سلام دوستان گلم

بریم ببینیم این چند روز چه اتفاقاتی افتاده

پنجشنبه از صبح خونه بودم و ساعتای 4 دومادم اومد و یه کمی استراحت کرد و حاضر شدیم و رفتیم کرج خونه خواهرم. تقریبا 9-8 ماهی بود نرفته بودیم خونشون. اتوبان خیلی شلوغ بود و یک ساعتی تو راه بودیم تا برسیم نیم ساعت بعد از ما، بابا و مامان و خواهرم و شوهرش هم رسیدن. اونجا همه بهم گیر میدادن که چرا زودتر پایان نامه ات رو انجام نمیدیآخخوب چیکار کنم اصلا حسش نیستناراحت  تا ساعت 1 نصف شب اونجا بودیم. شب خیلی خسته بودیم و هرکاری کردیم که صبح بریم کلاس زبان نتونستیم.

پس جمعه کلاس زبان رو بی خیال شدیم و تا ساعت 9 خوابیدیم که خیلی چسبید. بعدش مثل همیشه دومادم پای کامپیوتر بود و منم مشغول کارای خونه. تا غروب که غذامون رو برداشتیم و رفتیم خونه مامانم. یکی از خواهرام که از مسافرت اومده بود هم اونجا بود. دومادم هم با بابا پای کامپیوتر بودن و وقتی هنوز نرفته بودیم باهام هماهنگ کرد که بریم خونه مامان، میخواد کامپیوتر بابا رو درست کنه و اونجا بهش غر نزنمچشم

شنبه صبح با مامانم و زن داییم رفتیم ولیعصر تا برای روز مادر، برا مامان بزرگم لباس بگیرن. کلی گشتیم و تونستیم 3 تا بلوز هم سایزش براش پیدا کنیم و منم برا مادرشوهری یه پیراهن خریدم. 5-4 ساعتی بیرون بودیم و ساعت 6 دومادم اومد خونه مامان دنبالم. تو راه خونمون، دومادم گفت که مامانش خیلی مریض و سرماخورده اگه میتونم براش سوپ یا آشی براش درست کنم. از آنجایی که عروس خوب و همسر مهربانی هستم مژه قبول کردم که آش بپزم. به محض رسیدن خونه چند ساعتی رو پا بودم تا یه آش جا افتاده درست کنم. ساعت 9 از خونه راه افتادیم. بنده خدا مادرشوهری خیلی حال ندار بود و همش خوابیده بود . فکر نمیکردم از آش خوشش بیاد، دوتا بشقاب پر خورد. حاج آقا هم از همون آش خورد اما قبلش خیلی اصرار کرد که شام از بیرون بگیره اما ما گفتیم شام خوردیم. من نخورده بودم اما همزمان با آش درست کردن ناهار فردای دومادم هم درست کردم و دومادم از همون برا شام ازش خورده بود. چون روحیه مادرشوهری کمی عوض بشه هدیه روز مادر که همون پیراهن بود رو هم زودتر بهش دادیم که خدا رو شکر خوشش اومد.(آخه مادرشوهری سلیقه خاصی داره و هرچی نمی پسنده برا همین خرید براش سخته)

ساعت 12 از خونه مادرشوهری اومدیم بیرون و دومادم اصرار پشت اصرار که تو شام نخوردی و باید شام بخوری و هرچی بهش میگفتم به خدا سیرم و میل ندارم نتونستم حریفش بشم و رفتیم یه فست فود نزدیک خونه مادرشوهری و یه پیتزا خوردیم  که واقعا خوشمزه بود.

یکشنبه ساعت 11 بود که مامانم زنگ زد و میخواست نظرم رو در مورد اینکه با یکی از دوستاش بره مسافرت یا نه بپرسه؟! از اونجایی که برا روحیه مامانم خیلی لازم بود گفتم حتما بره. دوستش از طرف آژانس مسافرتی که مشتریش هست برا کیش دو تا جای خالی داشتن و اونم زنگ زده بود به مامانم. بعد از تلفن مامان مشغول کارای خونه شدم از جارو زدن و اتو کردن  و آشپزی  و لباس شستن

برا روز مادر برا مامانم البته به پیشنهاد خودش براش یه بلوز نخی که میشه ازش به عنوان مانتو استفاده کرد خریدم و بعدازظهر مامانم زنگ زد که اگه میشه هدیه اش رو زودتر بهش بدم. ساعت 6 که دومادم اومد خونه و سر راه نان خریده بود،میخواستم برا شام کوکو سبزی درست کنم اما چون نمیخواستیم نان گرم و تازه از تنور در اومده رو از دست بدیم نیمرو خوردیم.نیشخند و چون دومادم ساعت 6 رفته بود سرکارو خیلی خسته بود و منم از صبح کارای خونه رو کرده بودم رفتیم مثلا یه چرتی بزنیم که تا ساعت 8 خوابیدیم. تا حاضر بشیم ساعت 10، رفتیم خونه مامان. تا ساعت 12 اونجا بودیم. 

امروزم از صبح خیلی نگران مامانم که به سلامت برسه.آخه به این هواپیماها نمیشه اطمینان کرد اما براش آیة الکرسی خوندم و صدقه دادم. تا الان که زنگ زد و گفت که به سلامت رسیدن کیش.

امیدوارم خیلی خیلی بهش خوش بگذره.