سلام  به همگی

یکشنبه تا بریم خونه مامانم یک سوم سبزی ها رو با دستگاه خرد کن خرد و بسته کردم اما دیدم دیگه موتورش داغ شده و بقیش رو گذاشتم وقتی از خونه مامان برگشتیم خردش کنم. خونه مامان وقتی داشتیم میز شام رو جمع میکردیم  گفتم "مامان من امروز یه کار بدی کردم" مامانم هم یه دفعه گفت "سبزی گرفتی؟" منو میگی تعجب وقتی فهمید تو خرد کردنش موندم گفت بقیش رو بیار با دستگاه سبزی خرد کن خرد کنم. با خواهرم رفتیم خونمون و بقیه سبزی ها آوردیم و به مامانم گفتم که انقدر این سبزی ها خستم کردن که بقیش برا خودت بردار. شب تا بخوابیم ساعت ١ شد من که بیهوش شدم.

دوشنبه هم با هزار جور بدبختی از خواب بیدار شدم هم رفتم سرکار. تعجب کردین!!!!! چون زن داداشم دوشنبه رفت حج و همکارش هم دوشنبه ها هم نیست برا همین ازم خواست که جاش برم و نذارم کاراش بمونه. با اینکه صبح با سختی بیدار شدم و خیلی خوابم میومد اما به محض اینکه رسیدم شرکت حس و حالم کامل عوض و تجربه خوبی بود. ساعت ٣ مترو با خواهرم و مامانم قرار داشتم تا بریم بازار که خواهر طلاهاش رو عوض کنه. تا برسم به مامان دومادم زنگ زد که حالش هیچ خوب نیست و میره خونه هرچی بهش گفتم که قرارم رو با مامان بهم میزنم و میام خونه قبول نکرد. تا بریم بازار و برگردیم ساعت ۵ شد و تا برسم خونه ۵.٣٠. دومادم هیچ حالش خوب نبود. شب هم هرچی بهش گفتم غذا درست کنم قبول نکرد. به جاش فست فود خوردیم.نیشخند    

سه شنبه ساعت ٣ با خواهرم تو تجریش قرار گذاشتم تا بریم مانتو بگیریم اما چه مانتویی!!!! قیمت ها افتضاح، یه مانتو معمولی و ساده زیر ۴٠هزارتومن نمیشه پیدا کرد. یه چرخی زدیم و وقتی خواستیم برگردیم به دومادم زنگ زدم ببینم کی میخواد بره خونه و یه جا باهم قرار بذاریم. با دومادم شهرک غرب قرار گذاشتم و تا برسم شهرک بهم زنگ زد و گفت که شوهرخواهرش شام دعوتمون کرده و برادرشوهری کوچکه و مادرشوهری هم هستن و منم گفتم اگه آخر هفته لازم نیست بریم خونه مامانت خیلی خوبه بریم همه رو هم میبینیم. دومادم هم زنگ میزنه به مامانش که اگه امشب بیام دیگه پنجشنبه نمیام که مادرشوهری هم درجواب میگه پنجشنبه باید بیایقهر وقتی به من گفت منم عصبانی شدم گفتم مامانت با اینکارش داره باعث میشه مهمانی امشب که صله رحم هم بود رو از دست بدیم و کلی عصبانی شدم و از اونجایی که دومادم به یکی از کارگرهای محل کارش گفته بود که برا مادرشوهری و خواهرشوهری عسل بیاره و منم گفتم که زنگ بزن به خواهرت و بگو که شب میام و عسل ها رو هم میاریم و بعدا به مامانت هم بگو که پنجشنبه نمیای. آخه یکی نیست بگه مهم دیدن همدیگه هست نه خونه همدیگه رفتن.

خلاصه چون خونه خواهرشوهری نزدیک پارک جنگلی هست و تقریبا زود رسیدیم به پیشنهاد من رفتیم پارک که چه هوای معرکه ای بود و از اونجا رفتیم سرخاک پدرشوهری . من به مناسبت مادرشدن خواهرشوهری براش یه پیراهن گرفته بودم و وقتی بهش دادم خیلی خوشحال شد و خیلی بهش میومد.تا ساعت 11 اونجا بودیم و دومادم هم یه خط در میون چشمهاش رو هم میرفت از بس خسته بود.

چهارشنبه خونه یکی از دوستهای دانشگاهی دعوت بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت و قرار شد اوایل خرداد خونه من بیان. تو مهمانی حرف این شد که چرا اینقدر دیر به دیر همدیگه رو میبینیم و حرف از مسافرت شد که من گفتم نمیتونم دومادم رو تنها بذارم و اونها هم کلی مسخرم کردنافسوسو قرار شد برا هفته دیگه قرار استخر یا پارک بذاریم. شب وقتی داشتم برا دومادم از مهمانی میگفتم و برا اینکه بدونم نظرش راجع به مسافرت با دوستام چیه؟ با نظر اونها موافق بود و گفت در اولین فرصت باهاشون برنامه سفر بذارمژه هم دوست دارم با دوستام برم مسافرت هم دلم نمیاد دومادم رو تنها بذارم. خودم رو میذارم تو شرایط مشابه میبینم که اصلا دلم راضی نمیشه که دومادم با دوستاش بدون من بره مسافرت، اگه شما در شرایط شبیه من باشین چه تصمیمی میگیرین؟؟؟؟؟؟؟

دیشب دومادم زنگ زد به مادرش و گفت که امروز خونشون نمیریم و اونم هیچ اعتراضی نکردابرو امروز قرار بود برای آش پشت پای داداشم مامانم رو ببرم خرید و دومادم هم گفت که بعدش بیا خونه و باهم زبان بخونیم.

صبح دومادم گفت کی میری و کی میای و منم گفتم صبح میرم و بعدازظهر هم تو بیا تا شام اونجا باشیم آخه خواهرم هم از کرج میاد. اونم گفت که نمیشه و باید بمونیم خونه تا درس بخونیم وگرنه میرفتیم خونه مامانمتعجب خیلی خیلی از دستش ناراحت شدم و گفتم از اول هفته دوبار رفتیم دیدیمشون حالا به خاطر یه شام باید اینجوری کنی!!!

اصلا ازش انتظار اینجور برخورد رو نداشتم و منم به مامانم زنگ زدم و گفتم که نمیتونم بیام و بنده خدا مامانم هیچ اعتراضی نکرد و گفت با بابا میره.

حالا میدونم از این به بعد چه جور برخورد کنم اگه من پنجشنبه ها پام رو خونه مادرشوهری گذاشتم حالا ببینیدقهر