ماجراهای من و دومادم 116 (با عرض معذرت که طولانی شد)

سلام به دوستان خوب ومهربونم

خیلی خیلی از تبریکاتتون ممنونم

خیلی شرمنده هستم که نتونستم زودتر بیام و جواب محبت هاتون رو بدم در اولین فرصت همه نظرات رو جواب میدم

حالا بریم سر اتفاقات این چند روز

پنجشنبه 27 بهمن

چون برادرشوهری ماشینش خراب بود و فقط میخواست به خاطر ما از خونه بیرون بیاد و هوا هم برفی بود دومادم بهش زنگ میزنه که میریم دم در خونشون دنبالش... اما به خاطر هوا به قدری اتوبان همت ترافیک بود که مجبور شدیم بهش زنگ یزنیم و بگیم بیاد سیدخندان و ماهم از اونجا بریم دنبالش...

کلی اتوبان تهران _کرج رفتیم و برگشتیم تا برادرشوهری مسیر یادش اومد...

بهتره اول از موقعیت منطقه بگم.... از کیلومتر 17اتوبان مخصوص به سمت شهریار حرکت میکنیم، به سمت شهرک اداری میریم(برای این بهش میگن شهرک اداری چون همه ارگان و وزراتخانه ای اونجا شعبه داره...) تو شهرک اداری یه بیمارستان بزرگ تامین اجتماعی هم هست... داخل شهرک اداری یه شهرکی هست به اسم شهرک وائین... منطقه ای هست که حدود 10 سال از عمرش میگذره و اوج ساخت و ساز در شهرک برای 3-2 سال اخیر هست و همه امکانات رفاهی از قبیل فرهنگسرا، باشگاه ورزشی، مدرسه و همه نوع مغازه ای وجود داره... چون بادهای معروف شهریار از این منطقه میگذره و به تهران میرسه اجازه بیشتر 2تا 3 طبقه ساخت نمیدن... برادرشوهری آپارتمانی که گرفته بود رو اول بهمون نشون داد...یه خونه 70 متری که در هر طبقه 4واحد بود... نقشه خونه بد نبود اما اونی نبود که من و دومادم بپسندیم.... برادرشوهری شهرک رو بهمون نشون داد و اولش یه کم تو ذوقم خورد چون من هیچوقت تو شهرک های اطراف تهران پام رو هم نذاشته بودم چه برسه بخوام زندگی کنم....همیشه هم از شهرک های مسکونی اطراف تهران یه ذهنیتی داشتم که هیچ امکاناتی نداره و همه خیابون هاش خاکی هست... اما وقتی بیشتر شهرک رو گشتیم دیدم با ذهنیتم کاملا مغایرت داره... برادرشوهری ما رو به یه املاکی برد و اونها هم کلی خونه بهمون نشون دادن... خونه هاش بزرگ و خوش نقشه بودن.... پنجره های بزرگ در سالن، آشپزخونه های دلباز و اتاق خوابهایی با کمد دیواری های جادار..... یکی از خونه ها رو نشون کردیم و قرار شد که بابا و مامانم رو بیاریم و اگه ok دادن خونه رو بگیریم.... تا ساعت 3 اونجا بودیم... میخواستیم با برادرشوهری ناهار بخوریم که جاری بزرگه ناهار منتظر شوهرش بود.... برادرشوهری رو تا یه جایی رسوندیم و خودمون هم داشتیم از گرسنگی میمردیم... رفتیم رستوران باروژ... ساعت 5 خوابیدیم تا ساعت 6.30.... بعدش حاضر شدیم و رفتیم خونه مامانم مهمونی... خواهرم هم از کرج اومده بود و خیلی بابت خونه خوشحال شد.... شب تا ساعت 2 بیدار بودیم و در مورد خونمون فکر میکردیم...

جمعه  28 بهمن

با اینکه شب قبلش دیر خوابیدیم اما ساعت 7 صبح خیلی سرحال بیدار شدیم و ساعت 9 با بابا و مامان قرار داشتیم... با یه ماشین رفتیم و بابا و مامان خیلی از منطقه خوششون اومد.... اما از خونه ای که انتخاب کرده بودیم راضی نبودن به چند دلیل: 1.طبقه سوم بود  2. پشت به آفتاب بود

اما دلایل ما برای
انتخاب این خونه: 1. وام مهر داشت 2. این خونه همراه با پکیج و  شوفاژ  3. کابینت 4. رنگ شده بود در ضمن متری 950 هزار بود... چون این موارد رو داشت تو هزینه های ما خیلی صرفه جویی میشد...

تو این شهرک بعضی سازنده ها خونه هایی رو که میسازن همراه با پکیج و شوفاژ و کابینت میذارن وگرنه اکثر آپارتمان ها فاقد این امتیازات هست....

وقتی یکی از آپارتمان ها رو دیدیم که با معیارهای بابا و مامان همخوانی داشت من به بابا گفتم:"بابا جان اخه ما اینقدر پول نداریم بابت این خونه... " بابا بهم اطمینان داد که
کمکمون میکنه..... این خونه که بابا و مامان پسندیدن: 1. 100 متر بود 2. روبه آفتاب بود 3. دوتا پنجره بزرگ در سالن داشت 4. وام مهر داشت 5. به همراه دو تا اتاق بزرگ  اما مبلغش برای ما زیاد بود متری یک میلیون و صد هزار تومان...

مامان اصرار داشت این خونه رو بگیریم چون آفتاب رو بود و استدلالش این بود که بعد چند سال دیگه که بچه دار بشیم، بچه نیاز به خونه ای داره که آفتاب  داشته باشه....

خلاصه با سازنده آپارتمان قرار گذاشتیم و با کلی چک و چونه متری 80هزار تومان تخفیف گرفتیم.... ساعت 5 بعدازظهر کارمون تموم شد...

تا یادم نرفته انقدر بابا از کار سازنده آپارتمانمون خوشش اومد که یه زمینی که قراره بسازه رو ازش پیش خرید کرد.... بابا خیلی من و دومادم رو شرمنده خودش کرد...حدود 52 میلیون رو از خودش داد تا هروقت که پول دستمون اومد بهش پس بدیم....

وقت نشد که ناهار بخوریم ساعت 7 برگشتیم خونه و به خاطر خرید خونه با بابا و مامان رفتیم رستوران تا شام و ناهارمون رو با هم بخوریم و مهمون ما بودن... ساعت 9 برگشتیم و دومادم با صاحبخونمون صحبت کرد و اونم گفت که فعلا پولی نداره تا پول رهن خونه رو بهمون پس بده.. اما همه سعیش رو میکنه تا قبل از عید خونه رو اجاره بده....

شنبه 29 بهمن

بعد از رفتن دومادم خونه رو مرتب کردم، ساعت 11 از برای کارهای پایان نامه از خونه زدم بیرون و کلید خونه رو به صاحبخونمون دادیم تا اگه در نبود ما مشتری اومد بتونه خونه رو نشون بده....ساعت 3 برگشتم خونه و بی نهایت خسته بودم...

برادرشوهری کوچکه وقتی میفهمه ما اونجا خونه گرفتیم از دومادم آدرس شهرک رو گرفت تا خونه هاش رو ببینه... وقتی از اونجا برمیگردن برادرشوهری میگه که اونجا زیر مجموعه شهریار هست و به طور کلی کلاس نداره... وای که چقدر بهم برخورد... اخه میدونم این حرف جاری کوچکه هست... آخه خود جاری کوچکه مال همین شهرهای اطراف تهران هست و تازه به یه جایی رسیده و حرف از کلاس میزنه.... خدا بهشون عقل بده....خیلی دلم شکست....

یکشنبه 30 بهمن

برای اینکه وام مهر خونه ای که گرفتیم بهمون تعلق بگیره باید هیچ قسط عقب افتاده ای نداشته باشیم... اما از اونجایی که شروع زندگیمون با وام و قسط بوده و چندتا از قسط هامون هم نداده بودیم.... دومادم از پس اندازمون مقداری پول برداشت و بهم داد تا بتونم قسط های عقب افتاده رو صاف کنم.... مامانم خونه مامان بزرگم بود و ساعت 2 رفته بودم به یکی از بانک هایی که نزدیک خونه مامان بزرگم بود...به مامان زنگ زدم که اگه اونجاست برم پیشش تا هم مامان بزرگ رو ببینم و هم با مامانم برگردم خونه.... ساعت 3 رسیدم خونه مامان بزرگم....مامانم بهم خبر داد که تنها دختر خاله ام داره میره بیمارستان برای زایمان...

چون خاله ام ریه اش عفونی شده نمیتونه با دخترش بره بیمارستان و از مامانم خواهش کرده بود که اگه میتونه بره و دخترش رو تنها نذاره... من با این دختر خاله ام تنها 6ماه تفاوت سنی دارم و قبل از ازدواجمون خیلی باهم صمیمی بودیم...
منم با مامان رفتم بیمارستان.... وقت عمل رو دکتر ساعت 7 گذاشته بود و تا از اتاق عمل بیاد بتونیم پسر گلش رو ببینیم و ساعت 8.30 شب شد و تا برگردیم خونه کلی تو ترافیک موندیم... بابا جایی نزدیک خونه ما جلسه داشت و تو راه به دومادم زنگ زدم که غذاهایی که در یخچال داریم رو گرم کنه.... بابا بعد از جلسه ساعت 11 اومد و ساعت 12 از خونمون رفتن.....

دوشنبه 1 اسفند

دومادم مرخصی گرفته بود.... ساعت 11 رفتیم خونه مامان و بعد از ناهار رفتیم خونمون رو ببینیم تا سفارش کابینت بدیم... بنگاهی که خونه رو برامون معامله کردن واقعا آدم های خوبی هستن و بدون هیچ چشمداشتی تو این شهر غریب کمکمون میکنن.... کابینت کار رو اونها بهمون معرفی کردن و کلی هم برامون تخفیف گرفتن....من سر رنگ کابینت با مامان و دومادم اختلاف نظر داشتم، اما اونها موفق شدن... من رنگ کابینت ها رو دوست ندارم.... بعد از برگشت از اونجا ساعت 7 رفتیم خونه مادرشوهری... اما من به قدری خسته بودم که نشسته چرت میزدم....
مادرشوهری و حاج آقا خیلی خوشحال بودن...شام مادرشوهری کلم پلو درست کرده بود با اینکه نرم شده بود اما خوشمزه بود... مادرشوهری گفت مهمونی که میخواست 13بهمن بگیره و کنسل شده بود رو چهارشنبه برگزار میکنه و منم حتما بیام....دم رفتن
مادرشوهری ازم خواست که برای کادوی خونه خریدنمون چی برام بگیره... دومادم گفت هیچی نمیخواد بگیری اما مادرشوهری اصرار داشت که بگم چی نیاز دارم منم بهش قول دادم که ببینم خونمون چی کم داره . بهش میگم....

تو راه برگشت خونه به دومادم گفتم چون مامانت خیلی اصرار داره بهش میگم که سالن خونمون دوتافرش نیاز داره و اگه میخواد برامون فرش بگیره.. دومادم ازم خواست که چیزی نگم اما من بهش تاکید کردم که مامانش خودش ازم خواسته...(این حرف مادرشوهری برای ما یه چیز عادی هست چون من تو خانوادمون تولد یا هر مناسبتی که میشه از طرف مقابلمون میپرسیم که چی نیاز داره تا همون رو براش بگیریم... اوایل برای دومادم خیلی غیرعادی بود اما حالا اونم فهمیده که چقدر برای کسی که میخواد هدیه بگیره کار راحت میشه... مثلا مامانم برای روز مادر برای هر نوع بودجه ای چند هدیه در نظر میگیره و هرکدوم از خواهرها و برادرم با توجه به پولمون هدیه موردنظرش رو میگیریم....نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

سه شنبه 2 اسفند

خیلی خسته این چند روز بودم و از صبح خونه بودم...

صبح چندتا مشتری اومدن و خونه رو دیدن اما از نقشه خونه خوششون نیومد.... صاحبخونمون خیلی از اینکه خونه
رو صحیح و سالم بعد از دوسال نگه داشتیم خوشش اومد و کلی تشکر کرد... آخه ما تنها 3تا میخ به دیوار زدیم که اصلا معلوم نیست....

ساعت 11 از دومادم ماشین رو گرفتم و با مامانم رفتیم خرید... بعد از خرید سر راه رفتیم دنبال دومادم و برگشتیم خونه مامان....

مامانم خیلی اصرار داشت که برای هدیه خونمون میز ناهارخوری بگیره... اما دومادم قبول نمیکرد اما وقتی دید که مامان خیلی مصمم هست رفتیم دلاوران... از همون جایی که 3سال پیش مبل هام رو گرفتم سفارش میزناهارخوری رو دادیم....

اولین خونه ای که برای شروع زندگی انتخاب کردیم 58 متر بود و سالن خیلی کوچکی داشت و مامان نتونست طبق خواسته خودش برام جهاز بگیره... حتی اصلا راضی نبود که ما زندگیمون رو تو این خونه به کوچکی شروع کنیم... اما خواهرم مامان رو راضی کرد.... حالا مامانم به هر بهانه ای میخواد اون چیزی که تو جهاز نتونست بهم بده رو بهمون هدیه بده... مثلا تو این خونه که اومدیم چون بزرگتر بود به زور من و دومادم رو برد تا به سلیقه خودمون ویترین انتخاب کنیم....با اینکه نه من و نه دومادم راضی نیستیم اما امان از وقتی که مامان بخواد کاری بکنه اونوقت نمیشه منصرفش کرد...

چهارشنبه 3 اسفند

صبح بعد از رسوندن دومادم به شرکت.. ساعت 9 راه افتادم خونه مادرشوهری... یه ساعتی تو ترافیک بودم تا برسم خونشون... مادرشوهری کلی کار نکرده داشت... از ظرف های مهمونی رو آماده کردن تا جارو زدن... تو کارها کمکش کردم.. خواهرشوهری رفته بود واکسن دخترش رو بزنه..
دخترش خیلی بی تابی میکرد....وقتی مادرشوهری داشت تو آشپزخونه غذا رو آماده میکرد و کسی دوروبرش نبود بهش گفتم که خونمون 2تافرش 9متری نیاز داره... مادرشوهری تا این رو شنید بلافاصله گفت حالا ببینم چی میشه باید حساب و کتاب کنم آخه خاج آقا برای دختر خواهرش که فرش خرید 800-700 هزار تومان پول داده.... من دیگه حرفی نزدم و از آشپزخونه اومدم بیرون.... فقط خدا میدونه چه حالی شدم... خیلی سعی کردم ظاهرم رو نگه دارم.. خاله های دومادم تا من رو میدیدن میگفتن که چرا هنوز نی نی ندارم و تا میفهمیدم خونه خریدیم خیلی خوشحال شدن و کلی تبریک گفتن.... تو آشپزخونه که داشتم
سالاد درست میکردم ، حرف برگشتن یکی از خاله ها به خونشون شد و مادرشوهری بدون اینکه به من چیزی بگه بهشون گفت که عروس ماشین داره وسر راه شما رو میرسونه بعدش میره خونشون... خیلی بهم برخورد اما به روی خودم نیوردم... اولا خونه اون خاله دومادم قیطریه هست و من اون سمت ها رو اصلا بلد نیستم و بعدشم برای برگشت به خونمون باید از اتوبان صدر برمیگشتم که کلی ترافیک بود....

ساعت 3.5 بدون اینکه به کسی چیزی بگم لباس هام رو عوض کردم واز همه خداحافظی کردم و داشتم روسری ام رو  سر میکردم که یکی دیگه از خاله هاش ازم خواست که سرراه تا یه جائی برسونمش و منم گفتم که مسیرم اصلا باهاش یکی نیست ....

با اینکه کسی رو خونشون نرسوندم و ساعت 3.30 راه افتادم ساعت 5 رسیدم خونه.... تو راه به خاطر حرفی که مادرشوهری بابت هدیه خونه زده بود گریه کردم.... خیلی بهم برخورد...دومادم تا در خونه رو بهم باز کرد تعجب کرد که چرا قیافه ام اینجوریه....تا گفت چی شده؟؟؟
منم دوباره زدم زیر گریه و جریان رو بهش گفتم... دومادم بهم گفت که بهم گوشزد کرد که چیزی نگم... منم اعتراف کردم که حرفش رو گوش نکردم به ضررم شده....

آخه بیشتر از این دلم میسوخت که مامان من چه جوری برخورد میکنه و با چه جون و دلی از هر نظر کمکمون میکنه و واقعا دومادم رو مثل پسر خودش میدونه اما از اون سمت مادرشوهری جلوی من حساب و کتاب میکنه....

به اصرار دومادم یه ساعتی خوابیدم و بعدش یه مشتری اومد تا خونه رو ببینه و  یه سر رفتیم خونه خاله ام تا بهشون یه سر بزنیم...شوهرخاله ام تنها بود و خاله ام مامان بزرگم رو برده بود دکتر تا نتیجه پاتولوژی رو ببینه و نظرش رو اعلام کنه... با شوهرخاله ام از هر دری حرف زدیم تا خاله ام برگشت و رنگش مثل گچ سفید شده بود هم به خاطر مامان بزرگم هم به خاطر اینهمه وقتی که تو ترافیک مونده بود تا برگرده خونه....تا مارو دید یه کم بهتر شد و دکتر خیلی راحت بهشون گفته که سن و شرایط جسمانی مامان بزرگم اجازه جراحی نمیده و شیمی درمانی رو هم رد کرده و در کل گفتش که زیاد اذیتش نکنید و بذارید با همین شرایط بمونه.... شوهرخاله ام نذاشت بریم خونه و به اصرار شام نگهمون داشت...

پنجشنبه 4 اسفند

ساعت 9 یه دوش گرفتم و خونه رو مرتب کردم و رفتم خونه مامانم... ناهار اونجا بودم و ساعت 2.30 دومادم هم از سرکار اومد اونجا و با بابا و مامان رفتیم شهرک وائین... هم قرارداد نهایی کابینت رو درست کنیم هم بابا قصد داشت اطراف شهریار یه باغ بگیره... بابا و مامان با یکی از این برادرهایی که املاکی دارن و خونه رو برای ما معامله کردن رفتن باغ ببینن.. ماهم با یکی دیگه از برادرها که خیلی باهاش رفیق شدیم رفتیم قرداد کابینت رو نهایی کنیم و بهش چک دادیم و بازم آقا یاسر برامون کلی تخفیف گرفت.... آقا یاسر باز لطف کرد و با یکی از نقاش ها که کارش رو دیده بود قرارداد بسته بود که خونه رو برامون رنگ کنن و از نقاش هم برامون کلی تخفیف گرفت....با مامان و بابا چند باغ رو هم دیدیم و با اینکه زمستان هست و درخت ها هیچ برگی ندارن اما میشه تصور کرد که بهار و تابستان چه فضای دل انگیزی به وجود میاد....

ساعت 8 برگشتیم خونه مامان تا سوئیچ رو برداریم و برگردیم خونه که دیدیم خواهر کوچکه در رو قفل کرده و با شوهرش شام رفتن بیرون... مامان هم کلید خونه رو نداشت... توفیق اجباری شد و به خواهرم زنگ زدم و آدرس رستوران رو گرفتیم و رفتین اونجا...

جمعه 5 اسفند

ساعت 12 از خونه زدیم بیرون تا بریم خونه مامان بزرگم مهمونی.... سر راه دوتا جعبه بزرگ شیرینی گرفتیم برای خرید خونمون..... مهمونی خیلی خوش گذشت... اما زن عموی مامانم بعد از 3سال تازه یادش افتاده که از جشن عروسی ما گلگی کنه... خیلی ناراحت شدم... آدم اینهمه خرج کنه و همه سعیش این باشه که بقیه از جشن راضی باشن اما بعد از سه سال یکی بیاد و (با عرض معذرت) حرف مفت بزنه.... فقط به احترام بزرگ فامیل بودنش چیزی نگفتم....(فقط تو دلم گفتم که به جهنم که بهت خوش نگذشت)... بعد از ناهار همگی زنانه رفتیم خونه دختر خاله ام تا پسر گلش رو ببینیم... بابا و دومادم و باجناقها رفتن خونه مامان اینا....

ساعت 7 برگشتیم خونه  مامان و شام اونجا بودیم و ساعت 11 برگشتیم خونمون...

شنبه 6 اسفند

صبح حاضر شدم و رفتم شرکت دومادم و ازش ماشین گرفتم و رفتم دم استخر دنبال مامانم و باهم رفتیم خرید... چون این خونه ای که الان درش هستیم انباری نداره منم همه کارتون های وسایلم رو تو انباری خونه مامانم گذاشته بودم... بعد از ناهار با مامان رفتیم انباری و کلی از کارتون های ظرف هام رو گذاشتم تو  ماشین و ساعت 4 رفتم دنبال دومادم... شب بعد از چند روز شام درست کردم... دلم برای آشپزی کردن تنگ شده بود...شام سبزی پلو با ماهی درست کردم... البته قبل شام دومادم کارتون ها رو از ماشین آورد و اکثر ظرفهایی که تو ویترین بود رو جمع کردیم.... 

/ 27 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

انشاءالله به سلامتی و مبارکی[ماچ].....امیدوارم زودتر بری تو خونه خودت و اسبابات رو بچینی[ماچ][بغل]

هانی

سلام عزیزم به منم سر بزن لینکت کردم وق کردی و خواستی لینکم کن.. امیدوارم مادرشوهری برات دو تا فرش خوشگل بخره و از دلت دربیآره .آخه اونم حق داره ..تازه سیسمونی داده و شوهرشم غریبست نسبت به همسرت تو ..پدر واقعیش بود مادرش حتی اسرار میکرد از بیرون قرض کنه و بهترین رو واسه دومادت بخره.. بوووووووووووووس

مهسا

سلام منتظر نظرتم بیا سر بزن

پری

خیلی خوبه که پدر و مادرت انقدر حمایت میکنن ازتون. [لبخند] در مورد مادر شوهرت هم...نذار حرفاش اذیتت کنه.من اگه جای تو بودم سریع میرفتم فرشامم میخریدم و زنگ میزدم بهش میگفتم که دستش درد نکنه دیگه لازم نیست واسمون فرش بگیره. نذار شیرینی خونه جدید با حرفای این و اون تلخ بشه برات [گل]

همسر یک طلبه

سلام عروس جونم خدا رو هزاران مرتبه شکر خیلی خیلی خوشحال شدم خدا پدر و مادرت رو براتون حفظ کنه و سایه شون همیشه بالا سرتون باشه به دل نگیر کار مادر شوهرت رو هم بالاخره اونا هم باید به داماد خودشونن برسن مثل مامان و بابای خودمون کاش نزدیک بودیم و میومدم کمکت ان شاالله که خونه ی خوب و خوشی براتون باشه دیگه و قتشه بنویسی که داری مامان میشی [قلب][ماچ][گل]

سارا از ساری

سلام عزیز دلم خوبی؟حتما الان داری وسیله هاتو جمع میکنی وای چه حال خوبی داره که واسه رفتن به خونه خودت اسباب کشی کنی[قلب] همسری افتاده تو فکر که خونه رو بفروشیم بریم یه واحد پایین تر بگیریم چون اگه بخوام سال دیگه فکر نی نی باشه این همه پله رو کی میاد بالا[نیشخند] دعا کن یه خونه خوب پیدا کنیم قیمتها خیلی رفته بالا[ناراحت]

مهتاب

من از شهرکای اطراف تهران چیزی نمی‌دونم ولی از کسی که هم تو تهران زندگی کرده و هم شهرستان بشنو که هر چی شهر کوچک تر باشه آرامش و راحتی بیشتره. حالا این که بغل گوش تهرانه. تازه بزرگ و باب میلم هست. عالیه. جاری هم مسلمه از حسادت گفته. بازم می‌گم: خیلی مبارکتون باشه. ایشالا سالای سال با دل خوش توش زندگی کنید و نینی دار بشید.

منا

به به بازم مبارکه ایشاله همه کارات بخوبی و راحتی انجام بشه [قلب]

الی

وای مبارک عزیزم انشالله به سلامتی و دل خوش توش بری[قلب] خونه خود آدم یه حال دیگه داره