اندر احوالات برادرشوهری و جاری کوچکه (قسمت اول)

سلام

الوعده وفا

قرار بود در مورد جاری کوچکه بنویسم....

فقط ازتون خواهش میکنم پیش داوری نکنید و بدونید که بدون هیچ قصد و غرضی این چیزا رو مینویسم

و در این نوشته ها تنها به دیده ها و شنیده هام اکتفا میکنم.....

جاری کوچکه دو سال از من بزرگتره و سه ماه قبل از من عقد و یک سال بعد از من هم ازدواج کرد...

سال 87 دومادم برادرشوهری کوچکه رو در محل کار خودش مشغول به کار میکنه..(لازمه قبلش بگم که جایی که دومادم کار میکنه تعداد کارمندان خانوم نسبت به آقا خیلی بیشتر هست)...

دومادم قبل از شروع به کار برادرشوهری کوچکه، بهش توصیه هایی کرد.چون برادرش رو میشناخت...(برادرشوهری پسری خوش مشرب و خیلی سرحالی هست)... دومادم گفت که برای اینکه بتونی تو این محیط سالم کار کنی و حرف و حدیثی دنبالت نباشه... بهتره سرت به کار خودت باشه... اگه من (منظور دومادم) تونستم 6سال تو این محیط کار کنم و حرفی پشت سرم نباشه برای اینه که تنها روابطم مختص کار بوده....

تنها دوماه از کار کردن برادرشوهری نمیگذره که خیلی از کارمندان (علی الخصوص جنس مونث) شیفته اخلاق و برخورد برادرشوهری میشن... یکی از این افراد جاری کوچکه بود.... در این ایام دائی جاری کوچکه فوت میکنه و برادرشوهری هم برای جاری کوچکه س.م.س تسلیت میفرسته و این سرآغاز آشنایی جدی این دو میشه... (البته من بیشتر از این نمیدونم)

خلاصه بعد از چندباری قرار گذاشتن بیرون از محل کار، برادرشوهری به مادرشوهری اصرار که براش بروند خواستگاری...از برادرشوهری اصرار از مادرشوهری انکار... تا بالاخره مادرشوهری تسلیم میشه... دومادم به برادرشوهری گفت که جاری کوچکه رو میشناسه و با اینکه دختر خوب و سالمی هست اما از نظر خانواده و فرهنگ خیلی باهم تفاوت داریم.. اما برادرشوهری یک دل نه صد دل عاشق شده بود و هیچی رو نه میدید و نه میشنید...

البته جاری کوچکه هم میدونست چیکار کنه، مثلا میدونست برادرشوهری دوست داره که خانومش چادر سرش کنه، با اینکه از چادر خوشش نمیومد اما یه دوره ای چادری شد (این رو از زبون خود جاری کوچکه شنیدم...)

 بالاخره مادرشوهری و برادرشوهری و دومادم میرن خونه جاری کوچکه برای خواستگاری به یکی از شهرستان های اطراف تهران...

مادرشوهری همون جلسه اول میگه که پسرش هنوز هیچی از خودش نداره و تازه سربازیش تموم شده و 6 ماه هم نیست که رفته سرکار و برخلاف جاری کوچکه که تحصیلات دانشگاهی داره، دیپلمه هستش...

تنها تفاهم این دونفر این بود که جفتشون پدرهاشون رو از دست داده بودن....

مادر جاری کوچکه گفت: همه این چیزها رو میدونه و اصلا هم مهم نیست و تنها سالم بودن پسرتون برامون اهمیت داره و همه چی رو بعدا با هم به دست میاورند...

 خلاصه زودتر از اون چیزی که تصورش رو میشد کرد، این دو نفر نامزد (صیغه) شدند... جاری کوچکه با اینکه میدونست مادرشوهری به این ازدواج راضی نیست اما همه سعیش رو برای به دست آوردن دل مادرشوهری کرد...

زمانی که این دو نامزد بودند... جریان خواستگاری من و دومادم پیش اومد... شب بله برون جاری کوچکه هم حضور داشت و باور کنید نه من، همه فامیلبا  دیدنش خیلی تو ذوقشون خورد چون یه قیافه خیلی خیلی معمولی داشت....(به خدا از روی بدجنسی نمیگم چون چند وقت پیش داشتم عکس های شب بله برونمون رو میدیدم و قیافه جاری کوچکه خیلی تا الان تغییر کرده و خیلی خوب شده)

خلاصه هنوز یک ماه از نامزدی ما نگذشته بود که برادرشوهری و جاری کوچکه عقد میکنن... اما من به دلیل اینکه مسافرت بودم نتونستم در مراسمشون که در محضر بودشرکت کنم...

(به نوشته هام که رنگش قرمز هست توجه کنید، چون بعدا میخوام در آینده بهشون اشاره کنم..)

1. مادرشوهری یکی از اقوام دوستش در خیابان میرداماد محضر ازدواج داشت و به برادرشوهری پیشنهاد کرد که اونجا رو ببینن و اگه خواستند وقت بگیرند..

اما برادرشوهری از همون شروع نامزدیشون به بعد دیگه هرچی جاری کوچکه میگفت بود و در یکی از خیابون های شلوغ جنوب شهر یه محضر رو رززو کردند که به محل زندگی خانواده جاری کوچکه نزدیک باشه...

شب عید غدیر مراسم عقدشون بود که بماند چقدر مادرشوهری اینها حرص خوردند تا از ترافیک شب عید شهر بگذرند و خودشون رو به مراسم برسونن....(مخصوصا دومادم که خیلی وقت شناسه)... اگه اغراق نکنم دومادم گفت حدود 3-2 ساعتی تو ترافیک معطل شدند...

محضر خیلی درب و داغون بود و فیلمی که دومادم گرفته بود نشون میداد که چقدر جای افتضاحی هست...بعد از اون همه معطلی که به محضر برسند حدود 1ساعت شایدم بیشتر منتظر عاقد بودن... الان یادم نیست که چرا عاقد دیر کرد... اما بعد از کلی سلام و صلوات که تشریف فرما شد به قدری پیر بود که صدای اطرافیان رو به زور میشنید و در فیلمشون معلومه... بیشتر از اینکه مراسم خاص و روحانی عقد باشه (کسانیکه ازدواج کردند میدونن منظورم چیه، یه حس خاصی در زمان خوندن خطبه حکمفرما میشه حتی من شنیدم و البته به خودم هم ثابت شده که اینقدر اون لحظه از لحاظ معنوی خاص هست که هر دعایی بکنی مستجاب میشه، برای من که اینجوری بود) همه داشتن میخندیدن و کسی به خبطه گوش نمیکرد... 

بعد از عقد، خانواده جاری کوچکه هیچ منعی برای رفت و آمد این دو نمیذارند....   از اون سمت جاری کوچکه مدام برای مادرشوهری س.م.س میفرست و کلی ابراز علاقه میکرد... زمانی که من نامزد بودم و خونه مادرشوهری میرفتم میدم که جاری کوچکه چقدر با مادرشوهری و خواهرشوهری روابط گرم و صمیمانه ای داره....

یادم میاد که به محض این که غذا خورده میشد میرفت تو آشپزخونه پای ظرف شستن و مدام حرف زدن با خواهرشوهری... با اینکه من آشنایی قبلی با مادرشوهری و خواهرشوهری داشتم اما اینقدر باهاشون صمیمی نبودم و متعجب که جاری کوچکه چطور اینقدر سریع با اینها صمیمی شده.... اون موقع که برای خرید عروسی میرفتیم... مادرشوهری کلی پز جاری کوچکه رو میداد و س.م.س ها . هدیه هایی که براش میگیره رو به من و مامانم نشون میداد... وقتی تعجب زده به مامانم میگفتم چطور اینقدر سریع با اینها جفت و جور شده مامانم در جوابم میگفت که بذار چندوقتی بگذره و برای قضاوت کردن زوده...

طوری مادرشوهری از جاری کوچکه حرف میزد که یه جورایی با اینکه آدم حسودی نیستم اما حس حسادتم رو قلقلک میداد...زمان نامزدی ام با جاری کوچکه اصلا جور نبودم در حد سلام و خداحافظی ساده بود...

2. دومادم همه خرید عروسی رو چه از نظر مالی و چه از نظر سلیقه ای به مادرشوهری واگذار کرده بود و الحق هم که چیزی کم نذاشت برای یه چیز خیلی ساده و کوچیک کل بازار رو زیرو رو میکرد.. به طوری که من و مامانم صدامون در میومد که اینقدر سختگیری لازم نیست 

مادرشوهری به من ودومادم هم همون محضر رو پیشنهاد کرد... دومادم هم به اصطلاح ریش و قیچی رو داده بود دست مادرش... چون دومادم سرکار بود.. من رفتم دنبال مادرشوهری و باهم رفتیم محضر رو دیدیم و برای 18 اسفند رززو کردیم...

(متن قرمز رنگ شماره 1) 18 اسفند که روز عقدمون بود... (اگه به لینک مراجعه کنید ماجرای روز عقد رو نوشتم)شب که قرار بود مادرشوهری اینها بیان خونمون تا هم شام دورهم باشیم و هم خریدهای عروسی رو بیارن...کلی اومدنشون طول کشید... وقتی هم که اومدن قیافه برادرشوهری و جاری کوچکه اصلا خوب نبود و معلوم بود که دیر اومدنشون دلیلی داشته.. بعد از شام برادرشوهری و جاری کوچکه برخلاف اصرارهایی که خانواده ام کردن،رفتند... بعدا دومادم بهم گفت که جاری کوچکه در فاصله ای که از محضر برن خونه رو مخ برادرشوهری کار کرده بود که چرا مراسم عقد مارو اینجوری نگرفتن و کلی مقایسه کرده بود... برادرشوهری ساده و بی سیاست هم بعدازظهر وقتی مادرشوهری از سرکار برمیگرده کلی باهم دعوا میکنن... (از اونجا میگم که جاری کوچکه رو مخ برادرشوهری کار کرده چون با توجه به شناختی که از برادرشوهری داریم خیلی همه چی رو ساده و بی آلایش میگیره و به قول معروف اصلا تو این باغها نیست و توی محضر خیلی خوشحال بود و اونی که سعی میکرد به زور لبخند بزنه جاری کوچکه بود)

همه این وقایع در از آذر تا اسفند 87 اتفاق افتاد

عروسی ما به خوبی و خوشی برگزار شد... یادمه عید 88 که با مادرشوهری و خواهرشوهری رفتیم شمال... یکی از شب ها که من و دومادم در باغ قدم میزدیم... به دومادم گفتم که من نمیتونم مثل جاری کوچکه ابراز علاقه کنم.. نمیتونم به هر بهانه ای س.م.س بدم... دومادم هم من رو درک میکرد و بهم هیچ سختگیری نمیکرد...

باید این رو هم اضافه کنم که برادرشوهری به خاطر اختلافی که در محل کارش پیدا کرده بود بعد از دوماه از عقدشون از اونجا میاد بیرون....

ادامه دارد

/ 9 نظر / 201 بازدید
SOMAEERA

سلام پیش میاد ! کسانی که دختران بلد نیستند که چه جوری اس ام اس بکنند! واقعا سخته که چه جوری با خانواده شوهری ابراز علاقه بکنه

زهرا

بسیار خوشمان آمد...زودی بقیه اش را بنویس... [نیشخند] من جاری ندارم ولی شنیدم میگن جاری از هوو بدتره... البته تو خودت دلت پاک و مهربونه و معلومه کاملا سعی میکنی که خوبی های طرف رو ببینی... واقعا آفرین...[بغل]

عسل

سلام عروس خانم راستشو بخای وقت نکردم بخونمت ولی قول میدم میامنو میخونمت خاستم بهت یه سلامی عرض کنم شااااااااااد باشی[ماچ]

سارا از ساری

سلام عزیزم.خوبی خانمی[بغل] عجب پس جریان از این قراره.همیشه ازدواجهای هولهولکی اخر و عاقبت نداره.انقدر دعا میکنم واسه داداشم که یه وقتی اینجوری عاشق نشه که با چشمای بسته تصمیم بگیره[ناراحت]نمیدونم چی بگم ولی حتما الان برادر شوهریت کلی پشیمونه.خدا کنه رابطشون بهتر بشه.مادر شوهری رو بگو که چقدر سنگ اینو به سینه میزد.من جاری ندارم ولی میدونم که اگه جاری دار شدم باید منتظر خیلی چیزا باشم.اما خدارو شکرحسود نیستم[خجالت]

نسرین

تا الان که خوندم عجب جاری زرنگ و با سیاستی داری.کاش منم نصف سیاستشو داشتم(البته بذار بقیشم بخونم)[چشمک]

پرنسس شب

واقعا مامانت راست گفت برای قضاوت زوده... اینجور آدما بعد از چند وقت خسته میشن و خود واقعیشون رو نشون میدن... ما یه همچین آدمی تو خانوادمون داریم . حالا باید دیدش که هیچکی نمیتونه باهاش حرف بزنه سریع دعوا راه میندازه. چقدر تند تند آپ کردی من عقب موندم.[نگران]

آرزو

جاری من خصوصیات جاری تو رو داره . البته 2 سال از من کوچیکتره. به حدی نسبت به من حسوده که بچه دار نشده .باور کن صبر کرده تا تو این مورد هم از من و همسری تقلید کنه و ببینه چی به نفعشه ! آخه می ترسه اگه کاری رو خودش انجام بده بعدا ببینه ما بهترشو انجام دادیم و اون از قافله عقب مونده. بدجور هم برادر شوهریمو تربیت کرده.

یاسی♥

ههههههه خدارو شکر من جاری ندارم [خنده] خدا بهت صبر بده خانمی[لبخند]

فریبا

آخ که چقدر زندگیت لوس و بیمزه است راستی از اینکه به زور چادری شدی عقده ای شدی داری به جاریت حسودی میکنی.....