ماجراهای من و دومادم 121

سلام به همه دوستان گلم

شرمنده که اینقدر دیر به دیر میام اما اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره شایدم به خاطر وقفه ای که از اثاث کشی افتاده باعثش هست

حالا بریم سر اتفاقات روزهای گذشته

چهارشنبه 16 فروردین

دومادم و مادرشوهری و حاج آقا ساعت 3 رسیدن خونه و منم قبل از اومدنشون میز رو چیده بودم و وقتی اومدن غذا رو کشیدم... خیلی از غذا خوششون اومد و بعد از ناهار مادرشوهری و حاج آقا رفتن خوابیدن.. دومادم هم عملا به زور رو پاهاش ایستاده بود... دومادم هم خوابید منم ظرفهای ناهار رو شستم و چای دم کردن و نیم ساعتی دراز کشیدم... قرار شد که با ماشین ما، مادرشوهری و حاج آقا رو برسونیم خونشون و شب هم بریم خونه مامانم تا برای مهمونی جمعه خرید کنم... کلی غذاهای نصفه و نیمه تو یخچال داشتم قبل از حرکت به مامانم زنگ زدم و ازش خواستم شام درست نکنه تا من غذاها رو بیارم... (آخه من از اسراف کردن خوشم نمیاد و تا غذا تو یخچال باشه، غذا درست نمیکنم و چون همه فضای یخچالم رو پر کرده دیدم این بهترین راهکاره)

از دومادم خواستم من رو سرراه خونه مامانم پیاده کنه و بعد مامانش رو برسونه...

مامانم کلی خوشحال شد از اینکه لازم نبود شام درست کنه

خونه مامان بودم که جاری کوچکه زنگ زد تا برای جمعه دعوتمون کنه و وقتی فهمید مهمون دارم... مهمونیش رو به یکشنبه موکول کرد...

شب خونه مامانم موندیم...

پنجشنبه 17 فروردین

  بعد از رفتن دومادم خوابیدم تا ساعت 10... ساعت 11 با مامانم رفتم خرید...

ساعت 3 بعدازظهر دومادم اومد خونه مامان و با هم  برگشتیم خونمون...

خیلی خسته بودیم... بعد از جابه جایی خریدها، خوابیدیم اما هنوز چشممون گرم نشده بود که موبایل دومادم زنگ زد و بعدش قید خواب رو زدیم...

چون دفعه اولم بود که مهمون برای ناهار دعوت کرده بودم برای اینکه به همه کارهام برسم... تا ساعت 2.5 نصف شب بیدار بودم.. برای دسر ژله خرده شیشه درست کردم و برای آلبالوپلو ، آلبالوها رو مربا کردم و چون حواسم  به به بقیه کارها بود مربا سر رفت و تو اون همه کار مجبور به پاک کردن گاز شدم و این اتفاق 2بار افتاد..چشم

جمعه 18 فروردین

ساعت 8.30 از خواب بیدار شدم و مشغول بقیه کارهام شدم... مهمونهام ساعت 12.30 رسیدن...

وسط راه دائیم به خاله ام زنگ میزنه که تا ساعت 3 خودتون رو به بیمارستان برسونید تا مدارک و وسایل شخصی مامان بزرگم رو بهشون بدن چون امروز از بیمارستان مرخص میشه...

خلاصه هنوز مهمونها از راه نرسیده مجبور شدم ناهار رو بکشم... برای همین اول کار خیلی بهم فشار اومد...خاله و شوهر خاله ام ساعت 2.30 از خونمون رفتن... اما خواهرهام و برادرم و مامان و بابا موندن تا ساعت 6.... همه کلی از خونمون خوششون اومد...

انقدر سریع همه چی اتفاق افتاد که اصلا وقت نشد از میز ناهار عکس بگیرم

بعد از رفتن مهمونها، برخلاف انکار دومادم من اصرار داشتم که باید یه ساعتی بخوابم وگرنه از خستگی داغون میشم... قرار بود یه ساعتی بخوابیم اما منجر شد تا صبح بخوابیم.. البته من نه، بلکه دومادم...

من ساعت 11 از خواب بیدار شدم و باقیمونده ظرفها رو شستم و میوه ها رو جابه جا کردم و ماشین لباسشویی زدم.. تا ساعت 2 بیدار بودم....

شنبه 19 فروردین

دومادم ساعت 6.30 رفت سرکار... چه بارونی زیبایی میومد...
منم بعد رفتنش خواب نمیبرد یه کم وبگردی کردم و بعدش خوابیدم... تا قبل از برگشت دومادم خونه رو مرتب کردم ....

یکشنبه 20 فروردین

صبح با دومادم اومدم تهران ...رفتم خونه مامان و چون زود رسیده بود خوابیدم و بعدش رفتم بانک تا به یکی از اقساطمون سروسامون بدم... بعدازظهر دومادم اومد خونه مامانم و خیلی خسته بود... خوابید و ساعت 7.30 رفتیم مهمونی...

مهمونی خوبی بود و خیلی خوش گذشت.. اما دختر برادرشوهری بزرگه خیلی گریه میکرد و همه رو کلافه کرده بود.. از بس که باباش بغلیش کرده.. به دومادم اخطار دادم که وای به حالت وقتی بچه دار شدیم از این بلاها سر من بیاری.. بیچاره جاری بزرگه وقتی میاد مهمونی هیچی نمیفهمه از بس که بچه به بغل هست

دوشنبه 21 فروردین

خونه بودم و کار خاصی انجام ندادم....

سه شنبه 22 فروردین

صبح با دومادم  اومدم تهران.. رفتم خونه مامانم و ساعت 9 رفتم دانشگاه تا پیگیر کارهای پایان نامه بشم و اگه خدا بخواد تا شهریور از شرش خلاص بشم... ساعت 1 برگشتم خونه مامان و خوابیدم تا ساعت 4 و بعدش رفتم شرکت دومادم و باهم رفتیم خونه قبلیمون... چون تا حالا اجاره نرقته بود صاحبخونه هم پولمون رو نمیداد و برای همین یکسری وسایل هنوز اون خونه داشتیم... تا اینکه چندروزی بود که خونه رو اجاره داده بودن... ماهم خونه رو کامل تحویل صاحبخونمون دادیم.. بعدش رفتیم فرحزاد باغ خاله ام عیددیدنی...خاله هرچی اصرار کرد که شام بمونیم قبول نکردیم و رفتیم خونه مامانم... آخه بابا با دومادم کار داشت... تا ساعت 8.30 منتظر شدیم تا بابا بیاد و شام خوردیم و ساعت 10.30 برگشتیم خونمون...

چهارشنبه 23 فروردین

بازم رفتم دانشگاه تا با استاد مشاورم صحبت کنم...

پنجشنبه 24 فروردین

صبح اومدم تهران و بازم رفتم دانشگاه... (البته حقمه و از بس که پشت گوش انداختم)... ساعت 12.30 اومدم خونه مامانم و حالم هیچ خوب نبود... خیلی احساس خستگی میکردم.. ساعت 3 دومادم اومد... ساعت 5 با مامان رفتیم مرکز خرید گلستان شهرک غرب تا لباسی که صبح خریده بود رو عوض کنه... بعدش رفتیم شهروند و برا خواهرزاده ام که شب تولدش بود هدیه بخریم....

بعدازظهر احمد (شوهر خواهرشوهری) زنگ میزنه و برای فردا شام دعوتمون میکنه...

ساعت 8.30 رفتیم کرج خونه خواهرم.. هم عیددیدنی، هم تولد خواهرزاده ام و هم دیدنی از حج اومدن خواهرم و شوهرش... ببینید ما چقدر زرنگ تشریف داریم...مژه

خیلی خوش گذشت و از خونه خواهرم تا خونه خودمون 30 دقیقه بیشتر راه نبود و بسی مارو خوشحال کرد...لبخند

ساعت 2.30 نصف شب برگشتیم خونمون...

جمعه 25 فروردین

ساعت 9 از خواب بیدار شدم.. اما خیلی احساس خستگی میکردم... حتی نتونستم صبحونه بخورم... سرم خیلی سنگین بود و یه دفعه گرمم میشد و میشدم خیس عرق اما ناگهان سردم میشد که از سرما میلرزیدم... خلاصه اوضاعی داشتم...کابینت کار هم اومد و تا باقیمونده کارهاش رو انجام بده..ساعت 12 اومد و تا 2.30 کار داشت..
منم تمام مدت تو اتاق، خواب بودم...

ساعت 3 بعد از رفتن کابینت کار، از دومادم خواستم برنج و خورشت فسنجونی که از قبل داشتیم رو گرم کنه چون خیلی احساس گرسنگی میکردم اما نتونستم جند قاشق بخورم چون در جا معده ام درد میگرفت...

ساعت 5.30 حاضر شدم اونم خیلی به سختی نمیتونستم زیاد سرپا بایستم...رفتیم خونه خواهرشوهری.. هنوز از خیابونمون خارج نشدیم که از دومادم خواستم نگه داره تا برم صندلی عقب و بخوابم چون به هیچ وجه نمیتونستم جلو بشینم... مام راه رو داشتم چرت میزدم...

دلم نمیخواست برم مهمونی اما فکر اینکه خواهرشوهری با بچه کوچک خیلی زحمت کشیده، بناچار رفتم... ساعت 7 رسیدیم خونشون... یه ساعت بعدش مادرشوهری و حاج آقا اومدن... منم هی وسط مهمونی میرفتم تو اتاق نیم ساعتی دراز میکشیدم و دوباره برمیگشتم تو سالن.. ساعت 11 از دومادم خواستم برگردیم چون حالم خیلی بد بود بیشتر هم تو محیط بسته احساس خفگی میکردم... سرراه برگشت به خونه به اصرار مادرشوهری و دومادم رفتم درمانگاه.. تا حالم رو برای دکتر گفتم تشخیص آنفولانزای ویروسی داد.... من که اصلا باورم نمیشد چون،گلو درد نداشتم .... بهم 4 تا آمپول داد و یه بسته قرص آنتی بیوتیک....

تو اون بارون شدید برگشتیم خونمون 2ساعت تو راه بودیم...
چون از شمال شرق ترین نقطه تهران به شمال غرب ترین نقطه تهران در حرکت بودیم به خصوص که ساعت 12 اتوبان همت فوق العاده شلوغ بود هرچند تمام راه رو من خوابیدم...

شنبه 26 فروردین

امروز هم تمام مدت استراحت کردم... اما دوتا آمپولی که دیشب زدم خیلی حالم رو بهتر کرده... بعدازظهر هم 2تای دیگه رو هم زدم...الانم حالم خیلی بهتره

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

یه چیز جالب:

چون حال و روزم اصلا شبیه کسی نبود که آنفولانزا داشته باشه، خواهرشوهری میگفت نکنه حامله باشی چون همه علایمی رو که من اوایل بارداریم داشتم رو داری... وقتی این رو شنیدم اصلا خوشحال نشدم و دلم نمیخواست باردار باشم چون هیچ حالم خوب نبود و نمیخوام دوران بارداری سختی داشته باشم و میخوام از لحظه به لحظه اش لذت ببرم... . از اینکه ناخواسته باردار بشم هم هیچ خوشم نمیاد...

/ 39 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

سلام کجایی نکنه خبرایی دور و برت به روزم منتظرتم

سارا از ساری

سلام به ابجی کدبانوی خودم بازم نیستی که دیگه نگران شدم ها[ناراحت]

سارا از ساری

خیلی نگرانتم اخه مریض هم شده بودی[ناراحت] تورو خدا بیا ابجیییییییییییییییییییی[گریه]

گلسنگ

سلام. خوب شدی؟؟ کی آپ میشی؟! آپم بیا.

مهسا

سلام کجایی به روزم منتظرتممممممممممممممممم

نسرین

[ماچ]سلام عروس گلم..الان بهتری؟ خب چرا مراقب خودت نیستی؟[عصبانی]نمیگی حالا که از مامانت اینا دوری بیشتر باید مراقب خودت باشی[ناراحت]..خب یه عکس از خونتون بذار دیگه..دلمون اب شد تا خونتونو ببینیم

سارا از ساری

[ناراحت][گریه]

Mojgan

عروس جان کجایی یک خبری از خودت بده

همسر یک طلبه

سلام عروس گلم خوبی خونه جدیدت هم مبارکا باشه ان شاالله توش همیشه به شادی و خوشی باشه شرمنده که دیر اومدم چه خبرا ؟ نکنه خونه جدید کار خودشو کرده و داری مامان میشی [ماچ]

فریاد خاموش

سلام . یه سوال من تا حالا کیک که روش را با خامه تزیین کنم درست نکردم باید خامه را از کجا تهیه کنم . وزنی باید بخرم مثلا بگم 500 گرم .و... میشه جواب بدی لطفا منتظرم[خجالت][گل]