سلام دوستان گلم

سه شنبه از ساعت ٧ صبح کارگر داشتم تا ۵ بعدازظهر. بنده خدا هلاک شد از دیوار شستن بگیرین تا بقیه کارها. منم هی نگاش میکردم و خسته میشدمنیشخندساعت ۶ که دومادم اومد من رو تخت افتاده بودم و حال نداشتم بلندشم.دومادم هم بنده خدا فکر میکرد که منم پا به پا کارگر، کار کردم و برا اینکه یه ذره جون بگیرم برام از بیرون شام گرفت و کباب و جوجه کبابی خوردیم که خیلی مزه دادخوشمزه 

چهارشنبه صبح رفتم آرایشگاه و ناهار رفتم پیش خواهرم که خیلی زحمت کشیده بود و یه غذای خیلی خوشمزه درست کرده بود و ساعت 5 رفتم دنبال دومادم و اومدیم خونه و برا شام کوکو سبزی درست کردم.

پنجشنبه از صبح خونه بودم و قرار بود برا شام مهمون داشته باشیم اما چون مامان میخواست بیاد مهمونی رو کنسل کردیم(البته جریان مهمونی دادن بین من و دومادم بود و هنوز کسی رو دعوت نکرده بودیم). مامان ورودش به تهران ساعت 8 بود اما پروازش تاخیر داشت و ساعت 1 رسید خونه. ما هم به درخواست مامان که میخواست حتما همون شب مارو ببینه از ساعت 12 منتظر مامان بودیم منتظر. مامان خیلی زحمت کشیده بود و یه عالمه سوغاتی آورده بودمژه خلاصه ساعت 2.40 برگشتیم خونمون. فرداش (جمعه) تا ساعت 11 خوابیدیمخمیازه.ساعت 1 ظهر بود که بابا زنگ زد که دارن میرن باغ خاله ام و ماهم بریم اما چون من و دومادم در حال انجام پروژه پخت نان خامه ای بودیم و ناهار رو هم حاضر کرده بودم و شب هم خونه مادرشوهری دعوت بودیم بیخیال رفتن به باغ شدیم. جمعه شب با یه ظرف پر از نان خامه ای که محصول مشترک من و دومادم بود رفتیم خونه مادرشوهری که همه بودن (برادرشوهری بزرگه و کوچکه و خواهرشوهری) از همون بدو ورود به منزل مادرشوهری امواج منفی بهمون برخورد کرد _حیف من و دومادم که با اون همه احساس خوب و انرژی مثبت رفتیم اونجا_ چون که جاری کوچکه اول از همه دم در مارو دید اما خودشو زد به ندیدن و وقتی رفتیم داخل خونه تازه بقیه از اومدن ما باخبر شدن و جاری کوچکه با هزار زور و زحمت از جاش بلند شد و باهامون سلام کرد.  از قضا ناراحتی جاری کوچکه مربوط به دلخوری بود که از شوهرش داشت و چون این زوج جوان همه روابطشون چه باهم خوب باشن چه باهم قهر باشن همه بایددر جریانش  قرار بگیرن. مبل کناری جاری کوچکه نشستم و ازش حال خواهرشو نوزادش رو پرسیدم به جای اینکه به احترام اینکه دارم حالش خواهرش رو میپرسم درست جوابم رو بده با زور چشم از تلویزیون برداشت و نسیه ای باهام رفت زد. منم  و رفتم تو آشپزخونه پیش مادرشوهری.تا آخر مهمونی هم اصلا تحویل نگرفتمش.قهر

مادرشوهری خیلی زحمت کشیده بود و دو جور غذا درست کرده بود، تا ساعت 12 اونجا بودیم و چون برادرشوهری کوچکه از زندگی مشترک بدجوری دلش پر بود و میخواست با دومادم درد و دل کنه بعد از رسیدن خونه،دو تا برادر رفتن پارک نزدیک خونمون و تا ساعت 2.45 نصف شب بیرون بودن. همه مشکلات بین برادرشوهری و خانومش به خاطر اختلاف فرهنگی* هست که امیدوارم زودتر بشه حلش کرد و به یه وجهه مشترک فرهنگی برسن.    

دیروز (شنبه) از صبح رفتم چندتا بانک تا اقساط ماهیانه رو بدم و بعد از بانک رفتم دنبال مامانم که رفته بود استخر و از اونجا رفتیم خرید و تا ساعت 4.30 خونه مامانم بودم و بعد با دومادم برگشتیم خونه.ساعت 9 بود که به پیشنهاد دومادم رفتیم بیرون یه دوری بزنیم که رفتیم شهروند و خرید کردیم و شام هم رفتیم بیرون و نزدیک میدان کاج یه پیتزای خوشمزه خوردیم.

امروزم مربای آلبالو درست کردم که گذاشتم خنک بشه و بعد بریزمشون تو شیشه. هنوز آلبالو به بازار نیومده و از آلبالوهای منجمد شده که در فروشگاهها هست استفاده کردم.

--------------------------------------------------------------------------------------------

* زمانی که برادرشوهری جریان آشنایی با جاری کوچکه رو به دومادم گفت با سابقه آشنایی که دومادم نسبت به جاری کوچکه داشت، برادرشوهری رو از اینکار منع کرد اما برادرشوهری زیربار نرفت و اختلاف فرهنگی و طبقاتی رو دست کم گرفت و مسخره میدونست تا اینکه همون شب تو پارک پیش دومادم اعتراف کرد که مشکلاتشون همش به خاطر تفاوت فرهنگی و طبقاتی هست.افسوس