دوباره سلام

بعد از آپ پست قبلی، یه کم زبان خوندم و آشی که برا خودم پخته بودم رو خوردم و ساعت رو گذاشتم برا 4 و خوابیدم، موبایل و تلفن رو کنارم گذاشتم تا اگه زنگ زد جواب بدم.ساعت 3.5 با کسی قرار داشت و اما بهم زنگ نزد آخه هروقت از شرکت میزنه بیرون بهم زنگ میزنه اما اینبار زنگ نزد و تا ساعت 4.45 تو تخت بودن و بعد بلند شدم و موهامو مرتب کردم و به خودم رسیدم حتی از پیش دوستش هم که راه افتاده بود باز بهم زنگ نزد.همینجور که جلوی آینه بودم و داشتم آرایش میکردم صدای کلید رو شنیدم اما به روی خودم نیاوردم بازم آخه همیشه دوست داره من در رو به روش باز کنم و با اینکه کلید داره اما باز زنگ میزنه که این دفعه این کارو نکرد اومد تو اتاق تا منو دید گفت خواب نیستی؟! آخه همیشه این ساعت میخوابی؟!! جوابی ندادم و اومد تو سالن و تی وی نگاه کردم که رفت خوابید بازم اهمیتی ندادم و همینجوری گذشت تا دو ساعت بعدش بیدار شد و رفت تو اتاق زبان خوند و محلش ندادم و اونم همینطور...

ساعت 9 از اتاق اومد بیرون و برای شام، آش ظهر رو گرم کردم و اما خودم نخوردم مشغول کارهای آشپزخونه شدم و فقط ازش پرسیدم که برا ناهار فردا کوفته میخوره یا نه چون تا ساعت 1 ظهر کلاس زبان هستیم برا همین ناهار رو شب گذاشتم که فردا فقط گرمش کنم. بعد از نیم ساعتی براش پرتقال پوست کندم و اما خودم نخوردم (این دفعه بحثمون جدیه چون هیچ وقت عادت نداره بدون من چیزی بخوره اما اینبار این کارو کرد) مشغول درست کردن ناهار بودم که مامانم زنگ زد و پرسید شام میریم پیششون یا نه؟ منم گفتم که نه نمیایمناراحت کلی از خونه مامان اینا سروصدا میومد و همه خواهرام بودن جز مننگران(خیلی خیلی بی معرفته).سریع تلفن رو قطع کردم چون بغض کرده بودم و اگه یه کم مکالمه ام طول میکشید میزدم زیر گریه.گریه

 شاید خیلی از خواننده های این پست فکر کنید که دارم الکی یه موضوع ساده رو برا خودم بزرگش میکنم اما باور کنید تحمل این وضع برام خیلی سخته، چون خیلی به ندرت بینمون بحثی پیش میاد و اگه مشکلی باشه سریع رفعش میکنیم اما این بار چشم