ماجراهای من و دومادم 117

سلام دوستان گلم

انشالله که خوب و خوش و سرحال باشین...

حتما همتون درگیر خونه تکونی و کارهای عید هستین و دیگه دست و پا و کمر براتون نمونده

ما هم بدجور درگیر اثاث کشی و جمع و جور کردن خونه هستیم.... فقط چند دست لباس برا خودمون گذاشتیم و بقیه رو گذاشتیم تو ساک....فرش ها و قالیچه ها رو جمع کردیم....

راستی از خونمون عکس گرفتم و وقتی اثاث ها رو بردیم و چیندیم در اولین فرصت براتون آپ میکنم....

1. میخوام هر عکس رو در سه مرحله 1. نقاشی شده 2. کابینت و دکور ها نصب شده 3. اثاث های چیده شده براتون بذارم.... (نظرتون چیه؟؟؟؟)فقط باید کمی صبور باشین، چون اون خونمون هنوز تلفن نداره بنابراین اینترنت هم تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد.... بلکه از خونه مامانم بیام و بهتون سر بزنم....

2. خونمون رو نقاشی کردیم و خیلی عالی شد.... همه میگفتن رنگش برای شروع خوبه و بذارین 3-2 سال بگذره تا خونه سرما و گرما ببینه و هرجاش که خواست تَرَک بخوره و اونوقت رنگ کنید... اما من دومادم رو راضی کردم که الان تا هنوز نرفتیم تو خونه، رنگ بشه بهتره تا اینکه وقتی اثاث ها رو چیندیم کارگر و نقاش بخواد تو خونه زندگیمون باشن....

3. راستی اوایل اون هفته دومادم مثل همیشه، شب زنگ میزنه به مادرشوهری تا حالش رو بپرسه و مادرشوهری حرف فرش رو میکشه وسط و میگه از اون روز که عروس گفت که فرش میخواد منم شبها خواب ندارم و موندم که چجوری پولش رو جور کنم.... دومادم برای اینکه جلوی من به مامانش حرفی نزنه میره تو اتاق و باهاش صحبت میکنه و میگه(البته این گفته های خود دومادم هست و خدای ناکرده فکر نکنید من گوش وایستاده بودمنیشخند): مگه خودت بابت هدیه خونه اصرار نکردی بعدشم نه من و نه عروس هیچ توقعی نه از تو و نه از هیچکش دیگه داریم... بعدشم عروس غرور داره که جلوش داری حساب و کتاب میکنی.... خیلی عروس بهش برخورده و ناراحت شده... مادرشوهری هم در جواب حرفهای دومادم میگه که من اصلا همچین منظوری نداشتم و نمیخواستم عروس رو ناراحت کنم... خلاصه کلی مادر و پسر با هم حرف میزنن...

4. فرداش وقتی داشتم باقی ظرفها رو روزنامه پیچ میکردم و میذاشتم تو کارتون، مادرشوهری زنگ میزنه و  معلوم بود که میخواست به زور باهم حرف بزنه که غیر مستقیم از دلم کار اون روزش رو در بیاره...کلی اصرار کرد که بیاد کمکم اما من قبول نکردم... چون کم کم کارهام رو انجام بدم هم به حال خودم هستم اما هم اینکه میدونم چی رو کجا گذاشتم....

5. یه میز کامپیوتر داشتیم که تو خونه جدید دیگه لازمش نداریم البته یه سالی میشد از وقتی که  لپ تاپ گرفتیم تقریبا بلااستفاده مونده بود.. شوهر خواهرشوهری از سرکار یه سر اومد خونمون و با دومادم کار داشت و بهش میز رو نشون دادیم که اگه کسی رو میشناسه بهش بگه که بیاد میز رو برداره... احمد تعجب کرد که نمیخوایم بفروشیمش ... خلاصه یه ربع نشده بود که از خونمون رفته بود که زنگ زد که برادرش فردا از دانشگاه میاد و میز رو میبره...

6. قبل از رفتن به خونه مادرشوهری، یه سر میریم خونه برادرشوهری بزرگه تا هم خودش و خانوادش رو ببینیم هم یه مبلغی رو بیشتر جنبه تشکر از اینکه باعث شد که ما خونه دار بشیم رو بهش بدیم... وقتی رفتیم اونجا دیدیم برادرشوهری کوچکه و خانومش هم اونجا هستن... نمیدونم جاری کوچکه چش بود چون کلی تو قیافه بود.... مخصوصا وقتی من داشتم بابت خونه از جاری بزرگه تشکر میکردم و حرفهایی زدم به قول معروف به در گفتم که دیوار بشنوه....چون نمیخوام خیلی حس کنجکاویتون رو تحریک کنم یکیش رو میگم.... به جاری بزرگه گفتم:"اولش که تو جاده بودیم که بریم سمت شهرک اصلا از جاده و محیطش خوشم نیومد نه اینکه من تا حالا پام رو به شهرها و شهرک های اطراف تهران نذاشته بودم نمیدونستم چه جور جایی انتظارم رو میکشه... حتی خود شهرک هم خورد تو ذوقم اما بعدش که خونه هاش و محیطش رو بیشتر گشتم، دیدم که بد که نیست خیلی هم خوبه..." خودتون تصور کنید که قیافه جاری کوچکه چجور شد...مژه

بعدش برادرشوهری و جاری کوچکه از ما خداحافظی کردن تا برن یه سر خونه خواهرشوهری.... ماهم رفتیم خونه مادرشوهری...

حاج آقا و مادرشوهری خیلی تحویلمون گرفتن و بعد نیم ساعت هم برادرشوهری و جاری کوچکه هم اومدن... نمیدونم تو این فاصله چه اتفاقی افتاد چون جاری کوچکه کلی تحویلم گرفت و حالش خوب شد

مادرشوهری وقتی فهمید که میز کامپیوتر رو رد کردیم و به اون نگفتیم کلی ناراحت شد... اما حس بدجنسانه من خوشحال بود...از خود راضی

7.  5شنبه دومادم رفت کار رنگ رو از نقاش تحویل بگیره و باهاش تسویه حساب کنه... اما از اونجایی که چارچوب کمد دیواری ها رو اشتباه رنگ زده بود کلی معطل میشه تا دوباره رنگش رو عوض کنه....خیلی خسته بود و وقتی برمیگرده خونه شامش رو میخوره و روی مبل داشت چرت میزد که خواهرشوهری زنگ میزنه و بعد از حال و احوال میگه که میخواد بیاد خونمون...منم گفتم که دوماد خسته هست و داره استراحت میکنه و بهتره که بذارن انشالله وقتی اثاث کسی کردیم خونه جدیدمون بیان.. خواهرشوهری میگه:"اون خونتون خیلی به ما دور هست و نمیتونیم اونجا بیایم" منم بهش گفتم:"اگه تو که خواهرش هستی همچین حرفی میزنی وای به حال غریبه ها اونها چی میخوان بگن" (بیشتر منظورم به شوهرش بود)... خواهرشوهری انگار میفهمه که چه حرفی زده و حرف رو به شوخی و خنده میندازه.... اما نمیدونم چی فکر کردن که تو این شرایط که من فقط 2تا بشقاب و 4تا لیوان و 2تا زیردستی برا خودمون گذاشتیم بیاد خونمون مهمونی....

8. امروز با دومادم میریم خونه تا پکیج و شوفاژها رو نصب کنن... فردا هم قراره بیان کابینت ها و دکور ها رو نصب کنن...

/ 27 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

به به باز هم یک یادداشت مفصل از عروس خانم. خسته نباشی از بابت جابجایی و زحمت هایی که میکشی. عروس جان یک چیزی در بین یادداشت هات متوجه شدم گفتم به خودت هم بگم. به نظرم اومد در یادداشت های جدیدت، نسبت به قدیمی ها، برخوردت با خانواده همسرت خیلی دقیق تر و بهتر و با سیاست تر شده. البته منظورم از سیاست، چیز بدی نیست. منظورم اینه که عکس العمل بهتری نشون میدی و کمتر خودت رو به خاطر مسایل کم اهمیت خسته میکنی.

سارا از ساری

سلام عزیزم خوبی؟خوش میگذره خانمی؟[قلب]

مهتاب

فکر کنم یه ذوق و شوق خاص داری امسال واسه عید. امیدوارم همین طور که امسال با این تحول بزرگ و خوب برات شروع شده، همیشه همین طور باشه و ذوق و شوق زندگی داشته باشی. [گل]

روژین

عزیزممم خونه جدیدتون خیلی مبارک باشه :×

الهه

عزیزم چند روز پیش وبلاگتو پیدا کردم و گفتم بذار رندوم چند تا پستشو بخونم که این چند تا منجر شد به کل آرشیوت که ماشالله حسابی هم توپول مینویسیاااااااا.ولی خارج از شوخی نوشته هات به دل میشینه چون احساس میکنم صداقت تو نوشته هات هست.برات یک عمر موفقیت و خوشبختی آرزو میکنم دوست جدیدم

نرگس

سلام عزیزم نه هنوز ما نرفتیم اگه خدا بخواد فروردین میریم خونمون

نرگس

من هم لینکتون میکنم

الی

سلام عروس جون می بینم که خیلی خوب حق جاری کوچیکه رو کف دستش گداشتی آفرین بعضی وقت ها باید جواب داد

مهسا

عروس خانوم ناراحت نشو از قدیم ایام گفتن تا کور شود هر آنکه نتوان دید[ماچ] تو کارخودتو کن به حرفای دیگرون توجه نکن

آرزو

[گل]خونه جدید مبارکتون باشه[گل]