ماجراهای من و دومادم 84

سلام دوستان عزیز

جمعه بعد از آپ کردن وبلاگم، آشپزخونه رو مرتب کردم و ظرفهای شسته شده افطاری شب قبل رو جابه جا کردم و حدود ساعت 5.30 دومادم رو از خواب بیدار کردم و تا ساعت 7.15 از خونه زدیم بیرون و افطاری رفتیم خونه مامان بزرگم. همه خواهرها و برادرم دعوت بودن به اضافه دایی کوچکه و خانوادش. زن داداشم چون مامانش اینا از شهرستان اومده بودند، نتونست بیاد و تنها برادرم اومده بود. تا ساعت 10.30 اونجا بودیم.

مادرشوهری 18-17 ساله که برای شب های احیا یه جا میره عزاداری و چون مکانی که میره نزدیک خونه ما هست، قرار بود که حاج آقا برسونتش و برگشت دومادم بره دنبالش و سحر پیش ما بمونه.

همینطور هم شد به محض اینکه رسیدیم خونه دومادم رو فرستادم بخوابه تا بتونه نصف شب بره دنبال مامانش. منم خونه رو مرتب کردم و مشغول آماده کردن سحری شدم (که همون باقالی پلو بود) و بعدش با تلویزیون شبکه 1، احیا گرفتم. ساعت 2.30 دومادم رفت دنبال مامانش و ساعت 3.15 رسیدن خونه، منم وسط قرآن سر گرفتنم بود و همش تو دلم خدا خدامیکردم دیرتر برسن تا عزاداریم تموم بشه که نشد.

(شنبه)بعد از نماز صبح اتاقمون رو دادیم به مادرشوهری و خودمون تو پذیرایی خوابیدیم. چون اولین خونمون خیلی کوچک بود من از مامانم خواستم که تو جهازم لحاف و تشک نذاره و این خونمون نیز گرچه به ظاهر بزرگه اما جایی نداره که بتونم رختخواب نگهداری کنم، بنابراین دیشب تو پذیرایی از یه پتو به عنوان تشک استفاده کردیم. اما با همه خستگی اصلا نتونستم خوب بخوابیم. ساعت 8.45 دومادم رفت سرکار و منم یه کمی چرت زدم و دیدم نمیتونم بخوابم چون نگران این بودم که مبادا مادرشوهری از خواب بیدار بشه و به خاطر من که خوابم معذب باشه. برا همین کامپیوتر رو روشن کردم و پست آشپزی که به دوست گلم "کوثر جان" قول داده بودم رو آپ کردم. بعدش چون از شب قبل یکسره بیدار بودم و بعد از سحر هم روی هم 2 ساعت اگه خوابیده باشم، بالشت گذاشتم جلوی تلویزیون و چرت میزدم که مادرشوهری ساعت 11.30 بیدار شد و منم اجبارا بیدار شدم و مادرشوهری مشغول حرف زدن با خواهرشوهری بود و منم رفتم تو اتاق حاضر بشم تا برسونمش خونشون. تو اتاق که بودم مادرشوهری ازم خواست که براش آژانس بگیرم اما من زیربار نرفتم و هرچی اصرار کرد که خودم میرم، من قبول نکردم.

خداروشکر خیابونها خیلی خلوت بود و سر راه رفتیم خونه خواهرشوهری تا ساعت 2.45 اونجا بودیم و خیلی تو روحیه اش تاثیر داشتو بعدش مادرشوهری رو رسوندم خونشون، ساعت 3.35 رسیدم نزدیک های شهرک غرب و با دومادم هماهنگ کردم و رفتم دنبالش و اومدیم خونه. به قدری خسته بودیم که به محض رسیدن خونه، خوابمون برد و ساعت 7.30 از صدای اس.م.اس گوشیم بیدار شدم و سریع افطار رو آماده کردم. اما هنوز خوابم میاد.خمیازه

فردا شب هم بعد از احیا، مادرشوهری سحر مهمان ما هست. نمیدونم غذا چی درست کنم،ابرو از پیشنهاداتون به شدت استقبال میشودمژه

/ 28 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بیتا

سلام خانومی اگه خواستی تو ختم قران وبلاگی من شرکت کنی و حسابی ثواب کنی یه سر بیا وبلاگم و 1جز بردار...ایشالله همه حاجتهای قلبیت زوده زود براورده بشه[بوسه]

سارا س

سلام ابجی خوبی.گلم نمیخواد درست کنی روزه هستی اذیت میشی.فقط یه چندتا نظر واسم بده.ممنونتم.منم واست دعا کردم.بوس

فایزه

عزیزم منم مهمون دارم واسه عیدفطر[گریه]نگران بودم چی بپزم اما یه دفعه یادم افتادبیام ازت کمک بگیرم [لبخند]کلی خوشحال شدم [نیشخند]ممنونت میشم کمکم کنی

سمي

باشه من برات دعا كردم گفتم همون عروس ودوماد منطقه 5 اينا[قلب]التماس دعا ...

منا

سلام عروس گل...نمازو روزه هات قبول باشه ...خیلی دوست دارم و با خوندن وبلاگت خیلی روحیه میگیرم ولی نمی دونم چرا نمی تونم شروع به نوشتن کنم نه اینکه چند وقتی هست ننوشتم انگار نمی دونم از کجا بنویسم ...ولی اینو بدون که عاشق وبلاگتم[قلب]

منا

راستییییییییییییییی عروس گل اون پست در مورد مدیریت مالی رو تازه خوندممممم مرررررررررسیییییییی عالیییییییییی بود عاااااااااالی کیف کردم با خوندنش و یه تشکر ویژه هم از آقای دوماد دارم...خیلی مهربونین و براتون روزهایی پر از عشق و شادی آرزو می کنم[گل]

سارا س

ابجی جونم بازم ممنون برم شروع بکنم به دعا خوندن.انشاالله امشب همه ارزوهات براورده بشه.فدات

نسرین

سلام خانومی.خوبی؟مرسی که به فکرمون بودی..دعا یادت نره..راستی باقالی پلو رو هم درست کردم..خیلی مزه داد..احسان کلی دعات کرد[نیشخند]