ماجراهای من و دومادم 146

سلام به همه دوستان گلم

میدونم که خیلی بی معرفت و کمرنگ شدم

اما وقتی وب خیلی از دوستان رو نگاه میکنم میبینم که خیلی ها همینجور شدن انگار وبلاگ نویسی هم یه دوره رکود داره.... اما من حداقل به خاطر خودم هم که شده نمیخوام اینجا رو از دست بدم

نمیخوام بهانه تراشی کنم اما یه سالی که تو خونه خودمون بودیم و اینترنت نداشتیم باعث شد که من هر روز از فضای مجازی دورتر دورتر بشم...

اما میخوام این فاصله رو از بین ببرم...

پس بریم به اتفاقات این چند ماه

چهارشنبه 16 اسفند

شب خواب دیدم که بذرهایی که کاشتم جوونه زدن و بزرگ شدن..

پنجشنبه 17 اسفند

صبح به محض بیدار شدن رفتم آشپزخانه تا ببینم خوابم واقعیت داشته یا نه؟!!! اما یه چیز دیگه دیدم... اونم اینکه تا دیشب که یه دونه ابر تو آسمون نبوده.. داره برف میاد و زمین سفید شده.. دوماد رو صدا کردم و بهش گفتم... اونم باورش نمیشد.... گلدون هام رو آوردم داخل...سریع حاضر شدیم و اومدیم تهران.. دوماد منو خونه مامان گذاشت... اما تا برسیم تهران صدبار قلبم تو دهنم اومد.. از بس که زمین لیز بود و ماشین برا خودش هر طرف که میخواست میرفت...

مامان از وقتی فهمیده که کلاس آشپزی میرم خیلی خوشحاله و تشویقم میکنه...کلاسم تا بعد از عید تشکیل نمیشد... مامان و بابا رفتن خرید و منم به خواست مامان، مشغول درست کردن ته چین برا ناهار شدم... من همیشه ته چین درست میکردم اما اون کجا و چیزی که تو کلاس یادگرفتم کجا..

کلی نکته داره...

مامان و بابا که خیلی خوششون اومد... شب هم دوماد از کلاس اومد... مامان که از ته چین خوشش اومده بود ازم خواست تا برا شام که دوماد هم هست ته چین مرغ و بادمجان درست کنم... خلاصه اون روز ما فقط مشغول درست کردن ته چین بودیم...

فردا هم که امتحان کتبی آشپزی درجه 2 داشتم و کلی نمونه سوال دستم بود که باید میخوندمش... شب خونه مامان موندیم

جمعه 18 اسفند  

صبح ساعت 6.30 بیدار شدم و با دوماد ساعت 7 از خونه زدیم بیرون تا آدرس برگزاری امتحان رو پیدا کنیم نیم ساعتی طول کشید..فکر میکردم که تنها امتحان کتبی آشپزی هست اما کلی از هنرجوهای رشته های دیگه هم اومده بودن...شانسی که آوردم که دوماد هم کلاسش تشکیل نمیشد و منتظر موند تا امتحانم تمام شود...

تمام سوالها رو جواب دادم به جز یکی رو که اشتباه جواب دادم ... ساعت 10 امتحانم تموم شد... تو راه خونه مامان بودیم که دوماد چیزی گفت که شوکه شدم.. اونم اینکه امروز سالگرد عقدمون بود و من به کل فراموش کرده بودم.. تا دو روز پیش یادم بود ولی فکر این امتحان باعث شد که همچین اتفاق مهمی رو از یاد ببرم...

ساعت 11 رسیدیم خونه مامان..به مامان و بابا پیشنهاد کردیم که ناهار بریم بیرون.. اما مامان گفت که خواهرکوچکه داره میاد خونشون و نمیتونن... خیلی ناراحت شدم و اما چاره ای نبود.. تا عصر اونجا موندیم و برا شام با دوماد رفتیم بیرون...

یکشنبه 20 اسفند

قرار بود که بریم خون مادرشوهری که عصر رفتم دنبال دوماد فهمیدم که مادرشوهری، خونه دخترش هست و دختر خواهرشوهری مریض شده.. سرراه براش سیب گرفتیم چون به غیر از سیب نمیتونست چیزی بخوره... خیلی براش ناراحت شدم بچه شده بود پوست و استخوون... خونشون هم که نمیشد پا گذاشت خواهرشوهری داشت خونه تکونی میکرد که بچش مریض میشه...

دوشنبه 21 اسفند

دقیقا همیچین روزی 4 سال از ازدواجمون میگذشت... خیلی حس خوبی داشتم... صبح داشتم خونه رو مرتب میکردم...چون قرار بود برا شام مامان و بابا بیان خونمون... ساعت 11 بود که زنگ آیفون رو زدن، تعجب کردم آخه تو اون ساعت منتظر کسی نبودم... جواب که دادم یه آقایی بود و در کمال ناباوری گفت که اومده تلفن خونمون رو وصل کنه.. نمیدونید چقدر خوشحال شدم... تقریبا یه سال میشد که از ثبت نام تلفنمون میگذشت و اونم باید تو روز سالگرد ازدواجمون اتفاق بیفته... خیلی خوشحال شدم... شاید برا خیلی ها خنده دار باشه اما تا بی تلفنی نکشین باورتون نمیشه که وجود تلفن چقدر میتونه آرامش بخش باشه...

من و دومادم به این نتیجه رسیدیم که اسفند همیشه یعنی تو این 4سال برامون یه ماه خاصی هست و همه تحولات و اتفاقات خوب اکثرا تو این ماه میفته

دوماد خیلی از قبل اصرار داشت که برا سالگرد ازدواج برام هدیه ای بگیره اما من نذاشتم.. چون همین کلاس آشپزی برام بهترین هدیه بوده... دومادم هم به یه شاخه گل اکتفا کرد...

برا شام که مامان و بابا میخواستن بیان،خورشت کاری و مرغ و سوپ جو با رسپی جدید درست کردم...

مامان و بابا هم با هدیه شون سوپرایزمون کردن....بابا با یه کادوی خیلی بزرگ وارد خونه شد که وقتی بازش کردم بی نهایت خوشحال شدم.. مامان که میدونست چقدر دلم یه تابلو فرش میخواد.. با بابا برامون یه تابلو فرش "وان یکاد" گرفتن.. همون شب هم به دیوار خونمون زدیم... خیلی شب خوبی بود...

چهارشنبه 23 اسفند

صبح با دوماد اومدم تهران دقیق یادم نمیاد برای چی اما فکر کنم با مامان رفتم خرید... دوماد یه خاله داره که من خیلی این خاله و خانوادش رو دوست دارم...شوهر خاله دوماد چشم هاش ضعیفه و حتی با اینکه عمل کرده به خاطر سن بالایی که داره باز ضعف بینایی داره و هر دکتری که برا معاینه چشم میره برای گرفتن گواهینامه ردش میکنن و بنده خدا بدون گواهینامه رانندگی میکنه.. نزدیک خونه مامانم اینا یه دکتر عمومی قدیمی محل، هست که چندسالی میشه که چشم پزشکی گواهینامه رانندگی رو هم انجام میده...شوهرخاله دوماد رو بردیم پیشش و اونم هرکاری کردیم قبول نکرد تا برگه تمدید گواهینامه رو مهر بزنه.... دم مطب داشتم با دختر خاله دوماد از کار و دانشگاه حرف میزدم و دوماد هم با شوهرخاله صحبت میکردن و دم ماشین ها ازهمدیگه خداحافظی کردیم... تا یه جایی با هم مسیر بودیم و تو ماشین دوماد گفت که شوهرخاله اش از یه خونه حرف میزد تو تهران که ماله دوستش هست و میخواد اجاره بده و از نظر رهن و اجاره هم قیمتش مناسبه و امکان اینکه تا چندسال هم بشینید هست... من به دوماد گفتم که تو چی جواب دادی؟ دوماد گفت که به شوهرخاله ام گفتم با عروس حرف میزنم و بعدا خبرش رو بهتون میدم.... من و میگین زود گفتم یعنی چی چندروز دیگه.. همین الان تا ازمون دور نشدن بهشون زنگ بزن که اگه امکانش هست همین الان بریم خونه رو ببینیم...دوماد زنگ میزنه و تو اتوبان همت باهم قرار میذاریم... دیگه داشت هوا تاریک میشد... اما باز میشد خونه رو دید.. خونه خیلی قدیمی ساز بود مخصوصا من که هرخونه ای رفتم و زندگی کردم نوساز بوده.. شوهرخاله دوماد این اطمینان رو داد که خونه رو رنگ میکنه و خلاصه ترو تمییز تحویلمون میده.. من که خیلی خوشحال بودم... تو راه برگشت به خونه بودیم که از خوشحالی زنگ زدم به مامان که اگه کسی پیششون نیست بریم خونشون و با بابا و مامان مشورت کنیم.. اما مامان مهمان داشت و یه چیزای مختصری از خونه بهش گفتم تا بعدا سر فرصت باهاش صحبت کنیم...

پنجشنبه 24 اسفند

برای کلاس آشپزی صبح با دوماد اومدم تهران و رفتم خونه مامان... بابا هم خونه بود و در مورد خونه و که چجوری هست و شرایطش حرف زدم و بابا موافق بود....شب خونه مامان موندیم

جمعه 25 اسفند

صبح دوماد رفت کلاس و بعد از ناهار با شوهرخاله هماهنگ کردیم و با مامان و بابا رفتیم خونه رو دیدیم... بابا بدش نیومد اما بدجور تو ذوق مامان خورد.. هرچند بهش اطمینان دادیم که این خونه خیلی باچیزی که ما میخوایم توش زندگی کنیم متفاوت میشه......با شوهرخاله که صحبت کردیم قرار شد نقاشی و یه سری کارهای بنایی خونه رو بعد از تعطیلات عید انجام بدن..

شنبه 26 اسفند

یادمه برای عید 91 نتونستم شیرینی درست کنم چون از بس کابینت ساز بدقولی کرد و منم مشغول اثاث کشی بودم... اما برا عید 92 تصمیم گرفتم که حتما شیرینی های عید رو خودم درست کنم...

بعداز رفتن دوماد رفتم تو آشپزخونه و تا بعد ازظهر که دوماد بیاد مشغول بودم... برا روز اول شیرینی نخودچی درست کردم و شب هم یه کم امتحانی قطاب که همش رو به عنوان تست دوماد خورد...

یکشنبه 27 اسفند

از ماه قبل مامان وقت آرایشگاه گرفته بود...صبح دیر از خونه راه افتادیم و تو ترافیک موندیم... مامان و خواهرکوچکه خودشون با آژانس رفتن آرایشگاه منم بعد از رسوندن دوماد... بعد از آرایشگاه مامان با بابا برای یه سری کار اداری قرار داشت که زود رفت.. من و خواهرکوچکه هم رفتیم خرید تا خواهرکوچکه برا خاله ام عیدی بگیره... ساعت 2 هم من با دوماد قرار داشتم.. هم اینکه دوماد وقت آرایشگاه داشت و هم اینکه گیاه پاپیتال گرفته بود تا بالای سر قبر پدرشوهری بکاره... من که به قدری خسته بودم یه ساعتی که دوماد تو آرایشگاه بود تو ماشین خوابم برد.. بعدش رفتیم خونه مادرشوهری...مادرشوهری و خواهرشوهری هم تازه از خرید برگشته بودن...

دوشنبه 28 اسفند

دور دوم شیرینی پزی رو شروع کردم... از روی کتاب رزا منتظمی که از مادرشوهری امانت گرفته بودم قطاب درست کردم که عالی شد و شب هم دوماد اومد خمیر بیسکوئیت کره ای رو برام قالب زد...

سه شنبه 29  اسفند

صبح بعد از رفتن دوماد بیسکوئیت های کره ای رو روکش شکلات زدم و بعدشم مشغول نظافت خونه شدم.. با این شیرینی درست کردنم کل آشپزخونه زیرو رو شده بود.. تا ساعت 4 کارم طول کشید.. بعدش یه دوش گرفتم و رفتم آرایشگاه تا موهام رو برام براشینگ کنه.. خوبی خونمون اینکه کلی آرایشگاه نزدیکمون هست.. به دوتا سر زدم و سرشون شلوغ بود.. اما سومی آرایشگاه کارم رو انجام داد..

چهارشنبه 30 اسفند

صبح با دوماد اومدم تهران و رفتم خونه مامانم... دوماد هم رفت سرکار... از قبل قرار شد که سال تحویل رو پیش مامان و بابا باشیم... با مامان سفره هفت سین چیندم و بعدشم مشغول درست کردم سبزی پلو با ماهی شکم پر شدم.. دوماد هم که سرکار بود برا ناهار اومد.. کلی عکس گرفتیم.. چون برا عیددیدنی زود بود یه یک ساعتی چرت زدیم و بعدش با برادرشوهری کوچکه هماهنگ کردیم و رفتیم خونه خاله بزرگه دومادم... برادرشوهری تا بیاد معطل شدیم و یه کم دورو بر خونه خاله بزرگه قدم زدیم... بعد از عیددیدنی خونه خاله بزرگه رفتیم سرخاک پدرشوهری و خونه خاله کوچکه دوماد... اونجا حرف از خونه ای شد که خاله کوچکه سمت غرب تهران دارن و مستاجرش بلند شده... بعد از عید دیدنی خونه خاله کوچکه رفتیم خونه مادرشوهری که شام دعوت بودیم

برا اولین جا، لباس عید که مامان برام دوخته بود رو پوشیدم به قدری شیک بود که مادرشوهری یه جورایی اولش باورش نمیشد که مامانم دوخته باشه...اونجا هم خیلی خوش گذشت....

/ 8 نظر / 51 بازدید
سما

از اشپزیات عکس واسمون بذار دیگه عروس جون.خونه هم مبارکتون باشه گلم به سلامتی

دخترک

عزیزم میدونم وقتت کمه ....اما میشه یه خواهش کنم؟ نکاتی رو ک در کلاس آشپزی یاد میگیری تو وب بزاری؟

دوست

وای چه خوب که اومدی [لبخند] ایشالا تو کارات موفق باشی .

زبل خانوم

با این کلاسای اشپزی و شیرینی پزی که دوماد خیلی خوش به حالشون میشه..وتپل میشن!!!

خانمی

سلام عزیزم خوبی[قلب]

عاطفه

سلام من یکی از خوانندگان خاموشتون هستم جالب مینویسید راستش اسم کلاس اشپزی و ادرسشو میخواستم بگیرم اینقدر تعریف میکنید ادم دلش میخواد خیلی لطف میکنید اگه ادرس و شماره اش رو بنویسید ممنون

الی

به به عروس خانم مبارک باشه عزیزم[ماچ] دیگه زود زود میای