سلام

شنبه شب با مامان هماهنگ کردم و قرار شد ساعت ۵ صبح (مامان و بابا) بروند فرودگاه پیشواز برادرم و  خانوادش.منم بعد از اینکه دومادم رو رسوندم سرکار برم خونشون.

 یکشنبه طرفای ساعت 7 صبح مامان زنگ زد که چرا نمیای، منم سریع و زورکی دومادم رو از میز صبحانه بلند کردماز خود راضی و ساعت 7.30 خونه مامان بودم. خانوم برادرم کلی سوغاتی برامون آورده بود هرچند بعضی از جیزهایی که آورده بود سفارشاتی بود که خودمون داده بودیم و هرچی بهش اصرار کردیم که پولش رو بگیره قبول نکرد خیلی هممون رو شرمنده کرد. ساعت 11 گوشفند رو کشتیم در حالی که برادرم یه قرار کاری مهم داشت و همون روز رفت سرکار (خانواده من زیاد به تشریفات پایبند نیست، مثل پرچم زدن و مهمانی گرفتن و غیره). شب با جگر و سیراب شیردان گوسفند قربانی شده خانوم برادرم شام درست کرد و یکی از خواهرهام با یکی از خاله هام شام خونشون مهمون شدیم.خیلی خیلی زحمت کشید. من که لب به سیرابی نزدم حتی بوش حالم رو بد میکنهسبز اما دومادم با چه لذتی میخورد.

دوشنبه ساعت 12 ظهر با مامانم رفتیم آرایشگاه و از اونور خرید.برا اینکه کمی تنوع بشه چتری گذاشتم و یه ذره نوک موهام رو کوتاه کردم.موهام به خاطر مش خیلی بی حالت شده و هرازچندگاهی نوک هاشو میزنم.من که دفعه اول و آخرم باشه که مش کردم.امسال باقالی پاک کرده خریدیم و چقدر خوب و راحتهمژه مامان گوشت میخواست بخره و در مغازه،سیرابی های خیلی تمییزی برا فروش گذاشته بود و مامان چون دیشب دید که دومادم و بقیه خیلی دوست داشتن بازم خریدسبز در راه خونه مامانم باهام هماهنگ کرد که شام پیششون بمونیم . چون دومادم از شب قبلش خسته بود با هماهنگی دومادم قرار براین شد ساعت 5 برم دنبالش  و بریم خونه خودمون و برا شام بیایم خونه مامان.

ساعت 4.5 خوش و خرم اومدم پارکینگ تا ماشین رو بردارم که دیدیم درب پارکینگ رو دارن تعمیر میکنن و امکان اینکه ماشین رو ببرم بیرون نیست. منم با یکی از مالکان ساختمان از قضا از اقوام دورمون هم هست که مسئول تعمیر درب بود بحثم شد. چون زمانیکه با مامان از خرید برگشتیم و دید داریم ماشین رو میاریم تو پارکینگ نگفت امکان بیرون بردنش نیست. خلاصه چنان دعوایی شد که در طول این 26-25 سال عمرم نکرده بودم چون اصولا آدم آرومی هستم و حوصله بحث و بگومگو ندارم چه برسه به دعواعصبانی بالاخره با عصبانیت ماشین رو ترک کردم و رفتم خونه مامان. تو آسانسور به قدری دستم میلرزید نمیتونستم شماره دومادم رو بگیرم بهش بگم که نمیتونم بیام دنبالش. با داد و دعوا برا مامان تعریف کردم و دیدم نمیتونم خونه بمونم. آژانس گرفتم و رفتم خونمون و دومادم هم اومد. خیلی نگرانش کرده بودم.به اصرار منو خوابوند تا کمی اعصابم آروم بشه. ساعت 8 شب با صدای زنگ تلفن بیدار و سریع حاضر شدیم و با آژانس رفتیم خونه مامان. شام اونجا موندیم و مامانم سر فرصت بابا رو در جریان گذاشت. خلاصه روز خیلی بدی رو پشت سر گذاشتم.

سه شنبه رفتم محل کار زن داداشم تا کارهایی که در غیابش انجام شده رو باهاش هماهنگ کنم، ساعت 3 برگشتم خونه و یه چرتی زدم و ساعت 7 با دومادم رفتیم خونه مادرشوهری. خواهرشوهری هم اونجا بود و مادرشوهری یه آش رشته خیلی معرکه درست کرده بود.

امروز هم از صبح خونه بودم و کار خاصی انجام ندادم.

راستی جاری بزرگه هم حامله هستآخ نی نیش با نی نی خواهر شوهری دو ماه تفاوت سنی داره.حسابی سر مادرشوهری شلوغ میشه و دیگه کسی به ما نمیگه که نی نی دار بشیننیشخند