ماجراهای من و دومادم 87 (ادامه دارد)

سلام به همه دوستان گلم

امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه

این چند وقت اصلا حال و حوصله آپ کردن رو نداشتم، اما آخرش چی؟!

هرچی به روزهای آخر ماه رمضان نزدیک میشدیم، حال منم رو به کاهش بود و نسبت به روزهای اول خیلی خسته و کسل بودم.

یکشنبه، هوا واقعا خنک و عالی بود و ما که خونمون خیلی خیلی گرمه، 4-3 روز کولر روشن نکردیم و موتورش یه نفسی کشید.

بعدازظهر قبل از اومدن دومادم بهش زنگ زدم که اگه میشه، زنگ بزنه به برادرشوهری کوچکه و افطاریمون رو برداریم بریم بیرون. دومادم هم گفت: کجا بریم و بعدش هوا ابری و امکان بارندگی هست

منم گفتم که خوب میریم جاییکه آلاچیق داشته باشه، مثل آلاچیق هایی که کنار اتوبان ستاری هست!

به هر حال دومادم هیچ استقبال نکرد و منم این چند روز بدجور بی حوصله بودم دیگه ادامه ندادم. البته بعدش فهمیدیم که برادرشوهری کوچکه، افطار خونه مادرشوهری بود.

وقتی هم اومد خونه خیلی باهاش بداخلاقی کردم و دلم از یه جای دیگه پر بود (به وقتش میگم). افطار کردیم و تلویزیون دیدیم و شب دومادم خوابید و منم که بی خواب شده بودم. آخه این 15-10 روز آخر ماه رمضان من تا سحر بیدار میموندم و بعد از سحر میخوابیدم. تا سحر که بیدار موندم، خواستم یه دوش بگیرم و به سرم زد و نصف شبی افتادم به جون حمام و حسابی تمییز کردمش و برق انداختم. با خودم قرار گذاشتم این چند روز اخر ماه رمضان هر روز یه کار خونه رو بکنم که روزها حوصله انجامش رو ندارم. هرچند در حد ایده باقی موند.

 

دوشنبه، هم از صبح خونه بودم و هرچی دومادم گفت به بابات یه زنگ بزن و حالش رو بپرس، میگفتم که از خواهرم حالش رو پرسیدم و خوبه. اصلا حال اینکه برم ببینمش نداشتم. اصلا من تو تلفن کردن خیلی تنبلم و دومادم کلی اون اوایل از دستم ناراحت میشد که چرا به مامانش، به مامانم زنگ نمیزنم. اگه مامانم بهم زنگ بزنه، وگرنه خیلی خیلی تنبلم در زنگ زدن. هرچند اگه در 3-2 ماه یه دفعه خواهرشوهری یا مادرشوهری رو سوپرایز کنم و زنگ بزنم کمتر از 45-30 دقیقه حرف نمیزنم.

بعدازظهر که دومادم اومد به خاطر دیروز که نرفتیم بیرون، هرچی اصرار کرد که افطار بریم بیرون منم قبول نکردم و وضعیت خلق و خوی بدجور ریخته بود بهم نیم ساعت باهاش خوب بودم و از اونور یه ساعت باهاش بداخلاقی میکردم و بنده خدا نمیدونست از دست من چیکار کنه. همش میگفت من چیکار کنم؟ منم میگفتم  بذار فردا شب بهت میگم!

دومادم که از دست این اخلاقم خسته شده بود، روی مبل همینجور که داشت تلویزیون نگاه میکرد خوابش برد و منم با بالشت و پتو جلوی تلویزیون هی چرت زدم و تا ساعت 9.30 و دیدم اینجوری نمیشه. همینجوری که دومادم خواب بود بیدارش کردم و بردمش تو اتاق و خوابیدیم. جالبیش اینه که تو تخت با دومادم حرف زدم و اونم جوابم رو داد ولی صبح اصلا یادش نمیومد.

سه شنبه، ساعت 3 نصف شب از خواب بیدار شدیم و بهش دلیل ناراحتی این چندوقتم رو گفتم.

گفتم که: این چند وقت خیلی کسل شدم و همش خونه هستیم و تو هم وقتی میای خونه، خسته ای و حال نداری بریم جایی. منم نمیگم که تا از راه رسیدی منو ببری بیرون. 2-1 ساعت بخواب و نزدیک افطار میرفتیم بیرون و تازه افطاری بیرون خوردن هم کلی برای من زحمت داره که باید کلی وسیله رو آماده کنم، نه تو. بعدشم یه کم فکر کن ببین اول ماه رمضان چی ازت خواستم!

کلی دومادم فکر کرد و چیزی یادش نیومد

بهش گفتم یادته روزهای اول ماه رمضان ازت خواستم  یه روز افطار بریم پارک ملت و از اونور هم بریم امامزاده صالح برا زیارت؟! یادته بهت گفتم که دیگه بهت یادآوری نمیکنم تا ببینم چقدر برات مهمه و یادت میمونه؟

تازه دومادم یادش اومد و کلی ناراحت شد و گفت که چرا تو بهم یادآوری نکردی من که با اینهمه کار یادم نمیمونه

گفتم تو که برا کوچکترین کار ادارتون روی موبایل یادداشت میذاری تا فراموش نکنی، خوب برا این خواسته منم اهمیت قائل میشدی

بعدش بلندشدم و رفتم سحری رو حاضر کنم و دیدم خیلی ناراحت شده که چرا یادش رفته، برا سحر صداش کردم و گفتم ماه رمضان سال دیگه یادت نره. آخه ماه رمضان پارسال هم بهش گفتم یه روز بریم نمایشگاه قرآن. اما تا روز آخر فقط در حد یه حرف موند.

منم یه اخلاقی دارم اینه که دوست ندارم زیاد برا یه کاری اصرار کنم و میگم اگه دوست داشته باشه، انجامش میده.

بعد از رفتن دومادم، ساعت 9 دیگه خوابم نبرد و خونه رو حسابی برق انداختم، اول از همه از آشپزخونه شروع کردم، یخچال و شستم و مرتبش کردم، بعدش گاز و کابینت ها، بعد سرویس بهداشتی و گردگیری اتاق ها و جارو زدن خونه و گردگیری کردن پذیرایی.

تا ساعت 2 بعدازظهر همش رو پا بودم و بعدش حاضر شدم و رفتم آرایشگاه.

ساعت 3.30 رسیدم خونه وساعت 4.30 افتادم رو تخت و خوابم برد. نیم ساعتی بیشتر خوابم نبرده بود که دومادم زنگ زد که چیزی لازم ندارم که بخره. منم گفتم نه و وقتی میاد خونه زنگ نزنه چون خوابم.

دومادم هم خیلی آروم اومد خونه و تا ساعت 7 خوابیدیم. بعد بیدار شدم و افطار رو حاضر کردم و ساعت 9 دومادم رفت آرایشگاهش.

منم بعد از رفتنش رفتم یه دوش گرفتم پیراهنس که مادرم برا روز زن برا گرفته و خیلی دوستش دارم رو پوشیدم و ساعت 10 دومادم اومد خونه.....

 چون این چند وقتی که مامانم رفته بود تنها پنجشنبه بابام رو دیده بودم. رفتیم خونشون و سر راه هم بستنی گرفتیم.

با اینکه خواهرم و شوهرش پیشش بودن اما خیلی بابا دپرس بود و واقعا از دست خودم ناراحت بودم که این چند وقت نیومده بودم ببینمش.آخه وقتی تو آشپزخونه بودم و داشتم بستنی ها رو تو ظرف میریختم بابام به دومادم گفت که این بچه ها وقتی مادرشون باشه میان اینجا و با من که کاری ندارن!  نیم ساعت بعدش حالش خوب شد و کلی گفتیم و خندیدیم. ساعت 12.30 برگشتیم خونه. بنا به عادت شب های قبل ساعت 2.45 تازه خوابم برد و کلی سر درد داشتم.

چهارشنبه، ساعت 6از خواب بیدار شدیم اما من هنوز سر درد داشتم.حاضر شدیم و قبل از نماز جاتون خالی رفتیم یه کله پاچه حسابی خوردیم که خیلی خیلی بهمون مزه داد و همون جایی که طباخی بود، 200 متر بالاترش محل برگزاری نماز بود که خیابون رو بسته بودن. برا آقایون از مسجد فرش آورده بودن اما خانوم ها فرش نداشتن و هرکی برا خودش یه زیرانداز داشت. منم  به دومادم زنگیدم و زیراندازی که برا روز مبادا خریده بودیم رو از ماشین برام آورد و دو نفر دیگه هم درش با من شریک شدن.

ساعت 9 بعد از تموم شدن نماز، اومدیم خونه و خوابیدیم تا ساعت 11. ساعت 12 از خونه زدیم بیرون و ناهار رفتیم پیش بابا. خواهرم زرشک پلو با مرغ درست کرده بود. سر ناهار از بابا پرسیدم که حال داره برا شام بریم باغ خاله ام در فرحزاد؟ که بابا و خواهرم موافقت کردن.

ساعت 5.30 رفتیم خونه مادرشوهری و یکساعتی اونجا بودیم و بعدش رفتیم خونه یکی از خاله های دومادم که خیلی از دیدنمون خوشحال شدن اما چون قرار شام داشتیم، زود از خونشون زدیم بیرون و ساعت 9.30 رسیدیم باغ خاله ام. هوا خیلی خنک و عالی بود.بعد از ماهم بابا اینها رسیدن. از خونه مادرشوهری، دومادم سردرد خیلی بدی گرفت، با این حالش تا ساعت 12.30 اونجا بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت. وقتی برگشتیم خونه، دومادم از سرما داشت میلرزید به طوری که مجبور شدم براش کیسه آب گرم بذارم. البته معده اش هم چند روز میشد که مشکل پیدا کرده بود.

پنجشنبه، دومادم هیچ حالش خوب نبود اما با این حال ساعت 7 رفت سرکار و منم وقتی داشت از در خونه میرفت بیرون، فهمیدم که صبحانه نخورده. قرار بود که صبح ساعت 8-7 مامان اینها از مشهد برسن تهران و من و اون یکی خواهرم ناهار بریم پیششون. ساعت 11 از زنگ تلفن خواهر بیدار شدم و فهمیدم که قطارشون وسط راه خراب میشه و شاید ساعت 1 برسن خونه و خواهرم هم زنگ میزنه به اون یکی خواهرم و مهمونی رو کنسل میکنه . بعد از تلفن بلند میشم و ناهار رو حاضر میکنم. ساعت 1 دومادم میاد خونه و ناهار میخوریم اما همچنان معدش درد میکرد، چیزی تو معدش نمی موند. بعد از ناهار خوابیدیم و ساعت 7.30 حاضر شدیم و رفتیم خونه دائیم. به دومادم گفتم تو اینقدر حالت بده نیا و بهشون میگم تو حالت خوب نیست و وقتی به مامان زنگ زدم که اگه دومادم نیاد بد نمیشه؟ مامان وقتی فهمید حال دومادم اینقدر بد هست گفت وقتی بابات تو آلمان معدش همینجوری شد دکتر اونجا بهش یه قرص داد که سریع حالش رو خوب کرد. قرص رو میارم اونجا تا بخوره. ساعت 8 رسیدیم خونه دائیم.

فهمیدیم که این حال دومادم، یه ویروس جدیده که پسر دائیم هم گرفتارش بوده به طوریکه سرم میزنه. بنده خدا مامان بزرگم هم همین ویروس رو گرفته بود به طوریکه رنگ به صورت نداشت و خیلی بی حال بود. بعد از مهمونی ساعت 11 رفتیم خونه مامانم تا هم ببینمش و هم سوغاتی هامون رو بده. برام از اونجا یه پیراهن خیلی زیبا آورده.

-----------------------------------

دوستان ببخشید، دیرم شده باید جایی برم بقیش رو شب مینویسمخجالت

/ 15 نظر / 570 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دخترک

سلام عزیزم خوبی؟عیدت مبارک[گل] منم همینجورم عادت ندارم وقتی از کسی چیزی خواستم یاداوری کنم اما ببین دامادت بیچاره یادش رفته نه از رو غرض بوده ....اگه یاداوری بهش می کردی اینقد دپرس نمیشدی چشمت روشن ....مامان اومده با سوغاتی..... [ماچ]

کوثر

سلام . منم مثل تو تصمیم دارم که شروع کنم و هر روز یه جای خونه رو تمیز کنم ولی تا حالا عملیش نکردم . زیارت مامان قبول باشه . سوغاتی ات مبارک باشه . امیدوارم دومادت خوب بشه زودی

مــــــاه بانو

سلام عزیز م عیدت مبارک باشه و طاعاتت هم قبول درگاه خداوند خوشا به سعادت که روزه هات رو تونستی بگیری کلا وقتی که هوا سرد و گرم میشه نمی دونم این ویروس ها از کجا سر در میارن چون افراد خانواده منم بی نصیب نبودند

دختری در انتظار

سلام عروس خانمی کلا مردا این طورین خودشونو انقدر سرگرم کار میکنن که یادشون میره چه قولی به چه کسی دادن پدر من حتی گاهی یادش میرفت مهمونی دعوتیم....اینا عادیه اما خودت میتونی یه بار دیگه بهش یاداوری کنی تا دلخوری هم پیش نیاد....مراقب خودتو دامادت باش....چشمت روشن به خاطر بازگشت مامانت[گل]

منا

عروس جوووون نگرانت شدم چرا اینطوری شدی؟؟ ولی مطوئنم گذراست و دوباره میشی عروس باحال خودمون [قلب]

منا

چشمت هم روشن مامانت اومده....و ایشاله که حال دومادتم خوب بشه ...می تونی یه سوپ پرملاتو مقوی براش درست کنی روزه سیستم دفاعی رو ضعیف میکنه خودتونو تقویت کنین[گل]

بانو

عیدت مبارک عزیزم نماز و روزهات قبول من هم دوست ندارنم یک چیزی را دوبار بگم همیشه دوست دارم کوروش یادش بمونه که خوبختانه اون هم هیچ وقتتتتتتتتتت یادش نمیمونه و من هم مثل تو ناراحت میمش و کج خلقی میکنم این مردا همینجورین دیگه تو این مملکت همه چیزهای خوب مال مرداس حتی موقع نماز باید فرش مسجد مال اونا و باشه و زنها برن رو اسفالت نماز بخونن حقوقو برابر کهخ میگن اینههههههههههههه

سمي

سلام این ویروس مارو کشته شما خوب شدید ..آخ دلم

ترانه

سلام گلم خوب بود در مورد همسرتون به احتمال زیاد معدشون میکروبی شده بوده

سید علیرضا رئیسی

با سلام و عرض ادب و احترام مطالب وبلاگ شما جالب بودبرخی را خواندم بهره بردم به من هم توانستی سربزن و نظر بده ممنون