سلام

خیلی ازتون ممنونم بابت کامنت هایی که میگذارین

راستی چرا وبلاگ های بلاگفا باز نمیشه، راستی فکر نمیکنید بلاگفا خیلی بیشتر از پرشین بلاگ قاطی میکنه و خیلی از کاربراش ازش ناراضی هستن. نظر شما چیه؟!متفکر

پنجشنبه بعد از ارسال پست قبلی تا کیک خنک بشه یه زنگی زدم به خواهرشوهری تا حالش رو بپرسم و از زیر زبونش بکشم که حامله است و بعدش هم کلی بهش توصیه کردم ناسلامتی من چهارتا تاخواهرزاده و یک دونه برادرزاده دارم و تجربه ام زیادهمژه

خلاصه یه احوالپرسی 1.5 ساعت طول کشید و خواهرشوهری هم ازم قول گرفت که به کسی نگم حتی به مامانم اینا (اما خبر نداره که من خیلی زودتر از اینا باخبرشون کردم)

آژانس گرفتم و رفتم فرحزاد و مامان و خواهرم بودن و بابا و برادرم و خانومش هم اومدن و نهار رو اونجا خوردیم واقعا هوای عالی داشت و  ساعت 3 دومادم زنگ زد که چرا در رو باز نمیکنیم!!! منم گفتم که صدای زنگ نمیاد و یه دفعه دوزاریم افتاد که دومادم رفته خونه خالم و فکر میکرد همه اونجاییم و من فکر کردم بهش گفتم که بیاد فرحزاد. خلاصه یه نیم ساعتی تو راه بود تا برسه تا ساعت 5 اونجا بودیم و برگشتیم خونه. دلم نمیخواست تو خونه باشم و کلی بداخلاقی کردم و بنده خدا دومادم هیچی نمیگفت تا اینکه خودم خجالت کشیدم خجالت و پیشنهاد دادم از یکی رستورانهای نزدیک خونمون که تازه بروشور رو دیده بودیم غذا بگیریم و زنگ زدیم اما دفعه اول و آخرمون بود یه ساعت معطلمون کرد و بعد از چندبار زنگ زدن یه غذای سرد و افتضاح تحویلمون داد.سبز

جمعه صبح هم با سختی خیلی زیاد از خواب بیدار شدم و با کلی غرغر کردن حاضر شدیم و رفتیم کلاس زبان.اما کلاس خیلی روحیمو تغییر داد و از دومادم عذرخواهی و تشکر کردم بابت غرغر کردنم و آوردنم به کلاس.ساعت یک که کلاس تموم شد بلافاصله رفتیم خونه عموی مامانم که دعوت بودیم. بعد از ناهار حدود ساعت 3.30 اومدیم خونه.خیلی خسته بودیم و یه چرتی زدیم و ساعت 7 رفتیم پیاده روی زیر بارون که خیلی عالی بود. و چون خونه ما با خونه برادرشوهری کوچیکه فاصله ای نداره و زنگ زدیم که اگه خونه هستن بریم یه سر بهشون بزنیم که اصرار کردن شام پیششون باشیم. تا ساعت 12 اونجا بودیم.

شنبه از صبح خونه بودم و کار خاصی انجام ندادم و با دومادم روزه گرفتم.ساعتای 5 بود که یه فکری زد به کله ام که برا خواهرشوهری سوپ درست کنم.آخه خواهرشوهری از وقتی حامله شده علاقه اش به سوپ و اش خیلی زیاد شده.بعد از افطار ساعت 9 رفتیم خونشون و مادرشوهری هم اونجا بودن و خیلی استرس داشتم که سوپ رو دوست داره یا نه که خداروشکر مورد قبول واقع شد.اونجا که بودیم برادرشوهر کوچکه زنگ زد و با خواهرشوهری به صحبت و نمیدونم از کجا فهمیده بود حامله است و از دست خواهرشوهری خیلی دلگیر شده بود و چون این دوتا شیر به شیره هستن رابطه خیلی صمیمی دارن و این کار خواهرشوهری براش سنگین تموم شده بود.دومادم هم که دید خواهرشوهری خیلی ناراحته و مسبب همه این چیزا رو از چشم شوهرش میبینه، به خواهرشوهری قول داد که با برادرشوهری کوچکه صحبت میکنه و از دلش در میاره.

دوشنبه برادرم و خانومش و برادرزاده ام میرن حج و امشب میریم خونشون که ازشون خداحافظی کنیم که شام دعوت شدیم و چون برادرم چیزکیک (کیک پنیر) خیلی دوست داره براش چیزکیک شاه توت درست کردم و صبح یه دفعه جوگیر شدم و رفتم بازار روز نزدیک خونمون و سبزی آش گرفتم.البته دفعه اول و آخرمه که رفتم بازار روز. به مرده میگم 4کیلو بهم سبزی بده 8کیلو میده اونم بعد از دوساعت معطل کردنم.عصبانیپدری ازم درومد تا پاکشون کردم و شستمشون 5ساعت وقتم رو گرفت تازه اونایی که یه ذره زرد بود رو هم ریختم دور، الانم ولو شدم رو مبل و دارم تایپ میکنم و خونه هم خیلی شلوغه و تا اومدن دومادم باید تمییزش کنم چشم

دوستتون دارم 

---------------------------------------------------------------------------------------------

راستی یه چیزی که باید بگم اینه که جاری کوچیکه واقعا دختر خوب و مهربونی هست اما مشکلش اینکه خیلی ساده هست تا کسی چیزی بهش میگه تحت تاثیر قرار میگیره و از اونجایی که نمیتونه حرفهایی که بهش میزنن رو تجزیه و تحلیل کنه در برخورد با دیگران مشکل پیدا میکنه حتی در محل کارش، اما با همه اینها قلب خیلی مهربونی داره و منم خیلی دوستش دارم و امیدوارم این اخلاقش هم به مرور زمان که تجربه اش زیاد شد بهتر بشه.