چون به اصرار من مامان یه انگشتر زمرد (نگین سبز) خرید که خیلی شیکه و در خرید کردن دوست مامانم هم کلی پیشنهاد دادم و اونم برا خودش انگشتر و تو گردنی نگین یاقوت گرفت که خیلی زیبا بود. برگشتنی میخواستم تو مترو از مامانم جدا بشم و برم خونمون اما دیدم اصلا حال اینو ندارم که سربالایی خونمون رو برم و برا همین رفتم خونه مامان و دومادم از اومد دنبالم.

راستی با صاحبخونمون توافق کردیم که همینجا بمونیم و برا یه سال دیگه قرادادمون رو تمدید کردیم و قرار شد یه مبلغی به رهن خونه اضافه کنیم و مابقی و اجاره بدیم تا اینکه چند روز پیش تونستیم که مقداری پول جور کنیم که بذاریم رو پول رهن و مقدار اجاره رو کم کنیم اما صاحبخونمو قبول نکرد.چشم

دیروز مامانم (چهارشنبه) خونه یکی از دوستاش مهمونی بود و همون دوستش هم که باهم رفته بودیم بازار هم بودو از مامانم خواسته بود که از من بخواد که دوباره باهاشون برم بازار که بتونه برای عروسهاش خرید کنه. اما من خیلی اون روز خسته شدم واصلا حوصله رفتن به بازار رو ندارم آخه یه روزم کامل از بین میره.

امروز قرار بود ناهار دومادم بیاد خونه که مامانم زنگ زد که دارن میرن باغ خاله ام در فرحزاد و اگه منم دوست دارم برم و چون امروز خونه مادرشوهری نمیریم با دومادم هماهنگ کردم و قرار شد من آژانس بگیرم و دومادم هم از سرکارش بیاد. چون نمیخواستم دست خالی برم یه کیک درست کردم و تا یه ساعت دیگه راه میفتم. 

--------------------------------------------------------------------------------------------

 * چون شب سال تحویل برادرشوهری کوچکه و خانومش شیفت بودن نتونستن مهمانی مادرشوهری بیان و گذاشتن فرداش یعنی روز اول عید. در حین صحبت هایی که میکردن حاج آقا به شوخی به برادرشوهری میگه "مادرتون با من ازدواج کرده سرش کلاه رفته" جاری کوچکه هم بلافاصله میگه "از کجا معلوم، نکنه سر شما کلاه رفته باشه"تعجب مادرشوهری با اینکه از این حرف خیلی ناراحت میشه اما به شوخی میگه "یعنی من اینقدر بدم؟!" اونم به جای عذرخواهی میگه "آخه سر زبونم بود"تعجب 

روز اول عید مادرشوهری تو عیددیدنی خونه خواهرش به ما گفت و همینجوری که داشت میگفت اشک تو چشماش جمع شده بود و خیلی ناراحت شدم. دومادم هم به جبران همچین حرفی که به مامانش زده بود اونجوری جوابش رو میده که بدونه هرچی سر زبونش میاد رو نباید بگه.