ماجراهای من و دومادم 113

سلام به همه دوستان گل و مهربونم

خیلی شرمنده هستم که هم بدقولی کردم و هم منتظرتون گذاشتم.....

یه دلیلی که نمیشد پست جدید بذارم برا اینه که دومادم یه پروژه کاری قبول کرده که از وقتی میاد خونه، کامپیوتر رو در اختیار میگیره و به منم نمیده....

اول از کارم بگم که راضی هستم.... خوبی کارم اینه که لازم نیست صبح زود برم و بعدازظهر هم برگردم... کارم حالت پروژه ای داره و میتونم تو خونه هم کارم رو انجام بدم...

پنجشنبه 29دی

وقتی داشتیم حاضر میشدیم که بریم خونه مادرشوهری،خواهرشوهری زنگ زد که موقع رفتن دنبال اون هم بریم.... یه ساعتی معطل شدیم تا خواهرشوهری و دخترش حاضر بشن... چقدر بچه داری سخته... خواهرشوهری ازم خواست تا لباس دخترش رو تنش کنم... یه لباس تن دخترش کردم اما خودم خیس عرق شدم... فکر میکنم فعلا آمادگی بچه دار شدن ندارم...خونه مادرشوهری که رسیدیم... فهمیدیم که برادرشوهری کوچکه هم میاد... وقتی با جاری کوچکه نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم... مادرشوهری گفت که 5شنبه دوهفته دیگه مهمونی داره... منم که نمیخواستم بدونن که میرم سرکار و امکان داره ماموریت باشم... گفتم شاید نتونم بیام.. مادرشوهری تعجب کرد و گفتم که امکان داره مسافرت بریم... اما وقتی تقویم رو دیدم فهمیدم که عروسی پسر دائیم هست... خداروشکر همون موقع به مادرشوهری گفتم....همچنین گفتم که مهمونیش رو یه روز دیگه بندازه، اما قبول نکرد و گفت که اون روز کلی مناسبت مذهبی هست... موقع برگشت به شوخی به دومادم گفتم که اگه مامانت خیلی دلش میخواد من باشم روز مهمونیش رو عوض کنه... اگه عوض نکنه معلوم میشه که چقدر من براش مهم هستم... (به شوخی گفتم اما ته دلم جدی جدی بودم)

شنبه 1 بهمن

وقتی از خواب بیدار شدیم اصلا باورمون نمیشد که دیشب هوای صاف یه دفعه ابری بشه و اینقدر برف اومده باشه... من که خیلی خوشحال بودم چون عاشق برف و بارونم... اما به قدری برف اومده بود که نشد ماشین رو از پارکینگ در بیاریم... چون فرداش مامانم آش نذری میپخت... منم وسایلم رو برداشتم که برم خونه مامانم... دومادم که وضع برف رو دید ازم خواست که خونه بمونم.. اما قبول نکردم و گفتم که شب هوا بدتر از این میشه و صبح زود نمیتونیم بریم کمک مامانم....خلاصه پیاده راه افتادیم تا به خیابون اصلی برسیم.. بماند که من تو برف ها خوردم زمین و وقتی هم دومادم خواست کمکم کنه خودش هم پاش لیز خورد...هیچ ماشینی تو خیابون نبود و کلی آدم معطل ماشین بودند.... تنها یه ایستگاه اتوبوس بود که به شهرک غرب میرفت... 45دقیقه ای منتظر شدیم اما خبری از اتوبوس نشد که نشد... با دومادم پیاده راه افتادیم و نزدیک های میدان پونک بودیم که یه ماشین،سوارمون کرد و کلی تو ترافیک موندیم.... ساعت 7.30 صبح از خونه اومدیم بیرون و من ساعت 10.45 رسیدم خونه مامانم... مسیری که یه ربع بیشتر راه نیست کلی طول کشید...به محض اینکه نزدیک خونه مامان شدم هوا آفتابی شد و در عرض 2ساعت همه برفها آب شد...

تا ساعت 3صبح مشغول آماده کردن وسایل آش بودیم... ساعت 4صبح خوابیدیم...

یکشنبه 2 بهمن

ساعت 8 بیدار شدیم و سر آش هم زدن همتون رو دعا کردم و از خدا خواستم که به آ رزوهای قلبی تون برسین...روز خسته کننده ای بود.. بعداز ناهاراومدیم خونمون... قرار بود غروب بریم خونه مادرشوهری تا آشی که مامان براشون کنار گذاشته رو بهشون بدیم... اما از دومادم خواستم که شب رو خونمون بمونیم و فرداشب بریم اونجا... با اینکه بعدازظهر خوابیده بودم اما خیلی خسته بودم و رو مبل دراز کشیده بودم و داشتم تلویزیون میدیدم و دومادم هم داشت با لپ تاپ کار میکرد.. به قدری خسته بودم  که شام هم از بیرون گرفتیم..ساعت 9.30 شوهر خواهرشوهری زنگ زد که اگه خونه هستیم  یه سر بیان اونجا...من که خیلی بی حال بودم اما چاره ای نبود... با دومادم سریع خونه رو مرتب کردیم...تا ساعت 12 پیشمون بودن.. اومدنشون خیلی خوب شد چون با آوردن دختر گلشون باعث شدن که کلی روحیه ام عوض بشه... از آشی که مامانم برای مادرشوهری گذاشته بود، یه ظرف برای خواهرشوهری دادم...

دوشنبه 3 بهمن

دومادم با مامانش هماهنگ کرده بود که شب بریم خونشون.. مادرشوهری گفته بود که چون شب شهادت امام رضا هست میرن مسجد ازگل و اونجا مراسم هست.. قرار بود ما هم بریم اما من اصلا حال و حوصله نداشتم.. بعدازظهر که دومادم اومد و دید حال ندارم و سرم هم خیلی درد میکرد... بی خیال مراسم شدیم... دومادم به مامانش گفت که نمیایم و قرار شد هروقت مراسم تموم شد بهمون خبر بدن که بریم خونشون... من که از سر درد رفتم خوابیدم ساعت 8 از خواب بیدار شدم و به دومادم گفتم میخوای شام بخوریم... دومادم گفت: نه شاید مامان شام درست کرده واینجوری
ناراحت میشه...

خلاصه ساعت 9.30 رسیدیم خونه مادرشوهری... به محض اینکه رسیدیم کیسه ای که توش قابلمه آش بود رو دادم دست مادرشوهری... اما دریغ از یه تشکر....همونجوری کیسه رو گذاشت تو آشپزخونه... بعدشم دومادم مشغول درست کردن اینترنت بانک مامانش شد و مادرشوهری هم داشت حسابهاش رو چک میکرد... بازم حاج آقا که یه چای برامون آورد... مادرشوهری که انگار نه انگار ما اونجا هستیم...منم سرم که درد میکرد یه دفعه لرزم گرفت و پالتوم رو دوباره پوشیدم... 45دقیقه بعد بازم حاج آقا به مادرشوهری گفت نمیخوای ببینی اینها شام خوردن یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه مادرشوهری سرش رو از لپ تاپش بلند کرده و میگه: شما شام نخوردین؟؟؟؟؟؟؟؟ تو مسجد به ما شام دادن... الان براتون از بیرون کباب میگیریم.....

من که خیلی بهم برخورده بود گفتم: من که شام نمیخورم و به دوماد هم گفتم که شامش رو بخوره بعد بیایم اینجا...مادرشوهری خواست برا منم غذا سفارش بده که با جدیت ازش خواستم این کار رو نکنه....

خلاصه حاج آقا پسرش رو فرستاد که غذا بگیره و منم قیافم بدجور تو هم بود... خلاصه میز رو چیندن و ازم خواستن که غذا بخورم منم برای اینکه ناراحتی پیش نیاد یه تکه کباب خوردم....

موقع خداحافظی دومادم دید که قابلمه آش همینجور رو کابینت هست ازشون خواست که یادشون نره که بذارنش تو یخچال... موقع رفتن مادرشوهری ازم بابت آش تشکر کرد و منم در جوابش هیچی نگفتم

موقع برگشت خیلی به دومادم گلگی کردم... گفتم: بازم حاج آقا، مامانت که اصلا هیچی یادش نیست.. خونه مامانم اینها شب و نصف شب بریم همیشه میپرسن غذا خوردیم یا نه... آدم برای غذا خونه کسی نمیره اما من به شخصه برای روی باز و سفره باز میرم مهمونی... میتونستن یه نیمرو برامون درست کنن.... گفتم مامانت حتی در قابلمه رو باز نکرد ببینه توش چی هست؟؟؟؟؟؟؟؟ دومادم گفت که اخلاق مامانم اینجوری هست و تو هم یه سری اخلاقیات داری مثلا سختت هست که بابت کار اشتباهی که کردی همون موقع عذرخواهی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم در جوابش گفتم: اخلاق من جز خصوصیات شخصیتی من هست اما برای آداب مهمان نوازی لااقل تو ایران یه سری استانداردهایی تعریف شده که بین همه یکسانه....... دومادم گفت ناراحت نشو دیدی که منم این اخلاق رو ندارم .. منم گفتم خداروشکر تو اینجوری نیستی برای همینه که مامانت میگه که تو همه اخلاقهات به اون رفته کلی عصبانی میشم و عمرا اگه اخلاقیات مامانت رو داشتی میشد باهات زندگی کرد.... به دومادم گفتم: رسم ادب حکم میکرد حتی یه پیاله هم که شده از آش گرم میکردن و میخوردن... خداروشکر دومادم درک میکنه و الکی طرفداری نمیکنه....

جمعه 7 بهمن

 شام خونه برادرشوهری کوچکه دعوت بودیم... مادرشوهری که اصلا حال و حوصله نداشت... قیافش تو هم بود... وقتی بچه خواهرشوهری رو تو بغلش گرفت بود داشت از شدت علاقه بچه رو تکون میداد که خواهرشوهری گفت: مامان اینجوری تکونش نده، منم گفتم وای منم اصلا طاقت ندارم... مادرشوهری هم با یه حالتی بهم گفت: اگه ناراحت میشی بچه ات رو بغل نمیکنما...منم گفتم: اگه دلت میاد بغلش نکن (تو دلم گفتم خوب بغل نکن حالا کی اصرار کرد)....

یکشنبه 9 بهمن

صبح رفتم آرایشگاه و بعدش یه سر خونه مامانم... دیدم مامانم هیچ حال و حوصله نداره و ازش پرسیدم چی شده... فهمیدم که مامان بزرگم صبح حالش خوب نبوده و با دائی و زن دائیم میره دکتر و بعد از ماموگرافی معلوم میشه که سرطان سینه گرفته و خیلی پیشرفته و بدخیم هست... خیلی شوکه شدم... فکر نمیکنم مامان بزرگم رو خیلی پیشمونداشته باشیم.. چون طاقت شیمی درمانی نداره... قلبش هم 30درصد بیشتر کار نمیکنه.. دکتر قلبش اجازه عمل داده... حالا امروز میرن دکتر که ببینن بعد از عمل جراحی چقدر طاقت شیمی درمانی داره.. خود مامان بزرگم که خیلی روحیه عالی داره.. چون سه سالی از فوت پدربزرگم میگذره خیلی بهش سخت گذشته و خیلی خیلی احساس تنهایی میکنه...

همش از خدا میخوام اگه تقدیر اینه که فوت کنه، زیاد قبل از مرگش اذیت نشه..

مامانم هم از دیروز رفته خونه مامان بزرگم....

/ 16 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام عروس جون خوبی؟ خیلی وقته منتظر این یادداشتت بودم چون گفته بودی سرکار میری. خیلی عالیه که از توی خونه میتونی انجام بدی. آخی چقدر از دست مادرشوهرت ناراحت شدی اما بالاخره مادرشوهره دیگه مثل مادر خود آدم که نمیشه. شاید هم منظور خاصی نداشته ... در مورد مادربزرگت خیلی متاسف شدم، انشا... زیاد اذیت نشه. عروس جان حالا که مامان بزرگ مبتلا به این بیماری شدن متاسفانه شما هم از نظر ارثی یک عامل خطر داری چون جنبه ارثی هم داره. مواظب خودت باش.

مهتاب

بازم بابت کار تبریک. منم کارای اینجوری رو دوست دارم. کاری که هر روز مجبور باشی بری به درد نمی‌خوره. کار باید متنوع باشه. برای مادربزرگت دعا می‌کنم. نذر مادرتم قبول.

ندا مامان امیرمحمد

سلام عروس خانم خوبی؟ وبه عالی داری همیشه مطالبتو میخونم و لذت میبرم به وبلاگ پسره منم سری بزن خوشحال میشم

سارا از ساری

سلام ابجی خوبم.حالت خوبه.حسابی خسته نباشی.عجب اپییییییییییییییییی[قلب] اخ جون اش نذری قبول باشه گلم.خوبه که همسریت هم قبول کرد که کار مادرش اشتباه بوده.تو خودتو واسه این چیزها ناراحت نکن.الهی خوردی زمین طوریت نشد من از این زمین خوردن خاطره خوبی ندارم[ناراحت]خیلی دلم واست تنگ شده بود.اما خدارو شکر که از کارت راضی هستی.تورو خدا مراقب خودت هم باش زیاد خودتو خسته نکن.ممنون که اومدی و این همه نوشتی.واسه مامان بزرگتم خیلی ناراحت شدم.خدا شفاشون بده.[قلب][گل]

سپیده

برای مادربزرگ هم خیلی ناراحت شدم . امیدوارم زودتر حالشون خوب بشه . خسته نباشی از کار خانمی...[ماچ]

کوثر

ممنون که برامون دعا کردی خانومی . نذرتون هم قبول .

کوثر

عروس گلم مادرشوهرت تشکر کردنش با همه ( بقیه عروس ها و ... ) همینطوره ؟ اگه اینطوریه که به نظرم باید تحملش کرد دیگه

کوثر

خدای من . خیلی برای مامان بزرگت ناراحت شدم . طفلی مامانت هم . خدا خودش کمک کنه .

پرگل

متاسف شدم برای مادر بزرگت عزیزم . ایشا....بهتر بشن

سارا

سلام چه لزومی داره مسائل خانوادگیت رو که اصلا هم درست نیست ریز به ریز توی وبلاگت بنویسی؟ آخه چیزه جالب یا آموزنده ای نیست!!!!! دلیل اینکارت هرچی که هست خنده داره[لبخند][زودباش]