ماجراهای من و دومادم 109

سلام دوستان گلم

شرمنده خیلی این هفته سرم شلوغ بود و همش بیرون بودمخجالت

از ادامه پست قبل میگم

شنبه

تا اونجا گفتم که با مامان و خاله ام قرار بیرون رفتن داشتم....

مامان رفته بود کلینیک بیمارستان لاله و وقت دکتر داشت.... رفتم بیمارستان دنبالش و بعدشم با خاله ام رفتیم فرحزاد تا به گلدون هاش آب بده و بعدش مامان بی خیال خرید پالتو شد و باهم رفتیم خرید میوه....

دومادم برا ساعت 5 وقت دکتر دندانپزشکی داشت.... ساعت 4.30 رفتم دنبالش تا باهم بریم... اما اصلا حالم خوب نبود... زیردلم خیلی درد میکرد... و حالت تهوع داشتم...

با دومادم رفتیم دکتر و سه تا از دندون هاش رو پر کرد و برگشتیم خونه.... ساعت 11 مامان زنگ زد که فردا مهمون داره و اگه دوست دارم و حالم خوب هست ناهار پیششون باشم..

با یه سردرد خیلی بدی خوابیدم... و حالم هیچ خوب نبود...

یکشنبه

صبح ساعت 8 بیدار شدم و بعد از رفتن دومادم دوباره خوابیدم... خیلی سرم درد میکرد... ساعت 12 رفتم خونه مامان...

ساعت 12 دائی کوچکه و خانومش و مامان بزرگم و دائی بزرگه که برا تعطیلات از فرانسه اومده بود... خونه مامان مهمون بودن... ساعت 3.30 قبل از اینکه ترافیک شروع بشه رفتن....

من و خواهر کوچکه باهم کلی حرف زدیم و همینجور که مشغول حرف زدن بودیم اتاقش رو هم مرتب میکردیم... دومادم زنگ زد که میرم پیشش یا اون بیاد خونه مامان.. منم ازش خواستم بیاد...

نیم ساعت بعد رسید و ظرف غذاش هم دستش بود.. ازش پرسیدم ظرف غذات رو چرا آوردی و اونم با یه حالتی که بدیهیات رو ازش میپرسم گفت:"ببخشیدا خوب ماشین نداشتم که بذارم تو ماشین بمونه" منو میگین اینجوری تعجبشدم..

بهش گفتم که من که ماشین دستم نبود و با تاکسی اومدم خونه مامان.... تازه دوزاریش افتاد و به قدر سرش شلوغ بوده و کار داشته که اصلا یادش نبوده که صبح با ماشین رفته شرکت...

تا ساعت 10 خونه مامان بودیم و بعدشم بابا زحمت کشید و مارو تا شرکت دومادم رسوند که ماشین رو برداریم....

دوشنبه

از صبح خونه بودم و به کارهای خودم و خونه رسیدم... ساعت 5 دومادم اومد خونه و رفتیم یه سر خونه برادرشوهری بزرگه دیدن خانومشو دختر نازش... ساعت 8 رفتیم خونه مادرشوهری... شام اونجا بودیم... مادرشوهری خیلی زحمت کشیده بود و برا من کتلت و برا دومادم کشک بادمجون درست کرده بود... تا ساعت 11 اونجا بودیم و برگشتیم خونه...

 سه شنبه

ساعت 5.30 با صدای بارون بیدار شدم... هیچی بیشتر از این که صدای بارون رو بشنوم یا صبح پنجره رو بزنم کنارو ببینم برف گرفته خوشحالم نمیکنه...بعد از رفتن دومادم، ناهار براش درست کردم و رفتم پیشش... بعد ماشین ازش گرفتم و رفتم خونه مامان... مامان کارگر داشت تا ساعت 3 بعد از رفتن کارگر....(نمیدونم لفظ کارگر درسته یا نه؟؟؟؟‌آخه کلمه بهتری به ذهنم نمیرسه و قصد بی احترامی ندارم) باهم رفتیم خرید و مامان کلی گوشت و مرغ خرید.... ساعت 4 بعدازظهر بابا اومد خونه و من و مامان رو کلی سوپرایز کرد.. (آخه بابا به خاطر مسئولیت کاری که داره خیلی کم پیش میاد که زودتر از ساعت 9 خونه باشه).... ساعت 5.30 رفتن دنبال دومادم... تو راه برگشت دومادم پیشنهاد کرد که باهم بریم پارک پرواز....

وای چه هوای عالی بود... یه عالمه برف اومده بود... کلی قدم زدیم و برف بازی کردیم...سیب زمینی سرخ کرده تو اون هوای برفی خیلی مزه داد.... یه سینمای 5 بعدی هم بود که رفتیم و خیلی هیجان داشت... اگه گذرتون به پارک پرواز افتاد حتما یه سر بزنید و پشیمون نمیشین.... ساعت 7 برگشتیم خونه و دومادم گرسنه بود و مشغول درست کردن کباب تابه ای شدم... همزمان هم بابا با تلفن با دومادم حرف میزد چون ADSL خونشون کار نمیکرد و دومادم هم دید که بابا حتما به اینترنت نیاز داره... بعد از شام رفتیم اونجا....

دومادم داشت کامپیوتر بابا رو درست میکرد و منم با مامانم مشغول بسته کردن گوشت ها شدم... ساعت 12 برگشتیم خونه....

چهارشنبه

از صبح خونه بودم و بعدازظهر دومادم اومد و خیلی خسته بود و نشسته رو مبل چرت میزد و هرچی ازش خواستم یه ساعت بخوابه قبول نمیکرد و میگفت که اگه بخوابم شب بدخواب میشم... خلاصه زورم بهش رسید و رفت خوابید... منم مشغول درست کردن شام شدم....یه ساعتی میشد که دومادم خوابیده بود و میخواستم برم بیدارش کنم که تلفن زنگ زد و مادرشوهری بود حدود یه ساعتی باهام حرف زد و کلی دلش از دست جاری کوچکه پر بود...(قول میدم پست بعدیم حتما در مورد ماجراهای جاری کوچکه باشه)... دومادم که بیدار شد و جریان رو بهش گفتم و ازم خواست که بعد از شام یه سر بریم پیش مادرشوهری... ساعت 9.30 رفتیم و 11 برگشتیم.... وقتی برگشتیم خونه دیدم مامانم روی تلفن پیغام گذاشته که بهش زنگ بزنم...(مامان برای پنجشنبه دائی بزرگه و خانومش و مامان بزرگم و دائی کوچکه و خانوادش و همه ما_یعنی همه خواهرها و برادرم _ رو دعوت کرده بود...) به مامان زنگ زدم و برا فردا میخواست قبل از رفتن به خونشون براش خرید کنم....

پنجشنبه

 صبح باکلی خستگی بیدار شدم و با دومادم رفتم شرکت و بعدش برگشتم خونه و لباس و وسایلم رو برداشتم و ساعت 10 رفتم خرید و ساعت 11.30 پیش مامان بودم و براش سبزی خوردن گرفته بودم و پاک کردم ...

مامان بزرگ و دائی هام میخواستن برن سر خاک پدربزرگم و بعدشم ناهار بیان خونه مامانم.... دائی بزرگم خیلی دلش کباب میخواست و مامان برای ناهار کباب از بیرون سفارش داد و با بابا رفتیم سفارش رو تحویل گرفتیم... ناهار رو دور هم خوردیم و بعدش با مامان و رن دائی بزرگه تو آشپزخونه داشتیم حرف میزدیم که دومادم بهم س.م.س داد که برم دنبالش یا خودش بیاد اونجا... مامانم که فهمید بهم گفت:"از صبح خیلی خسته شدی و برو دنبال دوماد و خونه استراحت کنید و غروب دوباره بیاین" منم از خدا خواسته رفتم دنبال دومادم و با هم برگشتیم خونه و خوابیدیم تا ساعت 5.30... بعدش حاضر شدیم و رفتیم خونه مامان....

خواهرهام و برادرم هم بودن... خیلی خوش گذشت و ساعت 1 برگشتیم خونمون.....

جمعه

ساعت 9 بیدار شدم و صبحانه نیمرو خوردیم که خیلی مزه داد...

بعدش مشغول درست کردن کلوچه فومن شدم که در اولین فرصت دستورش رو میذارم....چون گرسنه نبودیم ناهار نخوردیم... ساعت 3 دوباره خوابیدیم و ساعت 4.15 با مادرشوهری قرار گذاشتیم و رفتیم سرخاک پدرشوهری و بعدش نماز مغرب و عشا رو جماعت تو همون امامزاده خوندیم... من که خیلی نماز بهم چسبید چون خیلی وقت بود که توفیق نماز جماعت رو نداشتم... بعد از نماز با مادرشوهری و حاج آقا رفتیم خونه خواهرشوهری... ماشالله چقدر دخترش بزرگ شده... یه ساعتی اونجا بودیم و برخلاف انتظارمون* برگشتیم..دم در خونه خواهرشوهری از مادرشوهری و حاج آقا خداحافظی کردیم و سررراه خونه شام بیرون خوردیم... بعدش رفتیم خونه مامانم هم امانتی که دستم بود رو بهش بدم و هم اینکه بابا با دومادم یه کار اداری داشت...

________________________________________________________________________

*برای این میگم برخلاف انتظارمون، چون من تو خانواده ای بزرگ شدم که هروقت مهمون برام بیاد بدون ناهار یا شام نمیذارم از خونه ام بره... حتی شده نیمرو درست کنم... خداروشکر دومادم هم،همین اخلاق رو داره.. اما مادرشوهری و خواهرشوهری اصلا اینجوری نیستن و اوایل بهم خیلی برمیخورد اما الان دیگه به این کارشون عادت کردم

** نسرین نوشت: نسرین جان میدونم تا حالا دستت بهم نرسیده و گرنه حتما یه کتک مفصل ازت میخوردم از بس که بدقولی کردم...

"چرا پست کیک کدو حلوایی رو موقتا حذف کردم؟؟؟" باید توضیح بدم که از اونجایی که روز مهمونی مامانم همه از کیک خیلی خوششون اومد و مخصوصا دختر دائیم که ازم دستورش رو میخواست و منم بهش گفتم که تو اینترنت سرچ کنه و دستورش رو پیدا میکنه... از قضا خودم همینجوری سرچ کردم و دیدم تو صفحه اول سرچ گوگل وبلاگ منم هست و ترس از اینکه وبلاگم لو بره مجبور شدم پست کیک رو حذف موقت کنم...

/ 17 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل

ماشالله چقدر شما فعالید باورتون میشه با خوندن وبلاگتون همیشه انرژزی میگیرم خیل دوستت دارم بووووووووووووس[بغل][بغل][ماچ]

سارا از ساری

سلام عزیزم یه کلی واست نوشته بودم اما نمیدونم چرا ارور میده وقتی ارسال میکنم[عصبانی]

سارا از ساری

امیدوارم همیشه کنار خانوادت خوب و خوش باشی.خیلی خوشم میاد وقتی میگی که همه دور هم جمع شدیم من اینجا ذوق میکنم از بس که از خانوادم دور افتادم.کلوچه فومن اینجا سر خیابونمون میفروشن من یک دونشو میخورم سیر سیر میشم خیلی شیرینه.من کلوچه های جنوبو که با خرما هست بیشتر دوست دارم.اصلا هم واسه این نیست که جنوبیم[نیشخند] انگاری حال بچه خواهر شوهری بهتر شده خدارو شکر.مراقب خودت باش عزیزم

سمانه

سلام دوستم خوبي جيگر؟من امروز اومدم پيشت ....پستهاتم شروع كردم به خوندن اما هنوز تموم نشده من تازه اومدم تو وب اگه دوست داشتي بياد اون موقع ها كه خودت تازه بودي و بازديدت كم بيا و بهم يه سري بزن خوشحال ميشم لينكم كن و اگه اجازه بدي منم لينكت كنم...؟

مهسا

سلام خانمی چرا نمیای سر بزنی به من[عجله]

ye doost

salam azizam ye soal dashtam mikhastam bedoonam in zhelehay ghalebio bayad tooye che ghalebi dorost kard?chetori daresh biyaram ke formesh kharab nashe ?mamnoon misham rahnamaem koni* 

سارا از ساری

الهی فدات بشم ابجی مهربونم واسه چی غصه بخورم اتفاقا هروقت میگی پیش مامانم بودم من کلی ذوق میکنم.انشاالله همیشه شاد باشی و زود زود اپ کنی.کاش میشد منم بنویسم خیلی دلم میخواد ولی این همسری[ناراحت]

ye doost

salam azizam vaghean azat mamnoonam ke zod javabamo dadi az ebraze mohabatetam kheyli kheyli mamnoon golam.khanomi fekr kardam age toye matalebe gozashte nazar bezaram shayad nabinish vase hamin soalamo inja porsidam azizam 

عابد

سلام من اولین باره میام وبتون خیلی بامزه مینویسین موفق باشی[پلک]